۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه

خانم مریم قجر عضدانلو! شما چند بار کورتاژ کردید؟



خانم مریم قجر عضدانلو! شما چند بار کورتاژ کردید؟

در نوشته ی قبلی از بی شرفیِ همبسترسابقتان قلم زدم و نوشتم که مردک زنباره، مسعود رجوی با حیله و اتوریته ی سازمانی، ترا از مهدی ابریشم چی جدا کرد تا خود با بتواند با تو همبستر شود
و بعد اسمش را بگذارد تحول نوین یا انقلاب ایدئولوژیک
اما با خواندن ماجرای زندگی دردناک منیژه اشرف زاده کرمانی و تجاوز فردی و جمعی به او در سازمان مجاهدین شما در سال های 52 و 53 وقتی به اینجا رسیدم که منیزه در یک اعتراف تکان دهنده گفته است که دوبار حامله شده و بعد کورتاژ کرده است،
این پرسش برایم ایجاد شد که شما و زنان مجاهد فعلی در درون حرمسرای رجوی چند بار کورتاژ کردید؟
این پرسش را از این جهت کردم تا فردا بهانه ای نداشته باشید که شما و زنان دیگر مجاهد را گول زدند و با حیله تجاوز کردند و یا با کلاه شرعی همبستر شدند.
چون مطلع هستم و به یقین می دانم که افرادی مثل فهمیه ی اروانی را با زور و حیله از همسرانشان جدا کردند و با دادن مسئولیت پوشالی به آنها، زمینه ی سواستفاده را در همه سو، از انها فراهم کردند.
اینکه فهمیه ی اروانی را مثال زدم، به این دلیل است که ایشان و همسر سابقشان را می شناسم. چون در آلمان در حد هوادار فعالیت می کردند.
یا صدیقه حسینی که همشهری من است و می دانم او نه به دار است و نه بار
و حتا تاریخچه ی سازمانتان را هم نخوانده و نمی داند.
ایشان تا سال شصت و هفت و حتا بعد از به گودال مرگ فرستادن مجاهدین در خود زنی به اصطلاح فروغ جایدان، در لندن با شوهرشان حمید ِ ف و کنار بچه اش زندگی می کرد و حداکثر هوادار سازمان سازمان شما بوده است.
اما شما با حیله او را به عراق کشاندید و یک شبه شد مسئول اول سازمان شما
باور دارم که از پیش تلاش کرده بودید ابتدا خانواده ی آنها را متلاشی کنید و بعد به مقصود خود تان برسید.
انسیه نامی اهل بندر گز که شوهرش خسرو ِ ش است. در کلن آلمان حداکثر هوادار ابتدایی سازمان شما بوده است.
اما شما با حیله پیوند خانوادگی آنها را متلاشی کردید و با فشار سبب شدید که انسیه یک طرفه از خسرو طلاق بگیزد و بعد او را به عراق بردید.
نمی دانم الان چه سرنوشتی دارد؟
آیا مرده است یا نه در حرمسرای رجوی عضو است؟
این نمونه ها را گفتم تا خوانندگان بدانند چگونه به مرحله ی طلاق اجباری در سازمان شما رسیدید؟
طلاق اجباری هم یعنی متلاشی شدن خانواده و اسیر و آواره گشتن کودکان و بچه ها برای امیال ِ هوی و هوس رذیلت پیشه ی مردک زنباره، مسعود رجوی است.
اما ای کاش مسئله به همین جا خاتمه پیدا می کرد.
ولی هم شما و هم رجوی به همین قناعت نکردید و شما در یک جلسه ای اظهار لیحیه کردید:
از این پس "همه زنان بر شوهرانشان حرام و فقط بر مسعود حلال است."
معنی حرام و حلال هم در درنگاه و مکتب اسلامی شما معلوم و واضح است.
زیرا وقتی خودتان می خواستید با رجوی همبستر شوید، رجوی مسئله ی محرمیت یا بهانه ی محرمیت را مطرح کرد.
به این معنی او تلاش کرد که آسمان و ریسمان کند و بگوید که چون تو همردیفش شدی و از این پس برای امورات مبارزه ممکن است در یک اتاق و زیر یک سقف با هم باشید. از نظر اسلامی پسندیده و یا درست نیست که با هم نامحرم باشید.
