۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

قدردانی از خدمات آقای پرویز ثابتی


قدردانی از خدمات آقای پرویز ثابتی

بی گمان شخصیت هایی که بیشترین خدمت را به تاریخ، ملت ایران و منافع و مصالح ایران کردند، به شدیدترین وجه مورد اهانت و بی مهری روشنفکران ِ تاریک اندیش و احزاب و گروه ها در همه رنگش قرار گرفته اند
پرویز ثابتی یکی از شخصیت های قرص و محکم و استخوانداری است که در عرصه ی امنیت ملی، وظایفش را در خدمتگزاری به نظام پادشاهی و ملت ایران به شایستگی انجام داد و برگ زرینی از خدمت و وفاداری به ملت ایران از خود در تاریخ به یادگار گذاشت
و ای کاش نظام پادشاهی گذشته چند شخصیت قرص و محکم و استخواندار ِ بیشتری چون پرویز ثابتی می داشت
وگرنه شخصیت های متزلزل و خیانتکاری چون فردوست ها و مقدم ها و قره باغی ها فراوان بودند
و چنین است که سیل فحاشی و اهانت و تخریب شخصیت از هر طرف از دهان یاوه گویی ِ روشنفکران تاریک اندیش بر سر روی او بارید و می بارد و قلم های زهر آگین از هر سو به او نیش زدند و می زنند
زیرا پرویز ثابتی یک ایرانی ِ وفادار و با سواد و ایراندوست بود و جز خدمت به ایران در عرصه امنیت ملی و نظام پادشاهی، سودای دیگر در سر نداشت
و این جرمی بزرگ بود از نگاه روشنفکران تاریک اندیش و بیگانه خو در همه طیفش
این مطلب کوتاه ادای دینی است به این شخصیت خدمت گذار ایرانی
باشد که ایرانیان جرئت کنند و بی هراس از زخم زبان نا ایرانیان ایرانی، افراد شایسته تاریخی و خدمت گذاران واقعی ایران را در جایگاه شایسته شان بنشانند
بزودی در باره اش بیشتر خواهم نوشت
احمد پناهنده

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه

ما مردمان عاشورایی



ما مردمان عاشورایی

در همین آغاز تاکید می کنم ما مردمان عاشورایی هستیم نه ملت عاشورایی
زیرا خودم هم جز ملت ایران هستم اما مرا با مردمان عاشورایی فاصله های اندازه ناگرفتنی است

دردا که شراب خون می چکد از پیاله ی چشم
آنجا شکستیم همه ی ابریق عشق به خشم

منتظریم کسی بمیرد و بعد دسته های عزا داری راه بیاندازیم و چونان بی خردان تاریخ بر سر بکوبیم و با مشت سینه را کبود، با زنجیر پشت را پاره پاره و سرمان را با قمه تکه تکه کنیم
مهم نیست بدانیم که چرا گریه می کنیم و یا بر سر می کوبیم. بلکه مهمتر این است که شرایط گریه و ناله و توی سر زدن آماده شود .
زیزا
شادی را بیگانه ایم وُ غم را همساز وُ ساز

