۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

قربانی





قربانی

به چشم دیدم
گوسپندانی را
که به زور می کشیدند
سویی
عجبا
گوسپندان را
میل رفتن نبود
اما شلاق بیرحم
تازیانه می زد
بر تن و جانشان
پس
چاره ای نبود
و ناخواسته
سم را زمین می کشیدند
و کشان کشان کشیده می شدند
بر خاک ِ مرگ ِ زیر پایشان
طولی نکشید
که به ناگه دیدند
خون است
که از گلوی همقطارانشان می جهد
و میدان را خون جاری شده است
گوسپندان
با نگاه محزون به سرنوشت خویش
که هیچ نمی دانستند
می نگریستند
و با خود نجوا می کردند
اه
ای آدمها
کجا می برید ما را
چرا می کشید اینچنین پر غضب و بی رحم همقطاران ِ ما را؟
در همین گفتگو بودند
که بیرحم دلی
دستی کشید
شاخش را
و بیرحمانه تر
خاک کرد پیکرش را
مجال ِ بع بع نبود
تا فریاد زند
که جانم عزیز است
و ندرید گلویم را
چنین پر شقاوت
هنوز بع بعش در نیانده بود
که کارد
گردنش را برید
خون بود وُ
دست و پا زدن
و دوباره
گوسپند دیگری
کشان کشان
به قتلگاه برده شد
و دریغا
که این شد سنت
و جشن می گیرند هرسال
و خون می ریزند
بی هیچ درنگ
و شادی می کنند
بر بستری از خون و خونریزی

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر