۱۳۹۳ آذر ۲, یکشنبه

آتش ِ جشن ِ آذرگان، آتش افشان باد



آتش ِ جشن ِ آذرگان، آتش افشان باد

در بند ِ 9 ی ِ یسنا ی ِ 62
چنین می خوانیم:
" نماز به تو ای آتش، ای بزرگ‌ترین آفریده¬ی اهورامزدا و سزاوار ستایش "

دیروز عنصر ِ بی همتای ِ آب، از عناصر ِ چهارگانه را به شادمانی و شادخوانی نشستیم، طراوت چیدیم و نسیم ِ شادابش را در خود فرو دادیم و جوان شدیم.
از دریا سخن راندیم، آبش را به تن، خیساب کردیم
رودخانه را، آغوش کشیدیم و آب ِ روانش را سلام کردیم
جویبارها را، آواز شنیدیم و طراوت ِ معطرش را، در جانمان فرودادیم
نهر ها و برکه های ِ پر آب ِ شاداب را، در بَرَش سفره پهن کردیم و نوشیدیم و خوردیم و رقصیدیم و ترانه ها خواندیم و آبانگان را با آناهیتا، تیشتر و پرندگان، به جشن نشستیم.
و راستی جشنی بود طراوت افزا.
هنوز آن نسیم و طراوت ِ آبانگان را، در جان ودل داریم که ماه ِ آتش، در زمستان ِ سرد ِ در راه، فرا می رسد و گرمای ِ ذوب کننده ی سردی و برودت را در جانها، حرارتی مطبوع هدیه می کند و با انوار ِ فروزانش، دل ِ تاریکی و ظلمت را می درد و خورشید ِ روشنایی بخش ِ منظومه ی ما را جان می بخشد.
آتش، در پندار ِ نیاکان ِ زرتشتی مان، نماد ِ روشنایی، نور و انرژی در میان ِ عناصر ِ چهادگانه، از ویژگی و احترام ِ خاصی برخودار بوده است. بطوریکه چنین ویژگی و احترام، نسبت به عنصر ِ آتش سبب شد که غرض ورزان و تنگ نظران، نیاکان ِ زرتشتی مان را آتش پرست زوزه سر دهند.
در حالی که چنین نیست بلکه عنصر ِ آتش، سرچشمه ی نور و روشنایی است و نور از صفات ِ ویژه ی اهورامزدا است و چون نور در همه جا هست، در آنجا اهورامزدا حضور دارد و به همین مناسبت نیاکان ِ زرتشتی ِ ما، نسبت به نور و آتش، احترامی ویژه، ادا می کردند و آن را گرامی می داشتند. بطوریکه این آتش ِ اهورایی را آنچنان پاسبانی می کردند که هر گز خاموش نگردد.
و امروز این آتش ِ اهورایی، در دل و جان ما ایرانیان، زبانه می کشد و نور را به پیشباز می رویم و شب را بیزار و گریزانیم.

آه ه ه
چه تلخ دورانی بر نیاکانمان عبور کرد
آنانی که پاک بودند و بر پاکی ستایش می کردند و احترام
در باران روزان، در خانه زندان بودند
که مبادا
سرگین بدَنان را پاکیزه کنند
ریختند
و با هجومی نور بیزار
خاموش کردند، آتش ِ آتشکده ها را
تاریکی باریدند هر جا روشنایی بود
و ظلمت گویی پادشاه
اما
تاریکی باوران
ناتوان از این درک
که در دل ِ هر ایرانی ِ زرتشتی
آتشکده ای است، همواره پایدار
و امروز
افتخارا
که هر ایرانی
یک زرتشتی است

آری:
شب همواره نماد ِ مرگ و اهریمن را در باور ِ پدران ِ باستانی ِ ما نشانده بود و پیدایش ِ آتش، پیروزی روشنایی را بر تاریکی و جهالت و تیرگی آواز داده بود. از پس ِ پیدایش ِآتش بود که نیاکانمان توانستند دل تاریکی را بدرند و در کنار ِ آتش، ساغر را از باده پر کنند و در اوج ِ شادی و شادمانی، خون رگ ِ تاک را در کام ِ خود بریزند و شب ِ مستان ِ عاشقان را، با فروغ ِ آتش، جلوه ای از شور و شیدایی و طراوتی از عشق ِ رعنایی و لطافتی از گونه های ِ ارغوانی ِ شفق گون ببخشند.
با هم این رباعی را که از دل بر آمده است، بخوانیم:

بده ساقی تو می از کوزه ی ِعشق
شود گلگون رُخم از باده ی ِ عشق

بریز در کام ِ من خون ِ رگ ِ تاک
شوم چون مست، شبان در کوچه ی عشق

و چه شیرین‌منظری است که در کنار ِ خم و شراره‌های آتش بنشینیم و با شراب ِ ارغوانی، گونه‌های ِ انارگون ِ مستان ِ شب را، جلوه‌ای از یکرنگی و نشاط ِ عاشقانه ببینیم.
آری:
همانگونه که در مقالات گذشته اشارت رفت:
نیاکان ِ باستانی و زرتشتی مان، افزون بر جشن های ِ سالاری چون نوروز، سیزده بدر، یلدا ( شب ِ چله )، سده و چهارشنبه سوری، در هرماه آن روزی که با نام ِ ماه همنام می شد، جشن می گرفتند و به شادی و شادمانی در سروری بی همتا مشغول می شدند. و جشن ِ آذرگان، نهمین جشن ِ ماهانه ی نیاکانمان است، که در روز نهم ِ آذر ماه ِ زرتشتی برگزار می شده است.
ولی امروز این جشن نه در نهم آذر ماه، بلکه در سوم آذر ماه ِ کنونی برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار ِ نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول ِ سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل، جشن ِ آذرگان، نسبت به سال شمار ِ دیروز، شش روز جلوتر، یعنی سوم آذر ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز ِ نهم آذر ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.
در این روز نیاکانمان به آتشکده ها می رفتند و سرود آتش می خواندند و به رقص و شادی و شادمانی وشادخوانی می پرداختند.
مردم بر بام خانه ها و معابر آتش می افروختند، نور و روشنایی و انرژی را سلام می کردند و شب و تیرگی و تاریکی را از هستی خود محو می نمودند.

ابوريحان بیرونی در آثارالباقيه درباره ی جشن ِ آذرگان می نویسد :
" روز نهم آذر عيدی است که به مناسبت توافق دو نام آذرجشن می گويند و در اين روز به افروختن آتش نيازمند می باشند و اين روز جشن آتش است و بنام فرشته ای که به همه ی آتش ها موکل است ناميده شده، زرتشت امر کرده در اين روز آتشکده ها را زيارت کنند و در کارهای جهان مشورت نمايند. "

نام ِآذر، نام ایزدی است ویژه ی همه ی آتش ها و از احترام ویژه ای نسبت به سایر ِ عناصر چهارگانه برخوردار می باشد و جشن آذرگان در کنار جشن های دیگر ِ آتش، چون سده و اردیبهشتگان و چهارشنبه سوری، ستایشی است سزاوار از این عنصر اهورایی.
باشد که با برافروختن آتش در این جشن ِ سزاوار ِ شرر، در دل و جان ِ تک تک ِ ما، آتشکده های ِ پدران ِ مان، زبانه بکشد و هر آنچه تاریکی و تیرگی است، را بدرد و آفتابیروزان را بر پهن دشت ِ بی کران سرای ایرانزمین بگستراند.

در پایان این نوشته مایل هستم نیایش آتش را زینت بخش دل و جان و خرد همه هموطنانم بکنم. زیرا که خود یکبار به مناسبتی این سرود را همراه هموطنان زرتشتی ام در روزهای ِ پرواز وار جوانی ام در کنار آذرگاه فریاد کردم.

نیایش آتش:
درود بر تو ای آتش!
ای برترین آفریدهء سزاوار ستایش اهورا مزدا!
به خشنودی اهورا مزدا، راستی بهترین نیکی است، خرسندی است.
خرسندی برای کسی که راستی را برای بهترین راستی بخواهد (3 بار)
بر می گزینم که مزدا پرست زرتشتی باشم و خدایان پنداری را زدوده، تنها به اهورا باور داشته باشم.
به تو ای آتش! ای پرتو اهورامزدا! خشنودی و ستایش آفریدگار و آفریدگانش برساد!
افروخته باش در این خانه!
پیوسته افروخته باش در این خانه! فروزان باش در این خانه! تا دیر زمان افزاینده باش در این خانه!
به من ارزانی ده ای آتش! ای پرتو اهورامزدا! آسایش آسان! پناه آسان! آسایش فراوان!
فرزانگی، افزونی، شیوایی زبان و هوشیاری روان و پس از آن خرد بزرگ و نیک و بی زیان و پس از آن دلیری مردانه، استواری، هوشیاری و بیداری، فرزندان برومند و کاردان، کشورداری و انجمن آرا، بالنده، نیک کردار، آزادی بخش و جوانمرد، که خانه مراوده مرا و شهر مرا و کشور مرا آباد سازند و انجمن برادری کشورها و همبستگی جهانی را فروغ بخشند.
راستی بهترین نیکی است، خرسندی است.
خرسندی برای کسی که راستی را برای بهترین راستی بخواهد (3 بار)