و عجبا حتا کسانی که مایل نیستند عزا بگیرند، از چپ و راست وادارش می کنیم که کربلا را فراموش نکند
آخر همه مان از مریدان و دلباختگان اهل بیت و عصمت و طهارت اثناعشری هستیم
و فرقی هم نمی کند که کمونیست باشیم یا اسلامی
ملی گرا باشیم یا حقوق بشری
بلکه منتظریم که گریه کنیم و گریه می کنیم و اگر کسانی با ما گریه نکرد، مرتد است و کافر و باید از همه طرفه به او فشار آورد تا مثل میدان انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، انقلاب کنند
در واقع مرده پرستیم
پس عجب نیست که بگوییم، ما مردمان عاشورایی و مرده پرست هستیم
می گویند هیتلر و خمینی جنایتکار بودند
می گویم مگر محمد و علی و حسین جنایتکار نبودند؟
یک قلم جنایت محمد گردن زدن قبلیه ی یهودی بنی قریضه است با پیر و جوان و کودک و یک قلم جنایت علی سه جنگ برادر کشی جمل و نهروان و صفین است و نیز یک قلم جنایت حسین، کشتار مردم گرگان در سپاه عمر بوده است.
پس چطور است همین لطفی از محمد و علی الهام می گیرد و اسمش را می گذارد هنرمند و خالق هنر؟
لطفی در گفتگو با خبر گزاری فارس می گوید:
"لطفي در خصوص ساخت قطعه‌اي در مدح حضرت رسول(ص) با توجه به ارادت شخصي اش به آن پيامبر بزرگ گفت: به عقيده من هنر آمدني است من هيچ وقت تصميم نمي گيرم قطعه اي بسازيم بلكه حالي و حرارتي آمده كه من را به ساخت اثر واداشته است.
وي اظهار داشت: من عاشق حضرت علي(ع) هستم. در يك پروسه روحي نيز ارتباطي معنوي با حضرت رسول(ص)، اين شخصيت بزرگ، يافتم . "
آیا نباید به این به اصطلاح هنرمندان که اینچنین هنر و موسیقی را با نام جنایتکاران تاریخ بشری می آلایند، یک پس گردنی زد؟
و راستی فرق بین لطفی و جنتی در نگاهشان به تاریخ و فرهنگ ایران چیست؟
جنتی از امام زمان موهومش الهام می گیرد و لطفی از محمد و علی
هر دو بیگانه صفت هستند و بیگانه خو
دیروز شاملو مُرد همین مردمان برایش عزا گرفتند و هیچ یک از این مرده پرستان نیامدند که بگویند و یا بنویسند که نگاه مخرب شاملو به تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران چی بود؟
و او هم تا وقتی زنده بود، بی پروا حکیم بزرگ توس و زنده کننده ی زبان فاخر پارسی را ابول قاسم خان خطاب می کرد و بر او خرده می گرفت که چرا در اشعارش گفت، ضحاک ستمگر است و فریدون ایراندوست؟
و بی پرواتر ضحاک را جای فریدون نشاند تا بتواند خمینی را از قبر بیرون بکشد که کشید.
و هم او بود با این نگاه مخرب به تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، وقتی در سال 41 خورشیدی رفرم ارضی شده بود، پشت ِ سر خمینی سینه زد و آن به اصطلاح شعر یاوه یاوه را سرود که شعاری بیش نبوده است.
فراموش نکنیم که همین نگاه ها به تاریخ و فرهنگ ایران بود که ملت ایران را زمین زد
و یادمان باشد که من در نوشته ی قبلی نوشتم، هوشنگ ابتهاج یک شخصیت پوسیده است.
زیرا او یک توده ای بالفطره است که تاریخ و فرهنگ ایران را دشمن است. هرچند شعر می گوید و غزلی هم می سراید
او با اینکه در نظام گذشته در صدر نشسته بود و قدر درو می کرد. اما همه ی تلاشش را می کند که نظام گذشته را تلخ تر از امروز نشان دهد. چون توده ای است
او با اینکه در نظام گذشته جز احترام ندید و همه ی امکانات بزرگ شدن را در اختیار داشت، باز بر آن نظام می تازد و خود را همسو با حکومت اسلامی می داند
او با اینکه چند روز یا چند هفته ای در مستراح حکومت اسلامی زندانی بود، باز لبی به سخن باز نکرد تا مبادا انقلابشان جریحه دار شود
از کسرائی و به آذین و و و شخصیت پوسیده ای چون نعمت میرزا زاده که خودش را ملی می داند، می گذرم و به موقع در باره شان می نویسم
آیا بهتر نیست کمی تاریخ خودمان را بخوانیم و عملکرد شخصیت ها را مورد باز بینی قرار دهیم؟
و بهتر نیست از فرهنگ عاشورایی و مرده پرستی فاصله بگیریم و بی مالیات برای مردگان محاسن نتراشیم بلکه نگاه مخربش را شجاعانه و بی پروا نقد کنیم؟

احمد پناهنده

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

محمد رضا لطفی مُرد




محمد رضا لطفی مُرد

هرچند او دستی در هنر داشت اما هیچگاه هنرش را در خدمت ملت ایران بکار نگرفت و خودش را به عنوان یک شخصیت ملی و ماندگار در تاریخ ثبت نکرد. بلکه همیشه از هنرش به شکل ابزاری برخورد کرد و آن را در خدمت حزب توده یا به عبارت روشن تر حمالان روسیه ی سابق و امروز و همچنین در خدمت حکومت اسلامی بکار گرفت و با شخصیت هایی پوسیده ای چون ه. الف. سایه تمام عیار در خدمت حزب توده بود.
و دریغا با اینکه چهار نعل در خدمت حکومت اسلامی به خدمت مشغول شدند اما اخوندها فقط از آنها استفاده ی ابزاری کردند و بعد تُف بر سر رو رویشان پاشیدند و یکی را چند روزی در مستراح به بازداشت یا حبس نگاه داشتند.
و عجبا وقتی آقای محمد رضا شجریان در نظام حکومت اسلامی، زبان اعتراض را هنر شد
لطفی در یک برخورد توده ای صفتانه در مصاحبه ای با نشریه ی آسمان در سال 1390گفت:

" امروز من شخصاً نمی‌فهمم شجریان چرا اعتراض می‌کند. محمدرضا لطفی در بخش دیگری از سخنانش گفت: شجریان هیچ وقت به دنبال ایجاد یک جریان فرهنگی هنری مستقل با شرکت همکاران خودش نرفته است. یک شرکت اقتصادی به نام دل آواز درست کرده و کار خودش را مانند یک شرکت تولید کننده انجام می‌دهد و در آمد زایی خوبی هم از گذشته تا به امروز داشته و دارد."

خانم آوا مشکاتیان، نوه ی آقای محمد رضا شجریان در پاسخ توده ای صفتانه ی لطفی در فیس بوکش نوشت:

" خاطرهٔ به چالش کشیدن «بیداد» در مجلس وقت و آن همه اذیّت را به یاد دارید؟ به یاد دارید که پدرم و همراهانش، ساز را به‌سان سلاح باید با مجوز حمل می‌کردند؟ می‌دانید چند ساز هنرمندان این سرزمین در آن سال‌ها شکست؟ چند ساعت موسیقی ضبط شده به خونِ دل، پاک شد؟ به یاد دارید کنسرت‌هایی را که در میان اجرا، هنرمندان‌مان را از روی سن پایین می‌کشیدند؟ آن سال‌ها شما در گوشه‌ای از دنیا آرام گرفته بودید!"

به عنوان یک ایرانی که دستی در هنر و قلم دارم، وقتی به کارنامه ی هنری لطفی نگاه می کنم، برای ثبت در تاریخ اعتراف می کنم که او هیچگاه در خدمت هنر ملی و ملت ایران نبوده است بلکه از هنرش به شکل ابزاری فقط در خدمت آرمان های بیگانه صفتی حزب توده و بعدن در خدمت حزب توده و حکومت اسلامی بهره می گرفته است.

