۱۳۹۵ دی ۷, سه‌شنبه

نرگس ِ شیراز ِ دلم






نرگس ِ شیراز ِ دلم

این شعر دوازده سال پیش به یاد چشم باز کردن نرگسان در دشت ها و کوههای شیراز سروده شده است.
فراموش نکنیم، زمستان در شیراز و گچساران، فصل رویش نرگس است.

روشن و شادان دلا جان و جهان ِ سبزه ها
سر بر آورد نرگس ِ شیراز، میان ِ بوته ها

خنده وا کرد بر لبش در دشت ها و کوه ها
چشم ِ شهلایش ربود دلها درون ِ سینه ها

باغها، گردن فراز، از این همه سرزنده گی
جویبار، شُرشُر کنان رقصان میان ِ درّه ها

دشت و صحرا بی قرار از نرگسان ِ مست ِ مست
بلبلان، از نرگس ِ یار، چرخ زنان در لانه ها

دختران با نرگس ِ رعنا همه عشوه کنان
عشق می پاشند خیابان و گذر، در کوچه ها

شهر، غوغا، عاشقان، شیدا ز چشم ِ نرگسان
عشق را پروانه وار بر گرد ِ شمع در خانه ها

یادم آید، آن بهار، در شهر ِ شیراز ِ دلم
گل همی می بوییدم، نرگس را با بوسه ها

سالهاست دیگر ندیدم رُخ دلا! من نرگسم
نرگسم گم شد میان ابرها و گریه ها

زار زار اشکم چو سیل می بارد از چشمان ِ من
در شب ِ بی نرگسم، گم می شوم در ناله ها

نرگس ِ مستم کجاست من در کجایم دوستان
من چرا دور از وطن ماندم در این بیغوله ها

نرگس ِ مستم خدایا سالها در انتظار
بلکه روزی بینمش او را میان باغچه ها

ساقیا از جام ِ نرگس باده پر کن ساغرم
گریه ها بیرون کنم از دل نشانم خنده ها

ای فلک از ما تو دور کن این شب هجر و فراق
بار دیگر رخ ببینیم نرگسان در سبزه ها

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

ایراندوستی با پهلوی ستیزی هیچ میانه ای ندارد



Bild könnte enthalten: 2 Personen, Hut und Nahaufnahme
ایراندوستی با پهلوی ستیزی هیچ میانه ای ندارد

برای فهم اینکه چه کسانی ایراندوست هستند و سربلندی ایران را خواهانند، باید نگاه کنیم که زاویه نگاهشان به دوران پهلوی و پادشاهان پهلوی و امروز شاهزاده رضا پهلوی، چگونه است؟
به این معنی اگر کسانی که ایراندوستی را با پادشاهان پهلوی و امروز شاهزاده رضا پهلوی گره می زنند، می شود آنها را ایراندوست دانست که البته باید نگاه کرد که این مواضع شان برای رد گم کردن و ایجاد نفرقه در صفوف ایراندوستان واقعی نباشد.
زیرا بعضی از کسان امروزه با موضع ایراندوستی حتا عکس پادشاهان دورانساز پهلوی را روی میز کارشان می گذارند و یا روی دیوار آویزان می کنند اما بر ادامه این دو پادشاه ایرانساز یعنی شاهزاد رضا پهلوی حمله ناجوانمردانه می کنند.
به عبارت دیگر چنین کسان، دستشان در حیب حکومت اسلامی است و می خواهند به عنوان چرخ پنجم گاری شکسته آخوندها به ازای ویرانی ایران و ستم به ملت ایران، برای حکومت اسلامی حمالی کنند.
منهای این افراد که محلی از اعراب ندارند باید با دید ژرف تر به کسانی که از قبایل چپ، حال چه مائویست و لنینیست یا خوجه ایست آنمده اند و یا از موضع به اصطلاح ملی گرایی تاریخ ایران را ورق می زنند و اندر ستایش ایران باستان و فرهنگ و تاریخ ایران و بزرگی اش قلم می زنند. اما همزمان دوران پهلوی را خوار می شمارند و به پادشاهان ایرانساز پهلوی خرده می گیرند و توهین می کنند، بی هیچ گفتگو باید به ایراندوستی شان شک کرد.
و آنها را در زمره کسانی داتست که آدرس عوضی می دهند تا کارنامه ی سراسر تاریک خودشان را با این حرفهایی که اصلن به آن اعتقاد ندارند، کمی روشنی ببخشند. وگرنه نمی شود به پادشاهان پهلوی و امروز به شاهزاده رضا پهلوی تازید و دوران دو پادشاه بزرگ و ایرانساز را به هیچ شمرد و خود را ایراندوست جار زد.
خیر
این گونه افراد هیچ اعتقادی نه به چهار چوب ارضی و دریایی ایران دارند و نه احترامی به تاریخ و فرهنگ ایران و ملت ایران می گذاراند.
پس هوشیار باشیم که به حرف های بی مالیات و صد من یک غاز آنها دل نبندیم بلکه کردار و نگاهشان را به دوران پادشاهان ایرانساز پهلوی و امروز شاهزاده رضا پهلوی، عیار سنجی کنیم
چنین باد
احمد پناهنده
25 دسامبر دو هزار و شانزده

۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

تضعیف شاهزاده رضا پهلوی در این شرایط، همدستی با حکومت اسلامی است







تضعیف شاهزاده رضا پهلوی در این شرایط، همدستی با حکومت اسلامی است

اخیرن چند نفری بی نام و نشان و بعضن صاحب نام، بی هیچ عذاب وجدانی و از سر عدم مسئولیت، در دو اطلاعیه ی کذایی، ماهیت بغایت ارتجاعی شان و می شود گفت در این شرایط، ماهیت ضد سربلندی ملت ایران رابه شنیع ترین وجهی پرخاش گری کردند.
و عجبا که این افراد نه غم ایران دارند و نه سربلندی ایران، حمله و هجوم خودشان را به سمت شخصیتی سرازیر کردند که امروز به عنوان نماد و چشم و چراغ تمامیت ارضی ایران و سخنگوی بی همتا و بی بدیل دموکراسی خواهی و آزادی و حقوق بشر، نه فقط در سراسر ایران بلکه در درجهان، تیدیل شده است.
و دردا که این افراد بی آنکه درد تمامیت ارضی ایران را داشته باشند، به شاهزاد افترا می بندند که چهارچوب ارضی ایران را چوب حراج زده است.
و شگفتا که این افراد نه به دار هستند و نه به بار
می خواهند برای شاهزاده رضا پهلوی تعیین کنند، که چه بکند و یا نکند.
بی هیچ گفتگو این افراد، بی آنکه بخواهند هزینه ای در راه آزادی ایران از ایلغار آسلامیون حاکم بپردازند، می خواهند از هم اکنون آنها را به بازی بگیرند تا شغلی در آینده برایشان مفروض باشد.
اما نمی دانند که امروز ایران ما در دست بیگانه پرستان است. بنابراین عمده کردن گزینه پادشاهی، هیچ خدمتی به مبارزه علیه اسلامیون حاکم نمی کند و شاهزاده به روشنی این مطلب را در مصاحبه هایش، ترانه خوانده است.
بزودی مطلبی در این باره خواهم نوشت و نشان خواهم داد که این افراد، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه با این مواضع بغایت ضد سربلندی ملت ایران، در خدمت حکومت اسلامی هستند
احمد پناهنده
12 دسامبر دوهزار و شانزده

۱۳۹۵ آذر ۱۶, سه‌شنبه

شانزده آذر، روز توحش علیه آرامش و آغاز خودزنی دانشجویان نادان





شانزده آذر، روز توحش علیه آرامش و آغاز خودزنی دانشجویان نادان

اگر تا دیروز تشخیص اینکه حق با کدام طرف است، سخت و تیره و تار بود. امروز اما با افشای اسناد گذشته در این باره، دیگر جای هیچ اما و اگری نمی ماند که همه ی نیروهای به اصطلاح مخالف نظام گذشته، هیچ حسن نیتی به ارجمندی ملت ایران و فرهنگ و تاریخ ایران نداشتند. بلکه هدفشان این بود که نظام گذشته را سرنگون کنند.
و دردا که در این راه خودزنی تاریخی از هر بیگانه پرستی ای استقبال کردند و تا توانستند با همکاری رسانه های خارجی، دروغ را انتشار دادند و عاقبت همگی به زیر پای ابوالارتجاع زمان افتادند و او را بر سر شانه هاشان به ایران حمل کردند.
آری
روز شانزده آذر، روز تیغ کشیذن دانشجویان توده ای و به اصطلاح جبهه ملی بر روی تاریخ و فرهنگ و ملت ایران و همچنین روز توحش علیه آرامش و روز استقبال از جهل و از خودبیگانگی بود.

شانزده آذر روز توحش علیه ی آرامش و استقبال از جهل و از خودبیگانگی

وقتی که ملت ِ ایران و بویژه مردم تهران با قیام شکوهمندشان در 28 مرداد سال 32 یک تو دهنی به طرفداران بازگشت ایل و یا قبیله ی قاجار به سردمداری مصدق السلطنه زدند، بیگانه پرستانی چون توده ایها در همدستی با به اصطلاح ملیون، همه ی کوششان را کردند تا دوباره کشور ایران را با بلوا و آشوب به دوران قاجاریه عقب بکشانند.
اما با هوشیاری ملت و ارتش و سازمان امنیت این حرکت شوم در نطفه خفه شد.
و چنین است که از این پس این رجاله گان تاریخ در همدستی با پس مانده ترین قشر مذهبی به سردامداری خمینی، ایران سربلند و ملت سرفراز را در چنگال اسلامیون اسیر کردند و خود در همدستی با تمامی جنایات حکومت اسلامی شریک شدند و کماکان شریک هستند و هنوز هم برای به دندان گرفتن تکه استخوانی از سفره خون و جنون حکومت اسلامی، دُم تکان می دهند.
و چنین است که توده ایها و همچنین به اصطلاح ملیون مصدق السلطنه ای در همان زمانه ی منتهی به روزهای شوم بهمن با ابوالارتجاع زمان همدست شدند و یکی سراسیمه به سوی درخت سیب شتافت و با سربریدن یار و همرزمش به پشت دست خمینی بوسه ی مریدانه زد و ایران و ملت ایران را فدای اسلام و امت اسلامی کرد و دیگری اظهار لحیه کرد و گفت:
" سوسیالیزم با اسلام هیچ تفاوتی ندارد"
یعنی هر دو طیف نشان دادند که در تندپیچ تاریخی، ایران و ملت ایران را فدای از خودبیگانگی و بیگانگان می کنند.
پس عجب نیست که امروز نا ادیبی بنام برومند بخوانید بی مروت، چهار چوب ارضی ایران را مدیون تشیع می داند و اظهار لحیه می کند هر کس که به مذهب شیعه عقیده مند نباشد عضو به اصطلاح جبهه ی ملی نیست.
توده ایها هم نشان دادند که در تار و پود و خون و ریشه شان، ایران و ایرانی را دشمن هستند و همه ی تلاش خودشان را در ویرانی ایران بکار می گیرند.
پس با این تو ضیح کوتاه می توان با صراحت قلم و کلام شد که:
شانزده ی آذر سال 32 در واقع روز استقبال از کهنه پرستی و جهل و جنون اسلامی بود تا هرساله برایش کربلایی برگذار کنند و بر سر و کله خودشان بکوبند تا همین رجاله گان حاکم شوند.
ای تفو بر شما نا ایرانیان به ظاهر ایرانی تفو

برای مطالعه بیشتر از این موضوع می توانید به مقاله ی این قلم در لینک زیر مراجعه کنید
http://www.apanahan.blogspot.de/2013/12/blog-post.html

احمد پناهنده
www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۵ آذر ۱۴, یکشنبه

کاسترو مُرد، چپ های ایرانی بی پدرتر شدند






کاسترو مُرد، چپ های ایرانی بی پدرتر شدند

وقتی تاریخ را ورق می زنم، می بینم کوبای قبل از شورش کور ِ سال هزار و نصد و پنجاه و نه، کوبایی بوده است که مردمانش کم و بیش زندگی شادی را تجربه می کردند و رونق نسبی ِاقتصادی، شادابی را دز زندگی مردمان ِ کوبا، جاری کرده بود.
هرچند آزادی های سیاسی که بشود در آن مبارزه ی تروریستی براه انداخت، به شدت سرکوب می شد و باید هم سرکوب می شد اما آزادی های اجتماعی و فردی بی هیچ مانعی، شور و نشاط را در جامعه حاکم کرده بود.
پدر همین فیدل کاسترو از صفر و بی چیزی در همان جامعه ی قبل از شورش کور، به یک زمیندار بزرگ، قد کشیده بود که در خانه شان نوکر و کارگر داشتند.
فیدل کاسترو هم در همان زمان به بهترین مدارس و دانشگاه کشور راه یافت و درس حقوق خواند.
ولی همین فرد تحت تاثیر خودزنی های روسها و چینی ها از روی شکم سیری، ماجرا جو شد و برای اینکه قهرمان بشود به پادگان مونکادا حمله کرد تا از آن طریق بتواند یک آدم کشی تروریستی، راه بیاندازد و قدرت را از راه خشونت به دست آورد.
و بعد وقتی که در یک عملیات خشونت آمیز به قدرت رسید، همان آزادی های موجود در جامعه و رونق اقتصادی را سر برید و خود بیش از چهل و هفت سال در قدرت، مستبدانه حکومت کرد و همه ی نحله های فکری و آزاد اندیشی را با بی رحمی قلع و قمع کرد و به تقلید از روسیه و چین یک حکومت تک حزبی و منفرد تشکیل داد.
و وقتی که به سن کهولت رسید و بیمار شد، قدرت را نه به ملت کوبا بلکه به برادرش داد و آن را مورثی کرد.
در یک کلام باید گفت:
کاسترو مستبدی بوده است از قماش همه کمونیستهای تک حربی که جر جنایت به مردمانش، برگ زرینی در در کارنامه اش ندارد.
کارنامه ی اصلی این مرد ستمگر تاریخ کوبا، فقط فقر بوده است و کشتار همه نحله های فکر و آزاداندیشی و بیکاری و فحشای همگانی که برای یک دلار منت کش توریستها می شدند و می شوند.
و دردا که چپ های وطنی بی هیچ عذاب وجدانی، از کسی به نیکی یاد می کنند که کارنامه اش جز تولید فقر و فحشا و بیکاری و سرکوب مطلق همه ی نحله های فکری و آزاد اندیشی، برگ ستایش انگیز دیگری ندارد.
پس با این نگاه به چپ های وطنی باید تسلیت گفت که یکی دیگر از پدران عقیدتی و مرامی ِ ستمگر ِ این جماعت مُرد.
و چون بی پدر بودند، بی پدرتر شدند.

