۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

ارج گذاری به خدمت


به مناسبت سالروز در گذشت دو خدمتگزار بزرگ ایران در روزهای چهارم و پنجم امرداد ماه
همدردی و ارمغانی کوچک برای خانواده ی بزرگ ِ پهلوی
       

در تاریخ ایران، آنانیکه در رأس قدرت به ایران اندیشیدند و بر پیشرفت و بزرگی ایران و ایرانی پس از حمله ی اعراب، در همه سویش همت گماشتند، اندک هستند و در میان این اندک افراد اما دو تن برجسته ترند که تمامی ِ همت خود را برای بیرون کشیدن ِ ایران از قعر ِ عقب افتادگی ِ ایلی وهمتراز کردن آن با جهان ِ پیشرفته بکار گرفتند.
پنجاه و سه سال خدمت ِ سراسر خدمت به ایران و ایرانی، هر ایرانی منصف و بی غرض را وامدار خود می کند.
البته ضعف ها و کاستی ها در دوران پادشاهی پدر و پسر همواره بوده است اما الماس ِ پیشرفت و جهش در دنیای ِ مدرن، آنچنان فزون بود که ضعف ها رنگ می باختند.
و اگر طبق قانون احتمالات این پدر و پسر در مختصات سیاسی ایران ظاهر نمی شدند امروز سرنوشتی چون جمهوری های به زور پیوسته به حکومت لنین و استالین نصیب ِ تمامیت ایران می شد و یا امروز در نقشه ی جغرافیای جهان نامی از ایران نمی بود و به جای آن پاره های تن ایران در گوشه و کنار، تحت نام کشورکی وجود می داشتند که امروز یکدیگر را تکه پاره تر می کردند.
و چه ناجوانمردانه، سیاسیون وابسته به " اردوگاه ِ تنها سوسیالیسم موهوم " و روشنفکران ِ تهی از اندیشه و حتی ملیون به ظاهر ملی و مرتجعین تیره دل بر این پدر و پسر چنگال دریدند و هر ناسزای ِ سزاوار به خود را بر آنها دشنام دادند.
بر تمامی عملکرد ِ پیشرفت آفرین آنها از موضع مادون ِ ارتجاعی یورش بردند واذهان ناآگاه ِ مردم ِ تازه به نان و کار رسیده را آلوده به کینه ی شترگونه ی خود کردند و عاقبت خود و همان مردمی را که به نان و کار رسیده بودند، در کنار ِ از دست دادن همه ی دستاوردها، در زیر پای مرتجعین تیره دل قربانی کردند.
با اینکه سی و سه سال از آن واقعه ی شوم ِ تاریخی ِ بهمن می گذرد و جنایات این تازه به قدرت رسیدگان و شرکاء که از تمامی جنایات کل تاریخ ایران، پیشی گرفته است اما هنوز آن خشم و کینه ی کور و کرشان از سر ِ این پدر و پسر وا نشده است و هر روز از صبح تا شام، دشنام ِ سزاوار به خود را نثار آنها می کنند.
اما با همه ی این نامردمی ها و ناجوانمردی ها، تاریخ به راه خود می رود و جریان سیال ِ تاریخ تمامی ِ رسوبات ِ جاهلیت ِ غرض ورزان و سیه دلان را چون کف به کناری می زند و زلالی ِ الماس ِ حقیقت را بر مردم چهره می گشاید.
کما اینکه امروز بسیاری از بسیارانجاهلان، بر حقیقت آگاه شدند و از کرده ی بی فروغ خود پشیمان هستند و می روند تاریخ را آنگونه که بوده است گزارش کنند نه اینکه آنطور می خواهند.
چنین است که مردم شریف ایران و بویژه جوانان چه دختر و پسر با مطالعه ی تاریخ و ورق زدن دوران ِ دوران ساز آن پدر و پسر، از خود بیگانگی پدران ِ خود فاصله می گیرند و به خویشتن ِ خویش گره می خورند.
و چنین است که مردم آزاده ی ایران، نمایش ِ انتصاباتی را که هم حکومت اسلامی در تمامیتش و هم " اصلاح طلبان " وفادار حکومت اسلامی در پوشش اپوزیسیون، که برای گرم کردن تنور ِ آن از همه ی هستی و آبروی ناداشته ی خود گذشتند تا همین حکومت اسلامی را بیمه کنند، با قیام قهرمانانه شان در سراسر ایران به جشن ِ به تاریخ سپردن حکومت اسلامی و همه ی وفادارنشان تبدیل کردند.
و کیست نداند که ادامه ی همان پدر و پسر، امروز به تنها امید ِ مردم ِ سراسر ایران تبدیل شده است و می روند همراه با ایشان در یک نافرمانی ِ مدنی ِ تمام عیار، نظام سزاوار ِ بزرگی و فخر ِ ایرانی و ایرانزمین، پادشاهی را بر گردانند و ایران را در ادامه ی نوسازی و پیشرفت دوران ِ پهلوی بر کاکل ِ جهان آزاد بنشانند.
حال بگذارید " اصلاح طلبان " در همه رنگش که بقای همین حکومت اسلامی را فریاد می زنند، " بمُرده سینه آو " کنند. (1)
با این دیدگاه و نگاه به تاریخ، در برابر این پدر وپسر کلاه از سر بر می دارم و نسبت به ایران دوستی و خدمت به واقع خدمتشان به ایران و ایرانی سر تعظیم فرود می آورم و به روح سرشار از وطن پرستی شان درود می فرستم.
نویسنده: احمد پناهنده
(1) در لهجه و اصطلاح گیلکی بویژه در شهرشتان لنگرود " بمُرده سینه آو " شامل حال کسی و یا کسانی است که هنگام غرق شدن، با همه ی نیرویشان دست و پا می زنند تا سریعتر خفه شوند.

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

تیرگان شاداب شاد باد


 
در آغاز این جُستار ترانه ی زیبا و دلنشین کاکولی را با صدای  بی نظیر ِ دوست و همولایتی گرامی ام خانم شیلا نهرور، در گوش ِ جانمان نوش می کنیم و آنگاه آهسته آهسته، نشاط و تراوت ِ بی همتای ِ جشن تیرگان را در همه ی جان ِ جوانمان آب پاشان می کنیم و در آخر خلاصه ی این جُستار ِ شادی بخش و شادمانی گستر ِ آبریزان را با صدای صمیمی ی و گرم ی خانم پروین محمدی به جشن می نشینیم.
  http://www.youtube.com/watch?v=2VPHVxlI3Rs&feature=related                                                                                             
یاد آوری