آتش ِ جشن ِ آذرگان، بر ملت ایران آتش افشان باد

دکتر احمد پناهنده

۱۳۹۳ آبان ۱۳, سه‌شنبه

سخنی با عوام



سخنی با عوام

حال که در یک ماه غیر ایرانی، بیش از ده روز ماتم گرفتید
بر سر زدید
سینه ها را با مشت
زنجیرها را بر پَشت کوبیدید
و سر و کله و صورتتان را با قمه و چنگ دریدید
اکنون پس از این شکنجه و خود آزاری، زمانش رسیده است که در گوشه ای با خود خلوت کنید، که چرا و برای کی و یا چی، خود آزاری کردید؟
حتمن می گویید، حسین
می گویم حسین کی هست؟
ایرانی هست؟
قوم و خویش شما است؟
برای ایران و ایرانی چکار کرد؟
چرا و کجا کشته شد و یا او را کشتند؟
و برای چی مقصد و یا مقصودی جانش را تلف کرد؟
اگر نمی دانید
سعی کنید یاد بگیرید تا بفهمید که این حرکات جنون وارتان نشان از بی خردی دارد
نفهمی دارد
جنون و خون دارد
سراسر خرافات و مرده پرستی است
بی آنکه این خود زنی و خود آزاری، ذره ای بر دانش و آگاهی و خرد شما بیافزاید که هیچ، حتا شما را در خود پوک و سپس مرده ای متحرک می کند که باید فقط دکان دارن دین را سواری بدهید.
حسین عرب است از قبیله عقب مانده ی قریش در عربستان
وقتی پدر بزرگش برای اتحاد قبایل چندگانه ی عربستان، با زور شمشیرحرکتی را شروع کرد که اسلام نام گرفت
بعد از مرگش ابوبکر عرب را جانشینش کردند
او مُرد و بعد عمر را به جایش نشاندند که حمله به ایران آورد و داعش وار پدران و مادران و خواهران و برادران ما را سربریدند، کشتند و تجاوز کردند و ویران کردند و شما را و ما را به این روز سیاه رساندند.
عمر را یک ایرانی کُشت. بعد از او عثمان را جانشینش کردند
او را هم در یک حمله و شبیخون کشتند. بعد علی پدر همین حسین را خلیفه کرذند
علی هم چون محمد و ابوبکر و عمر و عثمان، فردی بود بی رحم، خونریز و ضد ایرانی
جز کشتار و خون و حکومت یا خلافت، هیچ چیز او را ارضاع نمی کرد
برای همین در مدت پنج سال خلافتش، سه جنگ بزرگ برادر کشی ، تحت نام های جمل و نهروان و صفین راه انداخت که عاقبت او را هم کشتند
بعد از او حسن، برادر بزرگ همین حسین کوتاه مدتی جای پدر نشست اما چون با پسر عموی تاریخی اش معاویه نتوانست برای تصاحب قدرت مقاومت کند، زنبارگی پیشه کرد و به شکم و زیر شکمش رسید تا یکی از زنانش او را و زندگی اش را برای همیشه گرفت و کُشت.
نوبت به حسین رسید که ارث نداشته ی پدر را از یزید خواهان شد و برای همین با دسیسه و یارگیری، پسر عمویش را به کوفه فرستاد تا مردم کوفه را به دور خود جمع کند
اما مردم به هر دلیلی از او روی برگردان شدند و پسر عمویش را کشتند و عاقبت خودش هم برای کسب قدرت و فقط قدرت و هیچ کشته شد.
و این همه ی ماجرا است
حال پرسش این است که تو چرا بعد از چهارده قرن هنوز بر سر می زنی و گریه می کنی و خود آزاری بر خود روا می داری؟
اصلن به تو چه که برای یک بیگانه که دشمن ایران و ایرانی بود و حتا در کشتار مردم گرگان در سپاه عمر شرکت داشت، گریه کنی و بر سر بکوبی و خودت را بیازاری؟
یادت باشد که حسین هم یک داعشی ِ زمانه خودش بود چون یزید و عبیدالله زیاد
یعنی اگر حسین و یارانش دست برتر می داشتند و یا در جنگ ِ قدرت پیروز می شدند، همین می کردند که یزید و زیاد و شمر و حرمله بر سرشان آوردند.
پس هوشیار باش
و چشمان به بیداری باز کن
که مبادا تو را از درون بپوسانند و چون یک داعشی تو را علیه ملت ایران بکارت گیرند.
تو ایرانی هستی
تو پدرانت کورش و داریوش و انوشیروان و رضا شاه بزرگ و محمد رضا شاه ایرانساز هستند
سرداران ایران تو، آریوبرزن است که در مقابل حمله ی اسکندر چون کوه استوار ایستاد و عاقبت جانش را در راه ایران جانش بداد
رستم فرخزاد است که در مقابل حملات داعشی وار تازیان ایستادگی کرد و جانش را برای ایران و سرفرازی ایرانیان، هزینه کرد
تو خیام داری
فردوسی داری
حافظ داری
رازی داری
و اصلن هم احتیاج نیست برای این شاهنشاهان، سرداران و نام آوران ایرانی ماتم بگیری و بر سر بزنی
بلکه همین که یادی از آنها می کنی، به خویشتن ایرانی خویش پیوند می خوری
باشد که با این توضیح کوتاه به خود بیایی و از خواب سکر آور بیدار شوی و از خود بیگانگی دوری گزینی و به یگانگی ایرانی ات پیوند بخوری
و از این پس هیچگاه خودت را با این خرافات و بیگانه پرستی نیامیزی و سعی کنی از آنها دوری کنی
و یاد بگیری هر آنکس را که به رضا در مشهد و تخم و ترکه ی این تازیان یا عربان در ایران دخیل می بندند، آگاه کنی که اینها ایرانی نیستند و هیچ ربطی هم به ایران و ایرانی ندارند که در اینجا بارگاه داشته باشند.
به آنها یاد بدهی که همین ها ایران را ویران کردند
پدران و برادران ما را کشتند
خواهران و مادران ما را تجاوز کردند و به کنیزی بردند
پس به هوش، هوشیار باش و بیدار