احمد پناهنده

۱۳۹۵ شهریور ۱۰, چهارشنبه

خانم امیرشاهی، هذیان گفتن هم حدی دارد





خانم امیرشاهی، هذیان گفتن هم حدی دارد

در روزهای اخیر به مناسبت سلاخی کردن آقای شاپور بختیار به دست آدمکشان اسلامی، در سایت رادیو فردا مصاحبه ای از خانم مهشید امیرشاهی خواندم، که باید بگویم مرا سخت در حیرت کرد.
نمی دانم و راستی هم نمی دانم این ضدیت کور این جماعت به اصطلاح روشنفکران دوران مدرن پادشاهی پهلوی که همه ی داشته ها و نام آوری هایشان را از سفره و و امکانات ایجاده شده در عرصه های گوناگون آن دوران، کسب کرده بودند، باز اینجا و آنجا برای اینکه از خودزنی های تاریخی شان در هنگامه ی بلوای منتهی به بهمن سال پنجاه و هفت را دور بزنند و یا طفره بروند، سنگی به طرف نظام پادشاهی می اندازند تا از این طریق عملکرد ضد ایرانی و ضد تاریخی خودشان را منزه جلوه دهند.
خانم امیرشاهی در این پیرانه سری به جای اینکه نوک قلمش را به نقد اساسی از عملکرد ویران ساز و ایران بر باد ده ِ طیف به اصطلاح روشنفکران دیروزی، به چرخش در آورد، باران هذیان گویی مفت و ارزان سزاوار خودشان را بر سر و روی دوران پادشاهی می بارند که دیگر در قدرت نیست.
بر من معلو نیست که نظام پادشاهی چه هیرم تری به ایشان فروخته است که هر بار پابرهنه بی آنکه بفهمد چی می گوید، وارد موضوعی می شود که نه صلاحیتش را دارد در این باره حرف بزند و نه خودش کوچکترین بی احترامی در نظام پادشاهی دیده است.
به معنای دیگر باید به ایشان با صراحت بالا تشر زد که، تو که در عرصه سیاسی نه به دار بودی و نه به بار
چرا حرف های صدمن یک غاز کسانی را قرقره می کنی که یا خیمه گاهشان در شوروی مدفون بود و یا در جبهه ی عقده ای های به اصطلاح ملی که در واقع ضد ملی هستند و با همین حکومت اسلامی عقد اخوت بستند و کماکان منتظر تکه استخوانی هستند تا آدمکشان اسلامی برایشان پرتاب کنند، هست؟
کمی منصف باشید
برای اینکه به ملت ایران نشان دهم شما ضدیت تان با نظام پادشاهی کور و کر است، قسمتی از گفته هایتان را برای طفره رفتن از بار مسئولیتی که بر دوش داشتید، برای ثبت در تاریخ می آورم و قضاوت را در این باره به وجدان های آگاه و بیدار واگذار می کنم.
شما می گویید:
"
برمی‌گردم به پرسش شما. عرض کردم نمی‌دانم چرا دیگران همراه من نماندند. اما یک عامل را در تصمیم‌گیری اکثریت آنها که به انقلاب دل بستند شخصا اساسی می‌دانم و آن فضای بی‌نهایت سنگین و خفقان‌آور و نفس‌بری است که در دوران سلطنت پهلوی بر جامعه ایران تحمیل شده بود. فضایی بود آلوده به فساد مالی فوق‌العاده شدید و آنها که سنشان اجازه می‌دهد یادشان بیاید می‌دانند، یادشان هست و سنگینی آن را حس می‌کنند؛ توام با خودکامگی دست اندرکاران. در آنجا مردم نه فقط اجازه فعالیت سیاسی نداشتند، اجازه فکر کردن سیاسی را نداشتند.

فکر سیاسی اجازه نداشتند داشته باشند. خیلی سنگین بود. بسیاری می‌خواستند خودشان را از شر بختکی که روی سینه‌شان افتاده بود، این دوالپایی که روی شانه شان بود نجات بدهند."
حال پرسش از شما این است که برای ملت ایران توضیح دهید که این " فضای بی نهایت سنگین و خفقان آور و نفس بر" چگونه بوده است که تو توانستی در سنین جوانی کتب هایی چندی را ترجمه کنی و چند داستان هم بنویسی؟
تازه در سن بیست و سه سالگی بعد از برگشت از انگلیس دبیر ریاضی و فیریک هم شدی و به قول خودت با نویسندگان و شعرای توده ای و غیر توده ای که همه شان آرام آرام در ویران کردن ایران قلم می زدند، نشست و برخاست داشتی؟
مادر شما هم البته با عبدالصمد کتمبخش جاسوس شوروی و نورالدین کیانوری و مریم فیروز فالوده می خورده است.
حال بگویید آیا با این سوابق و کارکرد، کسی برای شما مزاحمت ایجاد کرد که این چنین در این پیرانه سری هذیان می گویید؟
آیا بهتر نیست کمی فروتن و منصف باشیم؟
حتمن ملت ایران را خوشحال خواهید کرد که فقط اندکی از " فضای بی نهایت سنگین و خفقان آور و نفس بر" در نظام گذشته قلم بزنید.
یادتان باشد که شما دبیر فیزیک و ریاضی بودید. بنابراین سخن گفتن از بی نهایت، معانیی جز در حد مطلق بودن عرصه و یا فضایی را را تداعی نمی کند که به باور من شما، معنی اش را نفهمیدید. وگرنه چنین سخن ارزان سخن نمی گفتید.
احمد پناهنده
31 اوت دو هزار و شانزده