احمد پناهنده

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

به مناسبت گرامیداشت روز جهانی کارگر



به مناسبت گرامیداشت روز جهانی کارگر

کارگران
برزگران
رنجبران
روزتان شاد باد

جان ِ جانان، کارگر، بر تو درود
شالیکاران، برزگر، بر تو درود

بی شما دنیا بی رونق بود
رنج ِ دوران، رنجبر، بر تو درود

هیچ می دانید جهان را بی شما معنا نیست
یا اگر باشد فقط ویرانسر است برجا نیست

آنکه از رنجت خورد کاخی بنا بر دوش تو
بی گمان امروز اگر باشد ولی فردا نیست

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

۱۳۹۳ اردیبهشت ۷, یکشنبه

دروغهایی که ملت ایران را زمین زد



دروغهایی که ملت ایران را زمین زد

قسمت دوم

یکی دیگر از دروغهای ویران کننده اذهان ساده دل و تخریب کننده امنیت کشور، غرق شدن یا مردن صمد بهرنگی در رودخانه ی ارس بود که روشنفکران بیگانه خو و دروغگو، مرگ طبیعی و غرق شدن او را به دلیل ندانستن فنون شنا، به سازمان امنیت ربط دادند و بی هیچ عذاب وجدانی بر تنور این دروغ و یاوه بافتن، سالها دمیدند.
و دردا و دریغا هنوز هم هرباره و گاه و بیگاه با اینکه دروغشان با اسناد محکم و دقیق و همچنین با شهادت ِ شاهد ِ زنده، رو شده است، بی پروا و بی هیچ اخلاق و وجدان انسانی، دروغهای دیروزی را تکرار می کنند، بی آنکه اندکی شرم نمایند.
گویی وجدان انسانی، اخلاق وتعهد اجتماعی و شرم را این ناکسان، بیگانه و تهی هستند که اینچنین همه ی ارزشهای زندگی را زیر پا می گذارند تا تاریخ و زندگی یک ملت سرفراز را تخریب کنند.
بی هیچ گفتگو این کسان و همه ی این نامردان تاریخ به دلیل بیگانه بودن از خویشتن خویش ایرانی، در تندپیچ های زمان و تاریخ در زمین بیگانگان بازی می کنند و سنگ های زخم و درد و ویرانی را بر سر ایرانیان و در زمین ایران پرتاب می کنند.
ابلهانی که به دلیل نداشتن دانش اخلاق و وجدان و دارا بودن عقده های حقارت و پستی، فقط تخم دروغ می کارند و تخریب زندگی و امنیت و تاریخ درو می کنند.
یادمان باشد که در این عرصه دروغ بافی همیشه بیگانه خویان اسلامی و کمونیستی در کنار هم در تخریب تاریخ و وبران کردن زندگی و امنیت ایرانی سهم مشترک دارند.
و باید گفت، تفو بر شما ای بیگانه خویان تفو
حال ببینیم صمد بهرنگی چگونه مرد؟
صمد بهرنگی با اینکه افکار کمونیستی داشت و ایده و مرامش را در کتابهایش منعکس می کرد، به گواهی تاریخ و اسناد، کسی کاری به او نداشت و او هم به اندازه توان خودش در همان محدوده ی خود افکارش را انتشار می داد.
و حتا کتابهای او مثل ماهی سیاه کوچولو و الدوز کلاغها و و و در کانون پرورش کودکان و نو جوانان مورد استفاده قرار می گرفت و هیچگاه هم دستگیر نشد و تحت تعقیب قرار نگرفت.
و عاقبت روزی از روزهای آخرین ماه تابستان سال 1347 خورشیدی به اتفاق دوستش حمزه فراهتی که دامپزشک ارتش بود، سوار بر اسبی به سمت رود ارس می رانند که صمد برای شنا وارد آب می شود و چون شنا بلد نبوده است، آب او را در خود فرو می گیرد و خفه می کند.
همه ی ماجرا همین بود و به همین سادگی
حال ببینیم ناکسان دروغگوی تاریخ در این باره چه می گویند؟
اسد بهرنگی
" برادر صمد بهرنگی (اسد بهرنگی) در این باره می‌گویذ: همه می‌دانند که ویژه‌نامهٔ آرش چند ماهی پس از مرگ صمد بهرنگی منتشر شد و آن موقع هم دوستان نزدیک صمد بر مرگ او مشکوک بودند. با اطلاعاتی که از جریانات تابستان ۴۷ داشتند کشته شدن صمد را به وسیلهٔ عمله‌های رژیم که شاید ساواک هم مستقیماً در آن دست نداشته باشد دور از انتظار نمی‌دانستند."