تیرگان، تیر روز از ماه ِ تیر است که در سیزدهم تیر ماه ِ زرتشتی برگزار می شود.
ولی امروز این جشن نه در سیزدهم تیر ماه، بلکه در دهم تیر ماه ِ کنونی برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار ِ نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول ِ سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل، جشن ِ تیرگان، نسبت به سال شمار ِ دیروز، سه روز جلوتر، یعنی دهم تیر ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز ِ سیزدهم تیر ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.
آب گوید من فرزند ِ لاله کویم ( آب می گوید من فرزند ِ کوه ِ لاله هستم )
یکسر به دریا بندم و صد سر بکویم ( یکسرم به دریا وصل است و صد سرم به کوه ها )
هزارته سیه سنگونه سره یکساله شویم ( هزاران سنگهای سیاه را در مدت یکسال می شویم )
سرگذشت یکساله خوا امشو بگویم ( ولی امشب می خواهم سرگذشت یکساله را تعریف کنم )

تیرگان
آبریزگان
و یا آبریزان است
تیرگان
جشنی شاداب، از ستایش ِ آب است
آب
مظهر ِ حیات
و حیات
یعنی
آب


تابستان از پس ِ غنچه ی بهار می شکفد و عطر ِ معطر ِ گلباران ِ گلستان ِ گندم زار را در دیده و دل، گلاب افشان می کند.
دشت و دمن و کوه و چمن را، سبز چون نارنج، در باغ ِ تورنج چلچراغ می آویزد
جویبارها را نسیم افشان، با زلالیت ِ آینه گون ِ آبش، بر چهره ها طراوت می فروشد
رودها را آرام و رام، با بستر ِ نشاط انگیزش، بر روی ِ عاشقان، پنجره می گشاید و آب ونسیم را فروتنانه بخشش گر است
دریا را آبی و زلال، در گرمای تیر، به هم می آمیزد و خنکی ِ خوشنواز را در تن ِ گرما زده گان فرو می دمد
جنگل را معطر و سبز، سپر ِ برکه ها و نهرها می کند تا در مقابل آفتاب ِ سوزنده ی تیرماه، زندگی سبزه ها و بوته ها وگلها را طراوت ببخشد
درختان را پر ب
َ
ر، در ازدحام برگها از شاخه ها، گوشوار آویزان است
تابستان فصل چلچله هاست
فصل آواز ِ زلزله* هاست
فصل دریاست
و
همآغوشی با آب
آه ه ه
ای آب، ای آب
که در دوران ِ شباب
در زیر ِ چراغ ِ مهتاب
با نسمیت
عاشقان را
عاشقانه
می کردی خواب
و
مستی ِ شب ِ شراب ِ ارغوانرا
در جان ِ جانان
ناب
و
بی قراران را
بی تاب


هنوز شادمانی ِ جشن ِ سرخ ِ آتش و چرخ زنان و هلهله کنان به دور ِ شراره های ِ ظلمت سوز ِ شب ِ چهارشنبه سوری را در کام ِ جان داشتیم که شادی و نشاط ِ نوروز، در هر سرایی، آواز ِ سبز ِ نوبر ِ بهار را در دیده و دل ترنّم کرد و جهان ِ ایرانیان را رقصان و پایکوبان، بر بام ِ خانه ها، در گوش ِ عاشقان زمزمه کرد.
در حال و هوای ِ نوروز ِ شادمان بودیم که تولد پیامبر ِ خرد، آشو زرتشت را در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایرانزمین، گل پاشیدیم و چلچراغ آویختیم و گلاب افشان کردیم.
شاداب و شادمان در هیاهوی ِ نشاط انگیز ِ بهار، با پای ِ سر به کوه و جویبار، آغوش گشودیم و سفره در دشت و صحرا گستردیم و در لازاران، همسایه شقایق زاران شدیم .
بوی ِ برنجزاران را در چای زاران، در جان فرودادیم و با آواز ِ پرندگان، چون کبوتری گردن فراز، در چمن زاران با یار و دلدار، جشن ِ معطر ِ شاداب ِ سیزده بدر را، بدری جانانه کردیم.
لذت ِ شادمانی ِ جشن ِ سبز ِ بدر را در جان و خردمان حمل می کنیم که پختگی آن را در جشنی سزاوارتر و شاداب تر، در گرمی ِ تیر ماه، جان و جهانمان را آبریزان کنیم.
آری:
یکی از آئین های بسیار با شکوه و پر طراوت ِ کهن ایرانی، برپا داشتن جشن ِ شاداب و شادمان ِ آبریزان، آبریزگان یا تیرگان است.
در این مختصر کوشش می کنیم تا این جشن را از منظر تاریخی، نجومی و اجتماعی در حد توان و سواد برسی کنیم.

پیشینه تاریخی:

در یشت ها آمده است:
دومین گاهنبار از شش گاهنبار، در روز 15 تیر ماه واقع می شود و در این روز، آب به وجود آمده است.

در اسطورها و افسانه ها، پیدایش ِ این جشن را به پیروزی آب و زندگی بر خشکسالی و مردگی و یا پیروزی " تیشتر " ستاره و ایزد باران بر " آپوش " سنبل مرگ و خشکسالی نسبت می دهند.
آمده است که " تیشتر " ستاره باران برای آبیاری زمین ونباتات به دریای فراخ ِ کرت رفت تا آب برگیرد و به آسمان بَرَد و به شکل باران بر زمین بباراند. اما در بین راه " آپوش " دیو خشکسالی سد ِ راهش می شود تا نگذارد آب به زمین برساند.
سه شبانه روز بین این دو جنگ در می گیرد که عاقبت " تیشتر " شکست می خورد و دیو خشکسالی و مرگ حاکم می شود. " تیشتر "، دردمند و افسرده شکایت به هرمز می برد که کمکش کند تا جهان را به زندگی و سرسبزی برگرداند.
اینبار " تیشتر " به یاری هرمز، بار دیگر به دریای کرت می رود و پس از برداشتن آب به سوی آسمان پروازمی کند. اما در بین راه دوباره با " آپوش " در گیر می شود ولی در این نبرد " تیشتر " پیروز می شود و آب را به آسمان می بَرَد و زندگی و سرسبزی و شادابی را به جهان بر می گرداند.