احمد پناهنده
www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

خوشا خوشی ننگا ناخوشی






خوشا خوشی ننگا ناخوشی

در گوش ِ خلایق می کنند فرو
نه یکبار
بل هزاران بار وُ هربار
کم خورید
ننوشید شراب ناب
فرودست بمانید
قناعت را استقبال
از هرچه روشن است، رنگین وُ شاداب
دوری کنید
و رنگ تیره را خواستار
از زیبایی ها و زیبا رویان نگاه برگیرید
و زشتی و عبوس سالاری را دوستدار
می گفتند وُ باز می گویند
این دنیا محل گذر است
و خوشا آنان
که پشت می کنند این دنیا را
و لذت زندگی و شادابی را خوار
تا در آن دنیا
پریوشان و غلمان را
همخواب شوند هر لحظه و هر زمان
و از نهرها عسل و شیر و شراب بنوشند
بی آنکه ببویند دهان ها را
با خود می گویم
عجبا وُ شگفتا
می گویم
هر انچه می گویید
و هر آنچه می پندارید
ارزانی شماها باد
اما مرا
و ما را که این دنیا را خوشیم
آسوده بگذارید
اگر پریوشی ست و یا غلمانی
در همین دنیا لذت بنوشیم یکدیگر را
زیرا
شراب نقد را
خماری اش
فزون تر بود از شراب نسیه
پس خوشا خوشی
و ننگا ناخوشی

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه

جشن های پُر شکوه ِ چهارم و نهم آبان شاد باد





جشن های پُر شکوه ِ چهارم و نهم آبان شاد باد

مقدمه

دوستان و آشنایانی که با سابقه ی مبارزاتی ِ من آشنا هستند همیشه هر بار که اثر جدیدی می آفرینم مرا مورد پرسش قرار می دهند که چگونه است امروز بی پروا بر همه ی آن سابقه ی مبارزاتی، خط بطلان کشیدم و به این دیدگاه جدید رسیدم و اینگونه می نویسم که هضم و فهمش برایشان بسیار مشکل است.
در پاسخ همیشه گفتم و می گویم اگر در آن دوران جنون وُ خون و روزگار جوانی و خامی، بعد از هنگامه ی بلوا و یا غائله ی سال ۵۷ به جریانی وصل شدم که حاصلش هدر دادن ۱۰ سال از بهترین، شکوفاترین و پر شورترین دوران زندگی ام بوده است. اما از زمانی که در آن برهوت مرگ و از خودبیگانگی تکانی به خود دادم و از اسارت ِ مرگ گریختم در کنار تحصیل در دانشگاه، تاریخ ایران از آغاز تا روزهای شوم منتهی به سال ۵۷ را ورق زدم و بویژه تاریخ دوران ِ ایرانساز ِ رضا شاه بزرگ و سپس دوران شکوفایی ایران در زمان محمد رضا شاه را عمیقن مطالعه کردم و در پس ِ این نگاه و مطالعه بود که با چشمانی تر به خود گفتم که:

ما قدر نشناختیم
ما قدر نشناختیم
ما ناسپاسانه، دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد ِ جهالت کوبیدیم
ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم
ما زیبایی و رعنایی را در چنگال ِ جنون دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم
ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم
ما جامعه تاریک اندیشی ِ عصر قبیله ای آخوند سالاری را به جامعه باز روشن اندیشی ِ انسان سروری، ترجیح دادیم
ما قدر و اندازه نشناختیم
با دیو جماران ساختیم
بر خود تاختیم
هر آنچه داشتیم، باختیم
و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم
ما
آه
افسوس
ما قدر نشناختیم

از این پس بود که با آگاهی از تاریخ و بویژه شناخت از خدمات خاندان پهلوی بر آن شدم در حد توان و سواد ِ خود به مسئولیت خود قیام بکنم و حتا اگر شده بتنهایی در مقابل دوستان ِ از خود بیگانه و همه ی نیروهای چپ و لوچ و راست و میانه که یک ایران سربلند را خاری در چشمان خود می پندارند و یا بدون منطق به خانواده ی پهلوی حمله می کنند، بایستم و از سختی راه نهراسم.
به این نتیجه رسیدم که تار و پود ایران و ایرانی را امروز عنصر بیگانگی و از خود بیگانگی فرا گرفته است که هر روزه آنان را هر چه بیشتر در چاه ِ جمود و جهل و جنون ِ جمکران فرو می برد.
بر این باورم که نجات ایران و ایرانی، در این دوران عُسرت وُ درد و از خود بیگانگی و بیگانه پرستی، فقط با تکیه به عنصر ناسیونالیسم ایرانی و پیوند خوردن ایران و ایرانی به دوران خدمات خاندان پهلوی، در تداوم نظام پادشاهی قابل پیگیری است و هر راه حل دیگر از نظر من به ترکستان و نا کجا آباد ختم می شود .
فراموش نمی کنم که همیشه و همواره عنصر ناسیونالیسم ایرانی در درازای تاریخ ایران با نظام پادشاهی عجین بوده و هیچگاه از یکدیگر جدا نبوده اند.
حال با این مقدمه به پیشباز ِ جشن های زاد روزی می رویم که در خاطره و تاریخ ِ ایرانیان جایگاه بسیار بالا بلند و بسی ارجمند دارند.
آری
آبان ماه هرسال در کنار ِ جشن ِ طراوت باران ِ آبانگان و روز کورش، دو جشن و سرور ِ دیگر، یکی در چهارم و دیگری در نهم آبان ماه در ذهن و ضمیر مردم ایران، جایگاه ِ ویژه ای دارد.
تا قبل از شورش ِ کور ِ سال پنجاه و هفت، هرساله در این دو روز بزرگ در تاریخ ایران، سراسر کشور را شور و شادمانی ِ بی همتایی فرا می گرفت، بطوریکه شهرها و روستاها، چون آسمان ِ پر ستاره، چراغ آویزان می شدند و مردم به رقص و پایکوبی می پرداختند.
دانش آموزان دختر و پسر با لباسهای رنگارنگین و با حرکات ِ موزون ِ نمایشی در شهرها و سالنهای ِ تاتر هنر نمایی می کردند.
بچه های دبستانی در صف های منظم، در خیابانها رژه می رفتند و پرچم سه رنگ ِ شیر و خورشید نشان ِ ایران را، در دستان کوچکشان، در هوا تاب می دادند.

شهرها را غوغای ِ شادمانی پر می کرد
همه جا شور بود و سرود بود و سرور
همه جا خنده بود و خوشی بود و خوشحالی
همه جا شادی بود و شادمانی بود و شادابی
همه جا شوق بود و ذوق بود و شیدایی
همه جا رقص بود و عشق بود و رعنایی
همه جا . . .
گویی فضای شهرها شیرین شده بود و از آسمانشان شیرینی و شراب می بارید.
همه جا نقل بود و نبات و انواع شربت و شیرنی
در این میان بازار ماهی فروشان ِ لنگرود، سراسر شوق و رنگ و رقص بود
کام همگی شیرین و لبانشان خندان بود

اهل دلان و شب زنده داران، شب ِ شادمان ِ این روزهای ِ فرخنده ی پر فروغ ِ شادی سالار را، در زیر نور مهتاب، ساغرها را از باده پر می کردند و به میمنت و خجستگی، شراب ِ ناب ِ ارغوان را در کام می کردند و عسل عسل، غزل ِ عاشقانه را در گوش ِ جان فرو می دادند.