اسد بهرنگی در قسمت دیگری از این کتاب می‌گوید: «در زمانی که ما در کنار ارس دنبال صمد می‌گشتیم و صمد را داد می‌زدیم مامورین ساواک به خانهٔ صمد آمده و همه چیز را به هم ریخته بودند. میز تحریر مخصوص او را شکسته بودند و نامه‌ها و یادداشت‌هایش را زیر و رو کرده بودند. و اهل خانه را مورد بازجویی قرار داده بودند، و چند کتاب و یادداشت هم برداشته و برده بودند و خوشبختانه کتابخانهٔ اصلی صمد را که در آن طرف حیاط بود ندیده بودند.»
جلال آل احمد
" جلا آل احمد شش ماه بعد از مرگ صمد در نامه‌ای به منصور اوجی شاعر شیرازی می‌نویسد «... اما در باب صمد. درین تردیدی نیست که غرق شده. اما چون همه دلمان می‌خواست قصه بسازیم ساختیم... خب ساختیم دیگر. آن مقاله را من به همین قصد نوشتم که مثلاً تکنیک آن افسانه‌سازی را روشن کنم برای خودم. حیف که سر و دستش شکسته ماند و هدایت کننده نبود به آن چه مرحوم نویسنده‌اش می‌خواست بگوید...»
به نظر من این گفته ها و نوشته ها یا دروغ پردازی های بی پروا، یاوه ای بیش نیستند
حال شهادت ِ شاهد زنده ی این واقعه، از زبان همزه فراحتی را با هم بخوانیم:
" شب را در پاسگاهی خوابیدیم و فردای آن روز، روز نهم شهریور ماه 1347 نزدیکی های ساعت 11 صبح به پاسگاه مرزی دیگری رسیدیم. غیر از پنج سرباز کس دیگری در پاسگاه نبود. ارس درست در پشت پاسگاه جریان داشت. در میان خنده و شوخی لخت شدیم . به آب زدیم. رودخانه در طرف ساحل ایران نسبتن آرام و در طرف شوروی کمی مغشوش و تند بود.
جایی که صمد ایستاده بود، آب حتا به بالاتر از نافش هم نمی رسید. او خود را در مسیر آب ول کرد. سرشار از شوق و شعف بود. با هر دست و پایی که می زد، تلالو تابش طلایی خورشید روی سطح رودخانه را بر هم می زد. پنجاه متری شنا نکرده بود که صدای فریاد صمد را شنیدم:
" دکتر! دکتر! "
بلافاصله برگشتم و دیدم که صمد تا بالای شانه هایش تو آب است و هراسان دست و پا می زند.
بلافاصله چرخ زدم و در خلاف جهت جریان آب، روی به سمتی که صمد بود با تمام قوا دست و پا زدم.
تقریبن نصف فاصله را طی کرده بودم که صمد برای سومین بار صدایم کرد. این بار دیگر صدایش ضعیف تر شده بود.
سربازها با شنیدن صدای داد و فریاد ما از پاسگاه بیرون ریختند. حتا یکی از آنها پاچه های شلوارش را بالا زد و چند متری توی آب رفت ولی بقیه هاج و واج و بی حرکت، مثل برق گرفته ها ایستاده بودند. صمد فقط توانست سه بار مرا صدا کند و من هربار در میان دست و پا زدن های ملتهبانه اش فریاد زدم:
" صمد دست و پا بزن، دست و پا بزن، رسیدم رسیدم."
دیدم که جریان تند آب، صمد را در خود بلعید، دیدم که صمد ناپدید شد. دیدم که جهان خاموش شد.
دیوانه وار در میان آب های کدر، این طرف و آن طرف زدم و صدای طپش قلبم را در شقیقه هایم می شنیدم. سعی کردم او را زیر آب ها پیدا کنم. تا قعر کدر روخانه رفتم و به هرجایی دست انداختم. اما تلاشم بیهوده بود. دیگر در مسیر جریان تند و شدید قرار گرفته بودم و از نفس افتاده بودم و بعد با اندک رمقی که برایم مانه بود، خود را به پای رس روخانه کشیدم و سربازها را دیدم که دست دراز کردند و مرا از رودخانه بیرون کشیدند..."
و این همه ی ماجرا بود
باشد که با خواندن این واقعیت ها، از دروغ و یاوه های ناکسان تاریخ فاصله بگیریم و به اصل خویشتن خویش ایرانی گره بخوریم و به قول داریوش بزرگ:
اهورا مزدا ایران را از دروغ و دشمن و خشکسالی حفاظت کند
چنین باد
احمد پناهنده

۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

ای کاش فردا نوامبر 2016 باشد



ای کاش فردا نوامبر 2016 باشد

به نظر می رسد که آقای اوباما هر شب با این آرمان می خوابد و به امید اینکه فردا نوامبر 2016 از راه رسد، ثانیه شماری می کند
و به نظر می رسد قبای ریاست جمهوری برای آقای اوباما بسیار بسیار گشاد و فراخ دوخته شده است
زیرا هر روز که می گذرد با سیاست مماشات و بسیار ضعیف اوباما در برابر زیاده خواهی های پوتین و اسد و حکومت اسلامی ایران، جهان نا امن تر می شود
بطوریکه حکومت اسلامی ایران برای تحقیر آمریکا به خود اجازه داد، که سعی کند یک تروریست بالفطره به نام ابو طالبی را که در گروگان گیری دیپلمات آمریکایی دست داشت، بر آمریکا تحمیل و قالب کند.
معنی این حرکت ِ حکومت اسلامی این بود که به آقای اوباما این پیام را برساند و بگوید، همانطوریکه تا امروز توانستیم موضوع هسته ای را برای ساختن بمب ادامه دهیم
حقوق بشر را به پولی سیاه ارزش نگذاریم و هر روزه اعدام انسانها را ادامه دهیم
تروریست ها در جای جای جهان برای به خطر انداختن منافع آمریکا و جهان آزاد، یاری و کمک برسانیم
و سیاست شما را درسقوط بشار اسد خنثی کنیم
پس می توانیم ابوطالبی را هم به شما تحمیل کنیم
معنی اش این است که شما نشان دادید در تندپیج زمان، مرد ِ حل بحران و سیاست مداری قاطع نیستید، بلکه بر عکس بسیار ضعیف هستید و با یک تشر عقب نشینی می کنید
نمونه سیاست شما در سوریه که با تشری از پوتین عقب نشینی کردید که بعد همین پوتین توانست خیلی راحت، کریمه را جلوی چشم شما و ناتو و جهان آزاد ببلعد
و چنین است که بشار اسد به خود اجازه می دهد دوباره بر علیه مردم بی دفاع از سلاح شیمیایی استفاده کند و اسلن توجه نکند شما چه می گویید
و این سیاست شما بسیار خطرناک است. خطرناک از این روی که می تواند جهان را در آتش بسوزاند
و یادتان باشد که اگر به آن روز برسیم، مقصر اول و اصلی، شما هستید که این سیاست نابخردانه ی امروز را رهبری کردید شم
امیدوارم تا دیر نشده، سیاست قاطع تری علیه روسیه و حکومت اسلامی و بشار اسد، بکار گیرید و مطمئن باشید با این پا و آن پا کردن، نه اینکه مشکلی از خود حل نمی کنید بلکه مشکلات بسیاری روی دوش تک تک انسانها روی کره زمین و همچنین جانشین شما می گذارید
و این همه هیچ فضلیت نیست که بعد بگویید در دوران ریاست جمهوری شما، همه ی کوشش را انجام دادید نا مبادا جنگی صورت بگیرد
یادتان هست که دیروز نوشته بودم:
" مشکل سوریه نیست، سر ِ مار در ایران است

اوباما و انگلیس ترسشان از سقوط بشار اسد نیست

بلکه هراسشان از سقوط حکومت اسلامی است که سقوط بشار اسد می تواند، آن را آسان تر کند

و این دلخواه سیاست اوباما که سیاست کارتر را ادامه می دهد نیست

انگلیس هم از دیرباز با آخوندها روابط حسنه داشت و دارد

در این وسط این هیاهو برای حمله ی شیمایی بشار اسد، فقط آرام کردن افکار جهانی و ملت آمریکا و انگلیس است، که سخت جریحه دار شده است