همچنین در فرهنگ ایرانی چنین می خوانیم:
آبریزگان نام جشنی است باستانی که نیاکانمان در روز سیزدهم تیر ماه یعنی روز تیر از ماه تیر بر پا می داشتند و در این جشن، آب بر یکدیگر می پاشیدند و می گویند:
" در زمان فیروز، جدّ ِ انوشیروان، خشکسالی شد و شاه و مردم در این روز دست به دعا برداشتند و باران آمد و مردم به شادی، آب و گلاب به یکدیگر می پاشیدند و از این روآن را آبریزان و یا آب تیرگان نیز میگویند و بنا به روایت ابوریحان، منشاء این جشن به زمان جمشید می رسد. در این زمان جانوران و آدمیان آنقدر زیاد شدند که دیگر جایی برای زنده ماندن باقی نماند. خداوند زمین را سه برابر فراخ تر گردانید و فرمود مردم غسل کنند تا از گناهان پاک شوند و از آن زمان جشن آبریزگان به یادگار ماند."
اما پیدایش تاریخی این جشن را سوای افسانه ها، در دروران پادشاهی منوچهر، نوه ایرج، پسر کوچک فریدون شاه از پادشاهان پیشدادی، می توان سراغ گرفت.
همانگونه که تاریخ باستان و شاهنامه فردوسی گواهی می دهند:
فریدون سه پسر داشت که نامشان ایرج، سلم و تور بود و در پایان عمرش، سرزمین وسیع قلمرو خود را بین آنها تقسیم کرد. بطوری که سرزمین ایران را به ایرج، روم را به سلم و توران را به تور بخشید.سلم با برادر بزرگش تور، بر برادر کوچکتر حسد می برند و او را با نیرنگ می کشند تا بلکه سرزمین ایران را بدست آورند اما فریدون، از پس این مرگ جانگداز ِ فرزند، ایران را به نوه ایرج، منوچهر بخشید.
در جنگی بین منوچهر و افراسیاب، منوچهر در مازندران به محاصره افراسیاب در می آید که پس از چند روز مقاومت، سرانجام نمایندگانی جهت صلح نزد افراسیاب می فرستد و قرار بر این می گذارند که برای تعیین مرز ایران و توران از سپاه ایران تیراندازی برگزیده شود تا با انداختن تیر از کمان، هر جا که تیر فرود آید، آنجا مرز ایران و توران گردد.
آرش قهرمان اسطوره ای ِ سپاه ایران که در تیراندازی و قدرت ِ بازو، شهره بود؛ جهت این کار انتخاب شد و برای انداختن تیر، کوه البرز را بالا رفت و از بالای کوه با تمامی جان وتوان و خرد خود، زه کمان را کشید و تیر را پرتاب کرد. بطوری که این تیر تا نیمروز در راه بود و عاقبت در کنار رود جیحون بر تنه ی درخت ِ گردویی دوخت شد و آن نقطه مرز ایران و توران گردید.
اما آرش از پس ِ این کار سترگ، در راه ایران ِ جانش، جان بداد و پودر گشت.


همچنین پیدایش این روز را چنین گزارش کرده اند:
".... چون کيخسرو از جنگ با افراسياب برگشت در اين روز ( تيرگان ) به ناحيه ساوه عبور نمود و به کوهي که به ساوه مشرف بود بالا رفت و تـنها خود او، بدون هيچيک از لشکريان به چشمه اي وارد شد و فرشته اي را ديد، در دم مدهوش شد. ولي اين کار با رسيدن بـيـژن، پسر گودرز مصادف شد و قدري از آب چشمه بر روي کيخسرو ريخت (...) و رسم اغتسال و شست و شوي به اين آب و ديگر آبهاي چشمه سارها باقي و پايدار ماند، از راه تبرک. و اهل آمل در اين روز به درياي خزر مي روند و همه روز را آب بازي مي کنند ..."

و ابوريحان بيروني در التفهيم آورده است :
... بدين جهت تيرگان گفتـند، که آرش تير انداخت از بهر صلح منوچهر که با افراسياب ترکي کرده است، بر تير پرتابي از مملکت؛ و آن تير گفـتـند : او از کوه هاي طبرستان بکشيد تا بر سوي تخارستان. ابوريحان همچنین در آثار الباقیه، پيدايش جشن تيرگان را چنین نقل کرده است؛ " ... تيراندازي آرش براي مرز ايران و توران بود که : ... کمان را تا بنا گوش خود کشيد و خود پاره پاره شد. و تير از کوه رويان به اقصاي خراسان که ميان فرغانه و تخارستان است، به درخت گردوي بزرگي فرود آمد به مسافت هزار فرسنگ و مردم آن روز را عيد گرفـتـند (...) و چون در وقت محاصره کار بر منوچهر و ايرانيان سخت و دشوار شده بود، بقسمي که ديگر به آرد کردن گندم و پختن نان نمي رسيدند، گندم و ميوه کال مي پخـتـند. بدين جهت شکستن ظرفها و پختن ميوه کال و گندم در اين روز رسم شد...."


از نظر نجومی

از نظر نجومی تیرگان در مقابل دیگان قراردارد. بطوری که اگر در دیگان، خورشید در دورترین نقطه جنوبی از استوا قرار می گیرد و شب و تاریکی در بلندای زمان خود بر نور فرمانروا هستند، اما در تیرگان خورشید در دورترین نقطه شمالی از استوا قرار می گیرد و روز و نور در درازای طول زمانشان، میدان دار و پادشاه هستند. در تیرگان روز به بلندترین قد و قامت خود رشد می کند و شب را هر چه بیشتر از هستی و بودن ِ خود دور می نماید.
امروز بر خلاف گذشته، جشن تیرگان در روز 10 تیرماه برگزار می شود. اما در گذشته ی دور، نیاکنمان این جشن را در روز 13 تیر ماه بر گزار می کردند. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ برگزاری جشن این است که در زمان باستان، هرماه 30 روز بوده است اما به دلیل تغییراتی که در تقویم ِ سال شمار ایرانی بوجود آمده است، شش ماه اول سال، هر ماهش 31 روز رقم خورده است که مطابق با سال شمار قدیم، جشن تیرگان سه روز جلوتر، یعنی در دهم تیر ماه برگزار می شود.