بده ساقی تو می از کوزه ی عشق
شود گلگون رُخم از باده ی عشق

بریز در کام ِ من خون ِ رگ ِ تاک
شوم مست وُ شبان در کوچه ی عشق

زیرا در جشن هایی شادمانی می کردند که در این روزها پادشاه ایران و ادامه ایشان متولد شده بودند.
و این غرور انگیز بود که بی دریغ شادی کنند و همه جا را گل باران و نقل افشان کنند.
اما افسوس، آن شادمانروزان ِ دوران ِ عشق سالار، بوسیله مشتی ضد شادی وسرور و با حمایت بیگانه گان در چنگال عزا پرستان، به روزهای ناله و گریه و برسر کوفتن و جِر دادن خود تبدیل شد.
اما چه باک!
ما عاشقان ِ شادی و سرور و شادمانی، این دو روز مهم در تاریخ ایران را به کوری چشم ماتم سالاران و گریه پروران، همراه همه ی اعیاد و جشن های ِ سالار ِ نیاکانمان، با شوری توانا تر و شوقی بی همتا تر، جشن می گیریم و روح ِ پر فتوح پادشاه فقید ایرانزمین را شاد می کنیم و وارث پادشاهی در ایران را خشنود می سازیم.

سلام بر پادشاه فقید ایران، محمد رضا شاه
درود بر شاهزاده رضا پهلوی، وارث ِ پادشاهی در ایران

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده

۱۳۹۳ آبان ۸, پنجشنبه

باید به جهالت ملت گریست



باید به جهالت ملت گریست

ای کاش مردمانی که امروز از روی جهل و جنون به استقبال ماهی که سراسر خون است و بیگانه، می روند، اندکی عقل و خرد داشتند و اندیشه می کردند که:
آخر چرا باید ماهی بیگانه را به استقبال بشتابند و بر سر بکوبند و تن و پیکرشان را با مشت و قمه خونین و پاره پاره کنند؟
مگر ایرانی نیستند؟
اگر هستند. باید بدانند که ایرانیان ماه های سالشان، فروردین و اردیبهشت و خرداد و تیر و امرداد و شهریور و مهر و آبان و آذر و دی و بهمن و اسپند است.
باید بدانند که هر روز در ایران نامی داشت
و آن روزی از ماه که با نام ماه، همنام می شد، جشن می گرفتند
باید بدانند که نیاکان ما حداقل 12 جشن ماهانه بنام های ِ فروردینگان، اردیبهشتگان، خردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرگان، دیگان، بهمنگان و اسپندگان داشتند.
باید بدانند که در کنار این جشن های ماهانه:
جشن سالار نوروز، جشن سده، جشن های شش روزه ی گاهنبار را و بعدن چهارشنبه سوری و سیزده بدر را داشتند.
یعنی اگر نیک بنگیریم، تمامی سال، در روزگار نیاکان ایرانی مان جشن و شادی و سرور بوده است.
آیا با این فرهنگ شادی سالار ایرانی، پسندیده نیست که این جشن ها را به استقبال بشتابیم و شادی کنیم و شاداب باشیم؟
اگر هست پس چرا به سمت ماه های راهزنان و ویران کننده ی ایران و متجاوزان به خواهران و مادران ایرانی، از یکدیگر سبقت می گیریم و عبوس سالاری و گریه و ناله و بر سرزدن را به استقبال می شتابیم.
آیا وقت آن نرسیده است که خفتگان ِ خفته ی ِ خفّت به بیداری باز کنند، چشمان؟
تا شاید حرکتی به خود دهند و از این زمستان ِ خو گرفته ی سالیان ِ انجماد عبور کنند؟

در حیرتم
به باور وُ جهل وُ جنون ِ ملتی
که از سر نادانی وُ غفلت
برای مشتی پابرهنه
گرسنه
راهزن
آدمکش
سینه چاک می کنند
ناله ها سر می دهند
چشمان را به گریه تر می کنند
برایشان بارگاه می سازند
که به خاکشان حمله آوردند
پدرانشان را کشتند
مادر و خواهرانشان را تجاوز کردند
در بازاز ها به کنیزی فروختند
کشورشان را ویران کردند