۱۳۹۵ مرداد ۳۱, یکشنبه

خطری که تمامیت ایران را تهدید می کند




 
خطری که تمامیت ایران را تهدید می کند
خطری که امروز تمامیت ایران را تهدید می کند، این است که حکومت اسلامی برای بقای خود، پای بیگانه ای متجاوز و بی پرنسیب و بی رحم، روسیه را به ایران کشانده است تا به ادعای خودشان، جنگ در سوریه را برای بقای اسد در قدرت، ادمه دهند.
زیرا بر این باورند که اگر امروز در سوریه نجنگند، فردا در ایران، برای بقایشان با جهان آزاد خواهند جنکنید.
اما یادشان رفته است که همین روسیه بیش از یک سوم از خاک ایران پهناور را در جنگی که نیای ِ همین ملاهای اسلامی، در زمان فتعلی شاه بر کشور ایران تحمیل کردند، از تن ایران جدا کرد.
در زمان لنین و استالین هم می خواستند گیلان و مازندران و سپس آذربایجان و کردستان را از ایران جدا کنند.
بعد از فرو ریزی دیوار برلین و سقط شدن شوروی، پوتین دریای خزر را که ایران نیمی از آن را مشترکن با روسیه در مالکیت خود داشت، به پنج قسمت تبدیل کردند که سهم امروز ایران چیزی حدود سیزده درصد از دریای خزر است.
به عبارت دیگر باید گفت روسیه همیشه چشم طمع به اراضی و آبی و هوایی ایران داشته است و هربار با حیله و سیاستی خواسته است پایش، به آبهای گرم حوزه ی خلیج پارس برسد.
و چه دردناک است امروز بر کشورم، بیگانه گانی حکومت می کنند که این شرایط را برای متجاوز و دشمن تاریخی و اراضی ایران فراهم کردند و پایش را با اداوات و هواپیماهای نظامی مرگبار در پایگاه شاهرخی همدان باز کردند.
عملی که حاکمیت و استقلال ملت ایران را نقض کرده و آن را برای بقای ننگین خودشان، به حراج گذاشته اند.
هرچند امروز بهانه شان جنگ در سوریه برای بقای اسد است اما این حرکت و عمل ویران کننده ایران، بزودی دست و پای بیگانگان دیگر را باز خواهد کرد تا برای حفظ منافعشان جنگ را به خاک ایران بکشانند و بمب های مرگبار بر سر ملت ایران ببارند و ایران را تکه و پاره کنند.
با این توصیف و نگاه برای ثبت در تاریخ، به حکومت اسلامی در ایران و همه ی وجدانهای بیدار و تاریخی هشدار می دهم که فردا اگر هر بمبی در خاک ایران بیافتد و جنگ به خاک ایران کشیده شود، مسئولیش در وهله اول و آخر به عهده حکومت اسلامی و نیروهای به اصطلاح چپ ِ خواهان ماندگاری حکومت اسلامی و باز کردن پای روسیه در خاک ایران است.
زیرا تاکنون نشان داده اند در تندپیچ و طوفان تاریخی، همیشه در کنار حکومت اسلامی و روسیه متجاوز به عنوان ستون یا چرخ پنجم قرار می گیرند و ایران را به پای بیگانه گان قربانی می کنند.
در پایان از همه ی وجدانهای بیدار و دوطن دوست می خواهم که صدای اعتراضشان را نسبت به این عمل ننگین و خیانت بار و ایران برباد ده حکومت اسلامی و روسیه و نیروهای چپ بیگانه پرست و ضد ایران، بلند کنند تا گوش کَر ِ تاریخ و خواب رفتگان بترکد و چشمانشانشان را به بیداری باز کنند.
بزودی در این باره بیشتر خواهم نوشت
احمد پناهنده
www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com