از نظر اجتماعی

در این روز مردم و بویژه زرتشتیان، این پاسداران ِ سنن و اعیاد ِ پاک گذشته، پس از به جای آوردن مراسم ِ جشن ونیایش ِ اهورامزدا، افراد هر خانواده و فامیل در خانه فامیل ِ بزرگتر جمع می شوند. بچه ها به هم آب می پاشند و نامزدها برای هم هدیه می برند. بزرگان هم از داخل کوزه ای که نام های افراد از قبل در آن ریخته شده بود، بوسیله کودکی بیرون آورده می شود و در این هنگام شخص خوش صدایی از روی کتاب ِ حافظ و یا کتب دیگری فال می گیرد.
خوردن آجیل و خواندن سرود همراه با پایکوبی و دست افشانی از لحظات ِ پرشور ِ شادمان و شاداب این جشن است که با آب ریختن در اوج تکان دادن بدن بر یکدیگر، جلوه هایی از نشاط و نسیم ِ زندگی بخش را در جان و دل ِ جمع شدگان در آن جشن می نشاند.
حال مایل هستم برای شادمانی ِ همه شادی سالاران ِ ایرانزمین، شما را به جایی ببرم که این قلم از آن سامان به این دیار ِ غریب پرت شده است.
آری:
این جشن ِ سزاوار و شاداب، در گیلان ِ جان ِ همه گیله زنان و گیله مردان تا دوره صفویه بویژه در زمان پادشاهی شاه عباس، با شکوه هر چه تمامتر در کنار دریا برگزار می شده است. بطوریکه در این روز هزاران نفر از کوچک و بزرگ بساط عیش و نوش را جمع می کردند و با ساز و نقاره به سمت دریای لنگرود و رودسر راه می افتادند. بعد از برگزاری مراسم ِ نیایش و آداب جشن، لحظات ِ پر شور و طراوت ِ آب پاشیدن به یکدیگر، در هلهله و غریو شادمانی ِ شادی سالاران، در زلالی آب دریا، همراه با گرمای خورشید ِ تیر ماه، فرا می رسید و عاشقان ِ آب و نسیم، رقصان و پایکوبان، مهمان آب دریا می شدند و تنشان را در جان دریا فرو می بردند و گرمای تیر را در خنکی ِ آب می شستند و چون صدف، شاداب می شدند.
بطوریکه اسکندر بیک ترکمان، وقایع نگار ِ شاه عباس می نویسد:
" رسم مردم گیلان است که در ایام ( خمسه مسترقه ) هر سال که به حساب اهل تنجیم ِ آن مُلک، بعد از انقضای سه ماه بهار قرار داده اند و در میان ِ اهل عجم " روز آب پاشان " است، بزرگ و کوچک و مذکّر و مؤنث به کنار دریا آمده و در آن ( پنج روز ) به سور و سرور می پردازند و همگی از لباس تکلیف ( یعنی لباس رسمی ) عریان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب در آمده با یکدیگر آب بازی کرده، بدین طرب و خرمی می گذرانند و الحق تماشای غریبی است ..."
هر چند این جشن دلربا و شاداب، در دوره جوانی ما، از یادها گم شده بود اما رسم آب بازی و آب پاشی همچنان، در ماه تیر متداول بوده و جلوه می فروخت.
چمخاله این جایگاه ِ ایام ِ شادی سالار ِ دوران ِ شباب، دوران همآغوشی با آب بود و آب بر چهره وتن، غنچه ی جوان ِ عاشقان ِ بی قرار را شکفته می کرد. آنجا که تن جوانمان، در آفتاب ِ تبر ماه، گرما می گرفت و عطش را در جانمان به فریاد می کشید، این آب بود و چاه که به دادمان می رسید. سطل ها یکی پس از دیگری پر می شد و در ضیافتی از جشن آب پاشان، آب را بر روی یکدیگر می ریختیم و خنکی ِ نسیمگون ِ آب را در جانمان فرو می مکیدیم.
اما افسوس و هزاران دریغ و درد، امروز در این دوران ِ فسون و جنون، سیاه پوشان و ماتم سالاران و عزا باوران ِ خرافه دوست، نه اینکه شادی و شادمانی را بر عاشقان ِ زندگی شاداب، به ناله و لابه و گریه تبدیل کردند بلکه دریا را دیوار بر سرش هموار کردند و زن و مرد را از هم جدا نمودند تا آن هلهله و شادی و غریو جشن را، در گریه دریا، از چشمان ِ عاشقان خون جاری کنند.
حال با هم کتاب پر بار ِ عاشق ِ گیل ودیلم، محمود پاینده لنگرودی را ورق می زنیم و با او به گیلان ِ جانمان می رویم تا ببینیم همزبانان گیل و دیلم، این جشن را چگونه برگزار می کردند:

محمود پاینده لنگرودی در کتاب " آئین ها و باورداشتهای گیل و دیلم "می نویسد:

" ...ودر (واژه نامۀ طبری )نوشتۀ آقای دکتر صادق کیا-دربارۀ گاهشماری و جشن های طبری چنین آمده است:
[ازجشن های باستانی که دراین گاهشماری باز مانده ،پس از جشن نوروز ازهمه نامی تر ،تیرما سینزه(سیزده تیرماه)است.واین همان جشن تیرگان یا آبریزگان و آبریزان است که در روز تیر(سیزدهم) از ماه تیر درسراسر ایران گرفته می شد.نام دیگر این جشن در شرح بیست باب ملا مظفر،نوروز طبری یاد شده]
..اما عبدالرحمن عمادی در سومین کنگرۀ تحقیقات ایرانی زیر عنوان "واژه هایی از گاهشماری کهن دیلمی "می نویسد:«ماه چهارم : تیر است .روز سیزدهم آن را که بسیار گرامی است،تیرما سین زه گویند و در آن مراسمی برپا کنند و سرودهایی می خوانند که در ستایش آب و اسب و ایزد مهر است."ص142

آیین تیر ما سینزه

" در گاهشماری دیلمی ،تیر ما
tir ma تیر ماه دیلمی ،مقارن با آبانماه خورشیدی است .کوه نشینان در ستایش از آب ، آیین دل انگیزی دارند.شب سیزدهم تیر ماه دیلمی ، فرزند اول یک خانواده با فرزند آخر یک خانوادۀ دیگر –دختر یا پسر یک آبادی که باهم آشنای دیرینه اند-با همدیگر حرف نمی زنند وبه پای یک چشمه میروند ویک [قابدون qabdon= ظرف مسی استوانه ای و دسته دار] آب برمی دارند و روی طاقچۀ اطاق خانه ای که باید مردم، آن جا جمع شوند و مراسم تیرما سینزه را برگزار کنند ، میگذارند.(به روایت دیگر ، هنگام برگشتن، بچۀ بزرگتر بچۀ کوچکتر را «کول.ا.گیرهkul .a.gira»= به دوش می کشد و به خانه می آورد.)
غروب روز سینزدهم - شب چهاردهم - همۀ کسانی که در جشن شرکت می کنند ، در خانه ای که «آب قابدون »در آنجاست جمع می شوند و نیت می کنند و چیزی از قبیل : انگشتر ، دکمه ، گردن بند و...را در آن ظرف آب می اندازند. ظرف را وسط اطاق می نهند و خود حلقه وار می نشینند.
رباعي خون rabbaai xon = رباعي خوان = طبري خون tabari xon = طبري خوان حاضر مي شود
کودک خردسالی که نمی داند اشیاء داخل ظرف ِ آب از آن چه کسی است، در ظرف آب دست می کند ویکی از آن ها را بیرون می آورد و به حاضرین نشان می دهد - صاحبش آن را میشناسد- در این هنگام رباعی خوان مشغول خواندن شعرهای خاص تیرما سینزه است.صاحب آن انگشتری یا گوشوار و... از بافت کلام رباعی می فهمد که مرادش برآورده می شود یا نه؟

رباعی خوان به تعداد افراد شرکت کننده در این جشن رباعی می خواند و این رباعی ها که وزن و آهنگ خاصی غیر از «لاحول ولا قوه الا بالله » ندارند منسوب به امیر پازواری ،شاعر و عارف دلسوختۀ مازندران است که «آهنگ امیری »آن بسیار معروف می باشد. (البته در مناطق کوه نشین جنوب شرقی گیلان علاوه بر اشعار امیر پازواری ، اشعار دیگری نیز خوانده می شود که ساختار کاملا گالشی گیلان را دارد ( ."