###

ای کاش اندگی عقل در سر
و مثقالی خرد در جان داشتند
و ای کاش می فهمیدند
که علی وُ حسن و ُحسین را
با ابوبکر و عمر و عثمان
و دیگر راهزنان وُ ایرانی کُشان عرب
هیچ فرقی نیست
و همه از تبار محمدند
که نطفه ی عبد مناف و عبد شمس هستند
درنده خو
بی رحم
ستمگر
وحشی
متجاوز
ویرانگر

ای تفو بر تو ای پاسداران جهالت
تفو
که اینچنین ملت ایران را ذلیل کردید

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۳ آبان ۶, سه‌شنبه

خوشا به بشریت که کورش دارد




خوشا به بشریت که کورش دارد

دکتر احمد پناهنده

هر ملتی در تاریخ دور و نزدیکش الگوهایی دارد که سرمایه ی آن ملت بشمار می رود. اما از میان ِ همه ی این الگوها همیشه یکی از همه برجسته تر و تابناک تر است. بطوریکه همه الگوها در مقیاس ِ ارزشها، در زیر مجموعه ی آن قرار می گیرند و یا از وجود آن هویت می یابند.
ایران در میان کشورهای کهنسال از فرهنگ و تاریخ ِ ممتازی برخوردار است. تاریخ و فرهنگی که امروز نه فقط ایرانیان بلکه جهانیان به آن افتخار می کنند.
بی سبب نیست که امروز خانه ی ملل جهان با منشور کسی مزین شده است که بنیان گذار پادشاهی هخامنشی در پهن دشت ایرانزمین است.
این پادشاه و الگوی ِ ایرانزمین، نامش کورش است و در زمانی که آدمخواری، برده داری و خشونت بی حد و حصر همتایانش، در کشورهای همسایه بی داد می کرد، راه تسامع در کشورداری و برخورد ِ مدارا با انسان و مذهب را پیش گرفت و بذری در آن سرزمینهای خون و جنون پاشید که پس از قرنها و در دنباله ی دو جنگ خانمان برانداز و انسانسوز ِ جهانی، در قرن ِ بیستم، جوانه اش در قامت اعلامیه ی حقوق بشر سبز شد و سپس چون درختی استوار ریشه محکم کرد و ثبت گردید.
امروز هر ایرانی، حتا در این زمانه ی عسرت و درد و با این همه زخم ِ خنجر بر تن تاریخ و فرهنگ ِ نیاکان، به خود می بالد که از چنین تاریخ انسانمدار و فرهنگ ِ انسان سالار برخوردار بوده است و می تواند سرش را در مجامع جهانی بالا بگیرد و به تاریخ و تمدن و فرهنگش افتخار کند.
هر چند در سرزمین کورش امروز کسانی بر تختش تکیه زده اند که بویی از انسانیت و حقوقش نبرده اند که هیچ
حتی نام بالا بلندش را خوار و مزارش را عار می پندارند.
و راستی چرا؟
زیرا این گنده واشها* که امروز بر سریر کورش و دارا تکیه زده اند، هر چند در ایران متولد شدند و به ظاهر ایرانی هستند اما تاریخ ایران را بر نمی تابند و فرهنگ ایرانی ندارند و مبداء تاریخیشان را نه 559 سال قبل از میلاد بلکه از زمان هجرت محمد که یک تاریخ و تمدن ناداشته ی عرب است، می دانند.
به عبارت دیگر خودشان را امت ِ اسلامی می پندارند که در ایران زندگی می کنند.
در حالی که ما و همه ی ما ایرانی هستیم و تاریخ ما از 559 قبل از میلاد شروع می شود که بنیان گذار آن پادشاه بزرگ ایرانزمین، کورش کبیر است.
کورش نمونه ی فرد یا پادشاه ِ بی همتایی است که تا کنون تاریخ بشریت به خود دیده است. برای فهم این ادعا کافی است با نگاه و ذهن امروزی به منشوری که او در بیست و پنج سده پیش برای عدالت گستری و حقوق انسانها انتشار داد، مقایسه کنیم با قوانینی که امروز در پیشرفته ترین کشورها اجرا می شود.
و یا مقایسه کنیم با تمامی قوانینی که پس از مرگ او و سقوط هخامنشیان به اجرا در آمد، آنوقت خواهیم دید که این بزرگ مرد و بزرگ پادشاه با چه وسعت نظر و اندیشه ی انسان سالاری به بشریت می نگریست.
این مرد بزرگ وقتی بابل را گشود، در نهایت عطوفت با مردمان امپراتوری ِ مغلوب رفتار کرد.
اُسرای یهود را که از زمان بخت النصر در بابل در زندان بسر می بردند، آزاد نمود و معبد و اماکن دینی و مذهبی شان را مرمت کرد و در مقابل مردوخ خدای بابل سر تعظیم فرود آورد و وقتی که بر کل ِ امپراتوری بابل تسلط یافت در روز 29 اکتبر سال 539 پیش از میلاد پس از بیست سال پادشاهی اعلامیه ی تاریخی خود را که امروز از آن به عنوان نخستین منشور حقوق بشر یاد می شود روی سفالتبشته ای که به استوانه ی کورش معروف شد، حک کرد.
این استوانه ی سفالین به تاریخ 1878 میلادی در پی کاوش در محوطه ی باستانی بابل کشف شد.
این سند ِ نخستین حقوق بشر، در سال 1971 میلادی توسط سازمان ملل به زبانهای گوناگون ترجمه و منتشر شد.
نمونه ی کپی برداری شده ی این استوانه در مقر سازمان ملل در نیویورک نگه داری می شود.
و امروز جای بسی خوشحالی است که پس از حمله ی تازیان به ایران و لگد کوب کردن فرهنگ و تمدنی که کورش سنگ بنایش را گذاشته بود و داریوش بزرگ آن را وسعت داد و ساسانیان با همه ی توان ادامه داده بودند، پس از قرنها فراموشی و پاک شدن از ذهن و ضمیر ایرانی و ایرانیان، پادشاهان پهلوی دوباره نام و یادگارشان را از خاکروبه های قرون اعصار در آوردند و در دل و جان هر ایرانی آینه کاشتند.
جشن با شکوه و در خور ِ سزاوار ِ کورش و همه ی ایرانیان پاک سرشت برای بزرگداشت و پاسداشت ِ دو هزار و پانصد سال پادشاهی در ایران، در دوران ِ پادشاهی ِ محمد رضا پهلوی، اوج این شناسایی ِ پدر ِ حقوق ِ بشر به تمامی ِ مردم ایران و جهان بود و با این جشن شکوهمند و شور و شادی آفرین، ایرانیان را به خویشتن ایرانی و هویت ملی خود فرا خواند.
از این پس است که کورش در قلب هر ایرانی منزلگه جاویدان پیدا می کند.