و آنها می دانند که اگر سوریه سقوط کند، خودشان هم یتیم می شوند

وگرنه لزومی نداردد وقتی کشوری پایش را از خط قرمز قوانین بشری جلوتر می گذارد و از آن به راحتی نه یکبار بلکه چند بار عبور می کند، با آن مماشات شود

یادمان باشد کشور لیبی نه سلاح شیمایی بکار برد و نه مثل اسد از ملتش کشتار کرد و کشور را ویران نمود

اما همین دول به اصطلاح طرفدار قوانین بشری، از زمین و هوا بر آن کشور تاختند و بمب باریدند

دلیلش روشن است

آنها می خواستند به جای قزافی ضد انسان یک حکومت اسلامی ضد انسان تر، جایگزین کنند که کردند

اما در سوریه هرچند دنبال حکومت اسلامی دلخواه خودشان بودند، ولی ورود جانیانی چون القاعده و سلفی های ضد بشر و پشتیبانی بی دریغ ترکیه ی سنی مذهب از همه ی جانیان و از طرف دیگر، حمایت تمام عیار حکومت اسلامی ایران از بشار اسد، سب شده است که آمریکا و انگلیس محتاطانه عمل کنند

زیرا هیچ مایل نیستند به حکومت اسلامی ایران صدمه ای وارد شود."
امروز هم باز می گویم سر مار در ایران است و سوریه بهانه است
و برای برقراری امنیت در منطقه ی خاور میانه، باید حکومت اسلامی از سر راه برداشته شود و مطمئن باشید مردم سراسر ایران از این آمادگی برخوردار هستند تا با حمایت جهان آزاد، تمامیت حکومت اسلامی را از جای جای ایرانزمین جارو کنند
و اسلن هم احتیاج به جنگ و ویرانی نیست. زیرا شاهزاده رضا پهلوی امروز به عنوان سمبل همه نیروها و ملت ایران می تواند این حرکت ِ عبور از حکومت اسلامی را رهبری کنند.
به شرطی که در این حرکت سرنگونی حکومت اسلامی، مثل همیشه پشت همین حکومت قرار نگیرید
احمد پناهنده

۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

دروغهایی که ما ملت ایران را زمین زد



دروغهایی که ما ملت ایران را زمین زد

به عبارت دیگر ما زمین خورده ی همین دروغهای شاخدار و نجومی گروه های تروریستی و روشنفکران ِ تاریک اندیش چه در طیف کمونیستی و چه در دسته بندی های مذهبی هستیم