" در پاره ای از آبادی های دیلمستان، همانند ِ اشکور ... و ... جشن ِ ( تیر ما سینزه ) با ویژگیهای دلپذیر ِ دیگری همراه است:
سفره ای از انواع ِ خوردنی های ِ زمان می چینند و در آن شب، سیزده گونه خوردنی، می خورند. بر و بچه های ِ آبادی که با همگان آشنایی دیرینه دارند، شوش یا ترکه یا چوب ِ باریکی را بنام ( لال ِ شوش ) به دست می گیرند و وارد اطاق های ِ خانه ها می شوند و بی آنکه سخنی بگویند ( لال لالکی ) به خواب فرو رفتگان، چند ترکه یا شوش می زنند و آنان را بیدار می کنند تا شرکت در برگزاری ِ آئین ِ تیر ماه سیزده را از یاد نبرند. آنگاه جوانان، با شور ِ بی پایان، بر فراز ِ بام ها می روند و از ( روزن بام یا لوجون )، دستکش ( دس جوروف یا جوراب ِ دست ) و ... به پائین می آویزند و خدایان خانه، انواع خوردنی ها را در آن می ریزند و آن آشنایان ِ ناشناس، به بالای ِ بام می کشند.
گاهی نیز به نشانه مطایبه و شوخ طبعی، زغال و دیگر چیزهای ِ خنده آور، در دستکش یا جوراب می گذارند.
این شادمانی ها تا دیرگاه ِ شب ِ تیرماه سیزده یا سیزدهم تیر ماه ِ دیلمی، ادامه می یابد."



نمونه هایی از اشعار طبره خوانی یا طبری خوانی گالشی:

(1)

می جونه دوستی /
گوسن ورا پوسّه کولا چی خوبه/مو بز وچه پوسّه کلا دارم
یار /دوره راه چی خوبه / مو می بره /بون /دارم
می دیل خانه /هف روزو هف شو/عروسی / بدارم
دس/بیاردم/به جیف/بدی م/دیناری/ندارم/للی...

برگردان فارسی:


دوست عزیزم/کلاه پشمی از پوست برۀ گوسفند چقدر خوب است که آدم داشته باشد، من ، کلاه از پوست بچۀ بز دارم ..
اگر یار دلدار آدم از ولایات دور دست باشد/بسیار ارزشمند است ولی ای دریغ/ یار ِمن از دختران همسایه است
دلم میخواهد که به رسم دیلمیان و خوانیین "هفت شبانه روز مجلس عروسی برپا کنم"
ولی ای دریغ/دست به جیب که شدم دیدم که پولی در بساط ندارم...

(2)

" تیر ما " بگوته: می سینزه چره سنگینه؟
هر که آب ویگیته، خوشته مآره اولینه

انگشتره طلا، فیروزه و َ نی نگینه
بهشته قربان، چه جای نازنینه

برگردان فارسی:
تیرماه گفت، سیزده ی من چرا سنگین است؟
هر کس آب برداشت، اولین فرزند مادرش است

انگشتری طلا، فیروزه، نگین آن است
بهشت را قربان، چه جای ِ نازنینی است

(3)

میان ِ دریا، گل بَد ئَم خالَ بَبیه
بلبول بَنشینه، شصت وچهار بَبیه

تاسه آب بریختم، زلال بَبیه
می دوست بخوره، دشمن لال بَبیه

برگردان فارسی:

میان دریا، درخت کاشتم، سرسبز شود
بلبل بنشیند، شصت وچهار تا شود

در تاس ( ظرف مسی ) آب ریختم زلال شود
دوستم بخورد، دشمن لال شود

(4)

تنی دوری، مره دور بساته
تنی دوری، می جانه، تَندُور بساته

چشم اشک و دامن ِ شور بساته
نامرده فلک، می منزله دور بساته

برگردان فارسی:

دوری تو، مرا دور کرده است
دوری تو، جانم را چون تنور ساخته است

چشمانم را اشک آلود و دامنم را شور ساخته است
فلک نامرد، منزلم را دور ساخته است
تیرگان شاداب بر همه ی ملت ایران خجسته باد

* زلزله در لهجه و یا زبان مردم لنگرود نام جیر جیرکی است که تابستانها در هوای گرم روی شاخه درختان بویژه شاخه لطیف توت می نشیند و از بهار و زیبایی طبیعت در تابستان ساعتها بدون وقفه در دستگاهی مخصوص می سراید. لحظات ِ شور انگیز این نوای ِ خوش آهنگ زمانی است که چندین زلزله، سمفونی وار بنوازند و بسرایند.
خلاصه ی شنیداری ِ این جُستار را می توانید در لینک زیر ملاحظه کنید
www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

پاسخ به دو ابهام یا گِله در مورد سحابی ها



 


1

دوستی در کامنتی از نوشته و نظرم ایراد گرفته بود که چرا می گویم سحابی از هر بیگانه ای پست تر است و باور داشت که سحابی ها پست نیستند بلکه احمق هستند.
جمله ی این قلم چنین فرموله شده بود:
" معنی اش این است که چنین آدمی یا آدم هایی وقتی برای بالا بردن فرهنگ ِ بیگانگی بر فراز فرهنگ ایرانی، حاضر است ایران را زیر پای اسلام قربانی کندو کما اینکه در تمامی ِ فعالیت سیاسی و ایدئولوژی اش کرد، از نظر من از هر بیگانه ای پست تر و بی مقدارتر هست و هستند."