خوش باد به حال ِ ما که کورش داریم
در قلب و خرد، سایه ی نورش داریم

افسوس که ددان به سرزمینش تاختند
با جهل و جنون به گورش آب انداختند

با این همه او بزرگ در قلب ِ جهان
اما، ددان، همه، تو چاه ِ جمکران
حال در پایان این نوشته در این روز ِ صدور اعلامیه ی تاریخی کورش، منشورش را که سنگ بنای قوانین حقوق بشر امروز گردید، با هم بخوانیم.


اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

روز جهانی ِ بنیانگذار حقوق بشر کورش بزرگ بر همه ی جهانیان بویژه ملت ِ شریف ایران خجسته باد

* گنده واش در لهجه و گویش گیلکی، علف هرزه را گویند که در مزارع و باغ و باغچه ها مزاحم نشاط و طراوت گل و سبزه و گیاه می شود. در واقع وجودشان زاید و کدر کننده ی زیبایی است

۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

زاد روز ِ محمد رضا شاه، پادشاه ایراندوست و ایرانساز، شاد باد



زاد روز ِ محمد رضا شاه، پادشاه ایراندوست و ایرانساز، شاد باد

پادشاهی که در ادامه ی کارهای بررگ پدرش، ایران ِ عقب مانده را مدرن کرد.
 به ملت ایران و بویژه زنان در همه عرصه ها، هویت و شخصیت داد
پادشاهی که بیشترین خدمت را به ملت ایران در همه ی عرصه ها کرد اما ملت و بویژه روشنفکران ِ تاریک اندیش، قدرش ندانستند، زحماتش را سپاس و پاس نداشتند و با خودزنی تاریخی، خویشتن خویش را اسیر اسلامیون حیوان صفت کردند تا با ویرانی ایرانشان، هر روزه از آنها قربانی بگیرد.
پادشاهی که یک ایران ِ بزرگ، پیشرفته و با فرهنگ ِ ناب و شایسته ی ملت ایران، آرمانش بود و در این راه سترگ و بزرگ با همه توانش در راه ِ ایران ِ جانش، جان بداد

نام و یاد وُ یادگارش همیشه یاد وُ شاد باد

احمد پناهنده