آیا آنچه که گروه های سیاسی و روشنفکران مخالف سیستم پادشاهی در مورد ساواک و شکنجه می گفتند و می گویند،حقیقت داشت و دارد یا نه اساسن از حقیقت تهی و بی پایه بود و هست؟
برای پاسخ به این پرسش، تاریخ را ورق می زنیم
می دانیم که سازمان امنیت و اطلاعات کشور یا ساواک در واقع برای جلوگیری از فعالیت حزب توده که مرام اشتراکی داشتند و بر علیه منافع و مصالح کشور ایران، برای روسیه ی شوروی حمالی و جاسوسی می کردند، بعد از قیام ملی مردم ایران در 28 امرداد 1332 تشکیل شد.
طبیعی بود که تشکیل چنین سازمان و یا نهادی عجیب و غریب هم نباشد بلکه هر کشوری برای امنیت ملت و حفاظت از چهارچوب ارضی و آبی، احتیاج به سازمان امنیت و اطلاعات دارد . موضوعی که در همه ی کشورهای مدرن جهان پسندیده است و از چنین سازمان و یا نهادی بهره مند هستند.
ساواک ایران هم در چهارچوب قوانین کشوری و برای حفاظت از امنیت ملت ایران و همچنین حفاظت ملت و منافع ایران از عملکردهای جاسوسی و خرابکارانه گروه های تروریستی و جاسوسی، در حد توان خود انجام وظیفه کرد و اگر هم در شرایطی از خودشان شدت عمل بیشتری نشان دادند، دلیلش هم این بود که روشنفکران تاریک اندیش ایران چون سر در گرو منافع بیگانه داشتند، می خواستند با الگو پردازی از تروریست های کوبا و آمریکای لاتین، با کشتن پاسبان و ژاندارم و حتا مردم عادی، امنیت کشور را بر هم بزنند تا بتوانند در این نا امنی، کشور ایران را در دهان روسیه ی شوروی فرو ببرند یا همین حکومت اسلامی را بعد از خرداد سال 1342 حاکم کنند.
حال می رسیم به شکنجه
به باور من و به گواهی تاریخ، همه ی حرف های بی مالیات گروه های تروریستی و حتا روشنفکران تاریک اندیش دروغگو، در باره ی شکنجه یاوه ای بیش نیست.
برای اثبات باورم سه نقل قول از سه طیف را باز گو می کنم و قضاوت را در این باره به عهده ی مخاطبین قرار می دهم.
1 – بازرگان در گفتگو با بی بی سی لندن در مورد رفتار سازمان امنیت کشور با زندانی ها می گوید:
" رفتارها روی هم رفته با ملایمت بود. کما اینکه وقتی عده ی زیادی از جبهه ملی و نهضت آزادی را گرفته بودند، رفتار با سران روی هم رفته معقول بود و حتا مساعدت هم می کردند. اما نسبت به جوانها شدت عمل بیشتری داشتند... یا آنها که می خواستند مبارزه مسلحانه بکنند قهرن رفتار زندان شدید تر می شد."
به نقل از انقلاب به روایت بی بی سی ص 178
2 - مهدی کروبی در 18 مرداد سال 1388 در نامه ای به رفسنجانی از او تقاضا کرد که در مورد تجاوز جنسی به پسران جوان و زنان در زندانهای ایران تحقیق شود. اتفاقی در زندانها رخ داده است که چنانچه حتا اگر یک مورد نیز صدق داشته باشد فاجعه ای برای جمهوری اسلامی است ... گمان نمی کنم زندانیان دوران 15 ساله مبارزات قبل از انقلاب که از افراد توده ای گرفته تا گروه های مسلح مبارز التقاطی تا اعضای نهضت آزادی و موتلفه و حزب ملل اسلامی که در زندان با هم زندگی کرده اند، چنین اخباری را دیده یا شنیده باشند."
3 – حسن ماسالی در کتاب سیر جنبش چپ در ایران می نویسد:
" در روند همکاری و زندگی مشترک با چریکهای فدایی خلق متوجه شدیم که چند نفر از اعضای چریکهای فدایی خلق، به خاطر انتقاد از شیوه مبارزه مسلحانه و شیوه ی پرولتاریزه شدن و ... به دستور رهبران سازمان، اعدام یا ترور شده اند. از طریق جزوات داخلی و آثار سوختگی روی بدن اعضای چریکهای فدایی خلق از جمله دست و پای محمد حرمتی پور و همچنین در اثر زندگی مشترک با اشرف دهقانی به این حقیقت پی بردیم که تنبیه بدنی از اسلوب رایج در چریکهای فدایی خلق شده بود. در اثر زندگی و مبارزه مشترک متوجه شدیم که در گذشته ابتدا مسئولین سازمان در باره انواع تنبیه های بدنی، از قبیل شلاق زدن، غذا نخوردن، با سیگار دست و پا را سوزاندن، کشیک های اجباری دادن و ... تصمیم گرفتند به افرادی که در انجام امور سستی کرده بودند، انواع تنبیه بدنی را تعیین و به انها ابلاغ می کردند تا به اجرا در آورند. ... این شیوه مجازات خصوصن سوزاندن دست و پا سبب شده بود که ساواک نیز به ماهیت یک چریک پی ببرند. لذا رهبران سازمان دستور تشکیلاتی داده بودند که اعضای زن و مرد به جای دست بهتر است که پا و سایر نقاط پوشیده بدن خود را با سیگار بسوزانند."
صفحات 158 تا 159 همین کتاب
ادامه دارد
احمد پناهنده