در این باره مایل هستم  تسریع کنم و دوباره بگویم که سحابی ها از نظر این قلم با این نگاهشان به ایران در تمامیتش و همچنین کارنامه ی سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیکشان از هر بیگانه ای پست تر و بی مقدار تر هستند.
زیرا چنین افرادی آگاهانه در این راه آرام آرام در تخریب ایران می کوشند و جای آن فرهنگ منحط اسلامی را جایگزین می کنند.
وگرنه اگر این کسان که به حق ناکسان تاریخ ایران هستند، از موضع روشنفکری، اسلام منحط و عقب گرا را در زرورق ترقی خواهی نمی پیچیدند و به خورد عوام الناس نمیداند، سالها و شاید قرن ها هرگز اسلام نمی توانست جایگاه امروزی را در ایران پیدا کند.
فراموش نکنیم که در نظام گذشته با همه ی کاستی ها، اسلام به تدریج به سمت خانه ها و مسجد رحعت داده شده بود.
اما شرایط انقلابی گری ِ کر و کور ِ جوانان بی خرد دهه ی سی خورشیدی به بعد، افرادی چون سحابی ها را شرایطی فراهم کرد که متاع بی ارزش اسلام را در زرورق ترقیخواهی، گران بفروشند و دیو خفته ی آخوندی در قم و مشهد و و و را بیدار کنند تا با کشیدن شکل مار، مردم نا آگاه را همراه با روشنفکران ِ تاریک اندیش بفریبند.
پس با این توضیحات ِ بدیهی، اینکه ساده اندیشانه به اینگونه افراد بگوییم احمق. در واقع به واژه یا اصطلاح احمق جفا کرده ایم.
زیرا احمق به کسانی نسبت داده می شود که از روی نا آگاهی مرتکب خطا می شوند و یا باز از روی نا آگاهی و حس عامیانه هر بار در تندپیچی چشمان خود را می بندند و می گویند انشاالله گربه است.
اما سحابی ها، یزدی ها، سروش ها، گنجی ها، مهاجرانی ها و همه ی کسان در این قبیله ی ضد ملی و وطنی افراد نا آگاه هستند؟
به باور من با شناختی که از آنها دارم و تنم در یک سر فصلی به تن این موجودات خورده است، می گویم نه.
سی و سه سال کارنامه ی این کسان باید هر وجدان خفته تاریخی را بیدار کرده باشد که این کسان ادامه تاریخی و حقیقی همان پدران ایدئولوژیک خود هستند که آمده اند تمامی کشورهای با فرهنگی چون ایران را از ریشه بخشکانند و ملت های کشورهایی چون ایران را به امت فرو بکشند.
آمدند با جنگ و خونریزی و ایجاد ترس و رعب همین اسلام و همین مذهب را بر ایرانیان تحمیل کنند.
و دریغا که هر گاه ملت ایران بیدار می شوند و همین اسلام و مذهب شیعه ی سُفله پرور را به گوشه ای در انزوا می فرستند، همین کسان با ژست ترقی خواهی و کپی برداری از دانش اجتماعی جوامع باز و آزادیخواه، به چهره ی اسلام رنگ مظلومیت نقش می زنند و لباس صلح دوستی و انسان دوستی بر تنش می کنند.
ماهیتی که هیچ سنخیتی با ذات ویرانگر و انسان کش اسلام در تمامیتش ندارد.
بنا براین می شود نتیجه گرفت که این کسان نه احمق بلکه جفاکار هستند و عملکرد شان نه احمقانه بلکه جفا کارانه و بعضن خیانت کارانه است. به عبارت دیگر این کسان در مقایسه با بیگانگان که چشم طمع به خاک ما دوخته اند، پست تر و بی مقدارتر هستند.
زیر بیگانه در یک خصومت مرزی یا مداخله داخلی و یا به قصد اشغال تکه ای از نیا خاکمان به ما و کشور ما حمله می کند و بعد از کشته شدن و کشته دادن و اشغال سر زمینی و سپس شکست خوردن به سر زمین خود می گریزد.
اما این کسان از درون ایران و با شناسنامه ی ایرانی چون سلمان پارسی ها ایران را به تدریج زیر پای اسلام قربانی می کنند.
و چنین ست که صفت پست و بی مقدار برازنده ی این کسان است نه خیلی ساده اندیشانه به آنها بگوییم احمق.

2

بعضی از دوستان در اینگونه بحث ها از روی عدم آگاهی و یا ساده نگری وقتی که از پاسخ به مخالفت منطقی من با اسلام و مذهب شیعه و سرآمدانشان در می مانند و یا کم می آورند، یقه ی پادشاه فقید ایران و شاهزاده رضا پهلوی را می گیرند که مثلن چرا با اسلام و اسلامیون مثل من برخورد نمی کنند.
البته می دانم که این دوستان از روی نا آگاهی مایل هستند موقعیت و شخصیت پادشاه و شاهزاده را به سطح عوام و افراد سیاسی  احزاب یا سازمانها پایین بکشند که البته خطایی است بسیار بزرگ که دلالت بر درک نکردن جایگاه و موقعیت بالا بلند پادشاه و شاهزاده را دارد.
من و یا من نوعی اگر از جایگاه خودمان به عنوان شهروندان ایرانی آنچه را که از نگاه و نظرمان مخالف تشخیص می دهیم، طبق تعریف قوانین حقوق بشری این حق برایمان محفوظ است با صراحت و بدون هیچ گونه تعقیبی صدایم را بلند نماییم و افشاگری کنیم. البته به شرطی که تهمت و یا پرونده سازی بدون مدرک نکنیم.
اما پادشاه فقید و امروز شاهزاده رضا پهلوی در جایگاه من و من ِ نوعی نیستند که بخواهند خودشان را در این منازعات وارد کنند بلکه ایشان در جایگاه فرا سازمانی و حزبی ایستاده بودند و امروز هستند.
معنی اش این است که همه ی افراد ملت ایران با هر عقیده و مرامی از نظر ایشان یکسان است و هیچ فرقی بین آنها نمی توانند قائل بشوند.
و اگر پادشاه فقید در دیروز و شاهزاده رضا پهلوی در امروز به عقیده و مرام اسلامیون چون عقیده و مرام سایر ادیان یکسان می نگریستند و می نگرند به این دلیل است که ایشان سمبل اتحاد و همبستگی همه آحاد ملت ایران و چشم بیدار چهار چوب ارضی  آبی ایران هستند.
یعنی ایشان نمی توانند مثل من و ما با اینگونه مسائل با صراحت و جانبدارانه برخورد کنند.
به عبارت دیگر ایشان مبرا از مداخله ی سیاسی هستند و همیشه سعی می کنند به پیوند و اتحاد ملت ایران در چهار چوب ارضی صدمه ای وارد نیاید.
معنی اش این است که اگر چنین نکنند جایگاه خودشان را به عنوان سمبل و چشم بیدار ملت ایران از دست می دهند و به سطح عموم نزول می کنند، که دور باد از ما که چنین انتظاری را از ایشان داشته باشیم.
نتیجه اینکه قیاس کردن افرادی چون من و ما با جایگاه پادشاه فقید و امروز شاهزاده رضا پهلوی یک قیاس مع الفارق است و نشان از عدم آگاهی از جایگاه ایشان به عنوان پادشاه را دارد.

احمد پناهنده


۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

گفتگو با خدای ِ خونریز






هزار بار شکایت ببردم به درگاه ایزدی
و هر بار به خشم رانده شدم ز سرای سرمدی

پرسیدم آخر ای خدا ز چه روی آفریدی مرا و ما را
گفتا مپرس که در آیین ما پرسش نیامدی

گفتم ولی حل هر مشکلی با پرسش بوَد
گفتا اگر پرسش مجاز شدی شک می آمدی

گفتم چه باک گر خلایق شوند شکاک
گفتا اگر شک مجاز بودی، ایمان نیاوردی

گفتم این همه غارت و قتل و کشتار از برای چیست
گفتا ترس است وُ رُعب تا به رافت ما سجده آوردی

گفتم نمی شود فتل وُ عارت و ُکشتار نباشد در دین
گفتا اگر چنین بودی همه به کافران روی می آوردی

گفتم مگر دین امر شخصی آفریده های تو نیست
گفتا بس کن تو کفر، که این دین دین محمدی ست

گفتم که دین محمد ی دیگر چه صیغه ای ست
گفتا از جنس من که همانا آیین ِ احمدی ست

آنگاه که گفتگویم با خدای خونریز به اینجا رسید
گفتم تفو بر تو ای قاتلخدای ی جبار و احمد وُ محمد  تو باد

احمد پناهنده
الف. لخند لنگرودی

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

پاسخ به یک بیمار اسلامی بنام سحابی



مقدمه

این مقاله در دی ماه 1388 هنگامی نوشته شده است که ملت ایران در عاشورای سال 88 با صدای رسا در همه سویش از اسلام و مذهب شیعه عبور کرده بودند.
اما همین سحابی وقتی که سقوط حکومت اسلامی را حس کرد نامه ای اندرزگونه برای ایرانیان خارج از کشور نوشت و در آن نامه آنها را از خشونت و سقوط دادن اسلام بر حذر داشت.
مقاله ی زیر پاسخ اندرز ِ بی مالیات سحابی است.
این نوشته را بخوانید تا مطلبی دیگر در این باره را که پاسخ به دوستانی است که از نوشته کوتاهم قلبشان جریحه دار شده است تقدیم ملت ایران بکنم.
با احترام
 

آقای سحابی
شما در نامه ی خود که خطاب به ما غربت نشینان بود، همه ی مقدمه چینی ها و اضافه گویی ها و اندرزهای بی مایه و بی مالیات را ردیف کردید تا جلوی سقوط اسلام، مذهب شیعه و همه ی دکانداران خرافه پروری در قدرت، که ملت سرفراز ایران در روز ِ سُفله پرور " عاشورا " از آنها به آهستگی اما با عمق ِ عمیق عبور کردند، را بگیرید.
وگرنه اگر چنین نمی شد و حکومت اسلامی و عمله های ایرانی کش و فرهنگ سوزش دست برتر را می داشتند، دست به سوی ما خارج نشینان دراز نمی کردید تا از خشونت ناکرده، ما را پرهیز بدهید.
چه کسی خشونت می کند و یا خشونت طلب است؟
به گواهی همین هفت ماهه ی مبارزات ِ شکوهمند در سراسر میهن ، ملت بزرگ ایران با همه ی سلایق و عقایدشان دست در دست هم برای ایرانی بدور از حکومت اسلامی و یا هر دینی با درایتی بی همتا و در بهترین شکل ِ ممکن ِ مسالمت، مبارزه شان را متمدنانه پیش برده اند. بدون اینکه از دماغ کسی خون جاری کنند.
و این در حالی است که همین ملت سرفراز ایران با چنین مسالمت بی همتا، ده ها قربانی داده است اما مقابله به مثل نکرده است.
بنابراین آیا بهتر نبود یقه ی حکومت گران و گزمه های آدمخوارش را می گرفتید و حداقل نیشی به آنها می زدید تا ملت ایران برای شما و حرف های شما تره خورد کنند؟
چرا امروز که فروپاشی حکومت اسلامی در همه سویش چشمان عاشقان ِ ایرانی آباد و آزاد را  نوازش می دهد، شما سراسیمه به میدان شتافتید تا جلوی طوفان ملت ایران را بگیرید و همچنان این آدمخواران اسلامی را در حکومتشان پا برجا نگه دارید؟
آیا می دانید سی سال همین حکومت اسلامی با شمشیر همین اسلام ِ شما و به کمک های بی دریغ شماها هزاران نفر از ملت ایران را به شکل وحشیانه و بربر منشانه ای بدون هیچ انصاف وُ رحم وُ مروتی گردن زد و خانواده های بیشماری را متلاشی کرد و خون از چشمانشان جاری نمود؟
شما کجا بودید وقتی که دسته دسته از زندانیان بی دفاع را همین آدمخواران اسلامی در تابستان سال 67 گلوله در سینه و قلبشان خالی می کردند؟
کجا بودید وقتی که در خیابانها، گذرگاهها، کوه ها، دشت ها، جنگلها و حتی خانه های مردم، جوانان را به اسم سلطنت طلب، مجاهد، فدایی، توده ای و یا . . . تکه تکه می کردند؟
کجا بودید وقتی امیران و پایوران نظام پادشاهی را به بی رحمانه ترین شکلی پس از شم آجین کردن و پاره پاره نمودن گلوله باران می کردند؟
کجا بودید وقتی در دوران ریاست جمهوری " اصلاحات " دانشجویان معترض را در 18 تیر از ساختمانها با نام " یا زهرا" به پایین می انداختند؟
فراموش نکنید شما در همان آغاز همین حکومت اسلامی عضوی از شورای انقلاب بودید که در کنار آدمخواران دیگر فتوای مرگ را تایید می کردید و یا در بهترین حالت چشمان خودتان را می بستید تا هر چه بیشتر بکشند و اسلام شما پیروز شود.
کارنامه ی شما هر ورقش چنان سیاه است که ورق های خاکستری در آن به چشم نمی آید.
آیا می توانید در کارنامه تان نشان بدهید که در نظام گذشته با خشونت مخالف بودید؟
آیا می توانید نشان دهید که در نظام گذشته تروریستهای آدمکشی چون مجاهدین و فداییان را حمایت نمی کردید؟
شما که امروز در نقش ریش سفید، دلسوزانه از غربت نشینان می خواهید که " خشنوت " را بکار نگیرند ( مقوله ای که در مورد غربت نشینان محلی از اعراب ندارد) آیا می توانید نشان دهید در مقابل کشتار ددمنشانه ی حکومت اسلامی در تابستان سال 67 اعتراض کردید؟
آن اعتراض ِ دیروز پیش کش شما. آیا حاضرید امروز که چند روز دیگر به عمر شما بیشتر باقی نمانده است با صدای بلند آن کشتار وحشیانه ی حکومت اسلامی را محکوم کنید؟
حداقل بهتر بود که شجاعت و انصاف را در این باره از آقای منتظری یاد می گرفتید که در پایانه ی عمرش برگ های خاکستری در کارنامه اش در چهارچوب همان اسلام نه در ایران به جای گذاشت.
نه " پدر" گرامی
شما اگر امروز در این پیرانه سری ایچنین ملتمسانه از غربت نشینان می خواهید که مبارزه را به شکلی کنار بگذارند تا مثلن گزگ دست حکومت اسلامی ندهند، نه به خاطر احترام به غربت نشینان و ملت ایران بلکه برای نجات همین اسلام ِ حکومتی  است که اینگونه ناشیانه و یا ساده لوحانه خودتان را بی آبروتر می کنید.
زیرا می دانم درد شما و همه ی یاران شما در جنبش ِ مسلمانان ِ مبارز، نهضت آزادی و کلن ملی-مذهبی ها بیش از هر چیز و هر ارزشی اسلام است.
گواه این گفته ی من خنثا بودن شما در مقابل از بین بردن میراث ملی، وارونه جلوه دادن تاریخ و ویرانی فرهنگ ایرانزمین است که ذره ای از این همه بیداد رفته بر ایران و میراث ِ گرانبهای ایرانی دلتان بدرد نیامد.
ای کاش در این سی سال حرکتی در جهت جدایی دین از دولت می کردید و دین و مذهب را به امر خصوصی مردم ارجاع می دادید. اما شما به عنوان یک فرد "ملی-مذهبی" که معلوم نیست چه صیغه ای است. همواره در جهت بقای دین اسلام و مذهب شیعه به ازای نابودی ایران فعالیت کردید و امروز هم که اسلام شما در خطر است پا برهنه به وسط میدان دویدید تا سقوط اسلام که همانا مرگ عقیدتی شما است، جلوگیری کنید.
و گرنه من شکی ندارم شما آنجاییکه بین دو انتخاب یعنی انتخاب بین ایران و اسلام در یک سر فصل تصمیم گیری قرار بگیرید، ایران را به پای اسلام فدا می کنید.
مگر اینکه شما حتا اگر یکبار هم شده کتبن و شفاهن بطور شفاف در این باره اعلام موضع کنید.
تازه از کی غربت نشینان از نظر شما عزیز شدند و می توانند در فعل و انفعالات درون ایران تاثیر بگذارند؟
شماها همه ی شما از طایفه ی اسلامی گرفته تا قبیله ی ملی-مذهبی همیشه حرفتان مگر این نبوده است که برای مبارزه باید به داخل ایران برگردیم؟
مگر شماها نبودید که در کنفرانس برلین از ما خواستید به ایران برگردیم تا بعدن در " دریای ِ رأفت "  اسلامی شما بوسیله ی آدمکشان حکومت اسلامی گردن زده شویم؟
اما از طنز تاریخ، آن کسان که در واقع ناکسان این دوره و زمانه ی بیداد هستند و در برلین گلو پاره می کردند تا همگی  مان را به دامان دولت " اصلاحات " به ایران باز گردانند، چندی نگذشت که خودشان و وزیر همین دولت " اصلاحات " به خارج آمدند و با کمک های بیدریغ ِ از ما بهتران بجای مبارزه با حکومت اسلامی در ایران با نیروهای مخالف حکومت اسلامی در خارج از کشور مبارزه می کنند و پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان را دشمن هستند.
و پنهان نمی کنند که می خواهند همین حکومت اسلامی را حفظ کنند و از سقوطش جلوگیری نمایند.
نه " عموجان " ما را به اندرز شما نیازی نیست بهتر است در این پیرانه سری، باقی عمرتان را اگر مانده باشد به ایران بیاندیشید. یعنی بیش از اسلامی بودن، ایرانی باشید و همراه ِ ملت ِ سرفراز ایران با تمامی ِ هستی تان با همین اسلام و مذهبی که ایران را ویران کرد و ایرانی را خوار، به مبارزه برخیزید تا آنها را به جای سزاوارش فروکشید.
به بیان دیگر اگر تا کنون نفهمیدید و یا نخواسته اید بفهمید، از این پس تلاش کنید، درک نمایید که اسلام همواره و همیشه، از آغاز هجوم گراز وارش تا کنون در جهت نابودی ایران و تهی کردن هویت ایرانی به امت اسلامی کوشیده است. پس بر شما است در همین چند روزه ی عمرتان چون یک ایرانی سرفراز بر این دین و مذهب سُفله پرور ِ اسلام و شیعه ی جنایتکار، انسان کش، ویران کننده ی ایران و خوار و ذلیل کننده ی ایرانی، در همه سویش به مبارزه برخیزید تا شاید حتی اگر هم شده یک برگ خاکستری در کارنامه ی شما باقی بگذارید.
برخیزید دیگر وقتی نمانده است و عنقریب است که مرگ به سراغ شما بیاید و جانتان را بگیرد.
آیا دوست دارید هنگامی که مرگ گلویتان را می فشارد به یاد و نام ایران بمیرید یا اسلام؟
به باور من شناختی که از شما و همه ی قبیله ی شما دارم، حتا اگر شما را همین اسلام تکه تکه کند، باز می گویید اسلام. زیرا که ایرانی نیستید و به غلط شناسنامه ایرانی در جیب دارید.
21 دی ماه 1388
نویسنده: احمد پناهنده
a_panahan@yahoo.de 





۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

سحابی مرد



ما در مرگ هیچ انسانی خوشحال نمی شویم حتا اگر دشمن آب و خاکمان باشد


اما پرسش این است که سحابی وقتی زنده بود چه عملکرد نیکویی برای ایران در تمامیت تاریخی، فرهنگی و تمدنی اش داشت

هیچ


اما برای سربلندی و بالا بردن پرچم اسلام در ایران تا آخرین لحظه ی نفس کشیدن، دمی از تلاش باز نماند


معنی اش این است که چنین آدمی و یا آدم هایی وقتی برای بالا بردن فرهنگ بیگانگی بر فراز فرهنگ ایرانی، حاضر است ایرا
ن


 را به پای اسلام فدا و قربانی کند. کما اینکه در تمامی فعالیت سیاسی و ایدئولوژی اش کرد، از نظر من از هر بیگانه پست تر و


 بی مقدار تر هست و هستند


زیرا بر این باورم هر کسی بخواهد به هر دلیلی در یک تندپیچ تاریخ، بین ایران و اسلام، جانب اسلام را بگیرند، ایرانی نیستند و


 هیچ ارزشی برایم ندارند و باور دارم که سحابی و همه ی قبیله ی با اصطلاح ملی- مذهبی از هر بیگانه، بیگانه تر و از هر 


دشمن فرهنگی، تاریخی و تمدنی ایران، دشمن تر هستند

احمد پناهنده

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

برای ناصر حجازی



برای ناصر خجازی که جوانی ام را با او در زمین توپ زدم و با او اسم تیم مان را تاج گذاشتیم

تاجی زیست
تاجی ماند
و تاجی رفت

آنچه که نام ناصر حجازی را در وجدانها، یادها و دلهای ایرانیان برجسته می کند، عِرق ایرانگرایی اش بود که تا آخرین لحطات نفس کشیدن آن را در عمل فریاد کرد
و دریغا که آن زمانهای دور که ناصر در تیم تاج بازی می کرد، همین نیروهای چپ ِ دیروزی و به اصطلاح دموکرات شده ی امروزی هزاران انگ سزاوار خودشان را بر او زوزه کشیدند و امروز هم وقتی که می خواهند خبری از درگذشتش در سایتشان بنویسند، به عمد افتخارات همکاری ایشان را با تیم تاج سانسور می کنند.
اما ناصر تا آخرین لحظه زندگی اش تاجی ماند و با فرهنگ تاجی زیست و تاجی رفت.
در اینجا از همه دوستان می خواهم که مبادا اشک بر چشمان بیاورید و چون عزا دوستان بیگانه بر سر بکوبید.
نه نه دل قوی دارید که مبادا دشمنان ایران و فرهنگش از گریه ی ما خنده بر لب باز کنند.
باید ناصر را در شادمانی هایش و ایرانی گرایی هایش به شادمانی نشست تا روح وطن دوستانه اش از ما خشنود شود.




آمد وُ عشق ِ وطن را به ما داد وُ برفت
عشق خودر را پی ِ ایران فدا داد و برفت

خواب ِ ما خفتگان را به بانگی شیوا
در گوش ِ ما و من و تو صدا داد وُ برفت

یادش همیشه شادمان باد

احمد پناهنده
الف. لبخند لنگرودی