بنابراین مسئله ی محرمیت را پیش کشید و از همینجا رجوی با حیله تو را از ابریشمچی جدا کرد تا بتواند با تو همبستر و محرم و یا حلال شود.
و از این منظر مشکلی از نظر محرمیت در نگاه اسلامی تان ایجاد نشود.
حال پرسش من این است، وقتی همه ی زنان طبق گفته شما بر شوهرانشان حرام می شوند و فقط بر رجوی حلال می گردند، معنی اش این نیست که رجوی می تواند با همه ی آنها بطور دلخواه همبستر شود؟
امیدوارم که نگویید نه
زیرا وقتی همه ی زنان بر رجوی حلال و محرم می گردند، معنی اش این است که می تواند هم با آنها همبستر شود.
اینجاست که باخواندن زندگی رنجبار و دردناک منیژه اشرف زاده کرمانی، این پرسش برایم پیش آمد که شما چند بار قبل از محرمیت و بعد از محرمیت کورتاژ کردید؟
یا زنان مجاهد که همه بر رحوی حلال شدند، هرکدام چند بار کورتاژ کردند؟
زیرا مطلع هستم و به یقین می دانم که دستور سازمانی بوده است که زنان تخم دان و رحمشان را بردارند و در این باره چند زن را هم بی تخم دان کردید.
پرسشم این است که چرا؟
آیا غیر از این است که راه تجاوز به زنان باز باشد، بدون اینکه مشکل کورتاژ بوجود بیاید؟
نگویید نه
کافی است هم تو و هم رجوی با هم شرایط رهایی زنان و مردان مجاهد شما را از زندان لیبزتی آماده کنید تا متوجه شوید و خوانندگان متوجه گردند، هیچ ناراستی در این سخن و پرسشم نیست.
و دلیل اینکه مصر هستید تک تک این زنان و مردان سرشار از اسرار تو و رجوی، در زندان لیبرتی عراق بمیرند، این است که مبادا طشت رسوایی شما بیش از این ایران گیر و عالم گیر و تاریخ گیر شود.
بگذریم که دختران جوان و ساده دل بی هیچ لذت جنسی از روی عشق و دوست داشتن، بکارتشان در سازمان شما دریده شد و آنها را این دست و آن دست کردید تا کشته شوند.
نمونه مژگان و فرزانه ی میرفندرسکی که اهل گرگان بودند
و حماسه ی جوان از اسفراین
نمونه ها بسیار است. اما همین تعداد برای صحت گفته هایم کافی است.
یادتان باشد در سازمان شما در یکی از نشست های به اصطلاح انقلاب ایدو.لووژیک، یکی از کادرهای شما بلند شد تا به اصطلاح انقلاب بکند.
او گفت:
" من که در ایران بودم چشم من دنبال فلان خواهر بود و برای همین درخواتستم را به سازمان دادم تا او را به عقد من در بیاورند. اما سازمان این درخواستم را رد کرد و آن خواهر را به عقد یک برادر دیگر در آورد.
و به جای آن یک خواهری که اصلن از او خوشم نمی آمد به عقدم در آوردند.
وقتی مبارزه مسلحانه شروع شد من همیشه آرزو می کردم که آن برادر که همبستر زن دلخواهم شده بود، در درگیری کشته شود و زن اجباری من هم به همین شکل در درگیری از بین برود تا شرایط بوجود بیاید که من بتوانم آن خواهر مورد علاقه ام را بگیرم و با او همبستر شوم."
ملاحظه می کنید؟
وقتی نگاه مردان در سازمان شما به زنان چنین باشد، باید هم رجوی پیشدستی کند و همه را به عقد خود در آورد و شما هم برای این کار رذیلانه سپر اوئ بشوید و بگویید:
" از این پس همه ی زنان بر مردانشان حرام و فقط بر مسعود حلال هستند."
این قصه ی پر غصه زیاد است و سعی می کتم آرام آرام به مناسبت های مختلف برای ثبت در تاریخ برای ملت ایران گزارش کنم.
از این جهت بود که که این مطلب را با این تیتر شروع کردم:
خانم مریم قجر عصدانلو! شما چند بار کورتاژ کردید؟
در نوشته ی دیگر، زندگی دردناک و رنجبار و تجاوز فردی و حتا می شود گفت، جمعی به منیژه اشرف زاده کرمانی به اطلاع ملت ایران می رسانم.

احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

بی شرفی که مظهر شرافت نام گرفت



بی شرفی که مظهر شرافت نام گرفت

در همه ی فرهنگ ها و حتا عقب مانده ترین شان، بی سابقه است که زن ِ دوست سالیانت را با حیله جدا کنی و با او همبستر شوی
و بی سابقه تر، این است که همین دوست، همسرت را در جلوی چشمانت به بسترش ببرد و تو به جای اعتراض به این بی اخلاقی و بی شرفی، بی شرفانه تر مهمل ببافی و و برایش کف بزنی که هیچ
حتا زیر پایش زانو بزنی و گریه کنی و خود اتاق همخوابی اش را با همسرت آماده کنی و بعد اسمش را بگذاری تحول ایدئولوژیک یا انقلاب ایدئولوژیک
اما مثل اینکه قرار است این بی شرفی ها و بی اخلاقی ها فقط در مکتب اسلام انجام شود
زیرا اسلام با بنیانگذارش در همان آغاز، راه را برای این بی شرفی ها و بی اخلاقی ها باز کرده است
از این جهت است که مردک ی زنباره، مسعود رجوی برای توجیه این بی اخلاقی و بی شرفی اش، به بنیانگذار اسلامش، محمد آویزان می شود که او هم چون از زن پسر خوانده اش خوشش آمده بود، با یک آیه به زید فهماند که از زنش جدا شود تا او بتواند با زینب همبستر شود
و عجبا که قرعه ی این بی شرافتی در این زمانه بنام مهدی ابریشمچی زده شد و او دو دستی زنش را همبستر مسعود رجوی کرد تا از او لقب "مظهر شرافت" را کسب کند و اسمش را بگذارد شریف
و بعد خواهر جوان و بچه سال موسی خیابانی را برای این خوش خدمتی و پا اندازی، با تائید مسعود رجوی همبستر خود کند
و دردا که مینا خیابانی را با این عمل زشت و ناجوانمردانه مسعود رجوی و مهدی ابریشم چی، جوانی پرپر کردند. بطوریکه بعد از چند ماه نه اینکه از مهدی ابریشم چی جدا شد، بلکه از سازمان حرمسرای مسعود رجوی گریخت و گم شد
و چنین بود که مریم قجرعضدانلو به عنوان سوگلی حرمسرای مسعود رجوی، در یکی از روزها، در نشستی سازمانی بعد از طلاق اجباری و متلاشی کردن خانواده ها و در به در کرذن بچه ها، افاضه فرمود:
" از این پس همه ی زنها بر شوهرانشان حرام و فقط بر مسعود حلال هستند."
این مختصر را نوشتم تا در نوشته ای تحت عنوان " خانم مریم عصدانلو! شما چند بار کورتاژ کردید؟"
موضوع دیگری را در همین رابطه دروازه بگشایم.
البته درست تر این است که پرسش کنیم:
خانم های حرمسرای رجوی
شما ها چند بار کورتاژ کردید؟
در پایان این نوشته کوتاه مایل هستم بگویم که من شخصن برای انتخاب در تصمیم گیری ِ زن و یا مردی در امر خصوصی احترام قائل هستم و دوست داشتن را یک امر طبیعی و غریزی ارزیابی می کنم.
اما نمی پذیریم که شخصی با حیله و یا با اتوریته ی سازمانی بخواهد، خانواده ای را متلاشی کند تا بتواند به مقصودش برسد
البته در این زمینه بسیاری اسناد از بی شرفی و بی اخلاقی همین سازمان و رهبرانش در گذشته و حال وجود دارد که سعی می کنم در نوشته های دیگر چندتا را گزارش کنم
احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه

ماجرای فرار و کشته شدن جزنی و هشت ماجراجوی دیگر



ماجرای فرار و کشته شدن جزنی و هشت ماجراجوی دیگر

یکی دیگر از دروغهای ِ روشنفکران ِ تاریک اندیش دیروزی و حتا امروزی همراه با همه ی گروه های تروریستی موجود و احزاب در تاریخ نزدیک ایران، کشته شدن جزنی با هشت ماجراجوی دیگر در حین فرار از دست قانون است که به دروغ آن را به سازمان امنیت ربط دادند و مدعی شدند و هنوز هم مدعی هستند که ساواک آنها را در تپه های اوین تیرباران کرد
در واقع چنین نیست و تا امروز هم هیچ مدرک و سند و عکسی که نشان دهد ادعا یا اتهامشان درست است، ارائه نداده اند
و این در حالی است که بعد از شورش کور و ایران بر باده سال پنجاه و هفت همه ی اسناد و مدارک سازمان اطلاعات و امنیت کشور در دست حکومت اسلامی افتاد. اما تا کنون نتوانستند مدرکی در این باره برای اثبات دروغشان ارائه دهند.
یادمان باشد که حکومت اسلامی دو کتاب از اسناد به جای مانده در سازمان امنیت نظام پادشاهی، از عمکرد تروریستی گروه چریکهای فدایی خلق، به چاپ رسانده است. بطوریکه به جزئی ترین موارد در این دو کتاب اشاره شده است. اما با این وجود هیچ سند و مدرک و عکسی در این باره انتشار نیافته است.
پر واضح است که همه ی این دروغگویان چنین سندی یا مدرک و عکسی را فاقد هستند. وگرنه برای اثبات دروغشان و افشا کردن نظام پادشاهی از یکدیگر سبقت می گرفتند.
به باور من در واقع آنها می خواستند نقش لی ماروین در فیلم فرار بزرگ را بازی کنند و از خود قهرمان بسازند و بگویند همچنانکه توانستیم با پاسبان و ژاندارم و مستشار کشی و سرقت بانکها و بمب گذاری در اماکن پر جمعیت، امنیت اجتماعی را نا امن کنیم، پس می توانیم از چنگال عدالت به شیوه ی هالیودی فرار کنیم و قهرمان گردیم.
چون دیده و شنیده بودند سران حزب توده با خیانت یک افسر انتظامی از زندان قصر گریخته بودند
شنیده بودند که زبابه عباس زاده یا اشرف دهقانی توانسته بود در یک ملاقات ساختگی فرار کند
شنیده بودند که رضا رضایی با تزویر و قول همکاری از چنگ پلیس امنیتی فرار کرده بود
شنیده بودند که تقی شهرام و حسین عزتی کمره ای با همراه کردن ستوان احمدیان بی سواد، از زندان ساری فرار کرده بودند
از این جهت بود که ابتدا با نقب زدن در زیر سلولشان در زندان قصر قصد فرار داشتند که در مراحل پایانی، نقشه ی فرارشان لو رفت و هریک به زندانهای جداگانه ای تبعید شدند.
به این ترتیب " اعضاي زنداني «گروه جزني ـ ظريفي» در پي فرار ناموفّق چهارتن از اعضاي گروه ـ سعيد كلانتري, عزيز سرمدي, عباس سوركي و محمد چوپانزاده ـ در سال 1348 از زندان قصر, به زندانهاي ديگر تبعيد شدند: بيژن جزني بهزندان قم؛ حسن ضياء ظريفي بهزندان رشت؛ سعيد كلانتري بهزندان بندرعباس؛ عزيز سرمدي و سوركي بهزندان بُرازجان و چوپانزاده بهزندان اهواز"
اما این نقشه فرار هیچگاه از ذهنشان خارج نشد و هربار با بلوا و آشوب سبب می شدند که چنین شرایطی را ایجاد کنند
بطوریکه وقتی جزنی به زندان قم منتقل شد، در آنجا هم طرح فرارش را ریخت تا به کمک دوستانش در بیرون و همسرش بتواند فرار کند اما واقعه ی تروریستی سیاهکل این طرح و نقشه را به هم زد.
میهن قریسی همسر بیژن جزنی در خاطراتش در این باره می نویسد:
" بیژن تنها زندانی سیاسی قم بود و استوار کرمی نگهبان زندان با او رابطه‌ی خوبی داشت. نه زندان و نه مقررات آن کوچکترین شباهتی به یک زندان امنیتی نداشت. پنجره‌ی سلول بیژن به رودخانه باز می‌شد و با میله‌های کلفت مسدود شده بود. بیژن میله‌ها را اندازه گیری کرده و همسرش قیچی آهن بری که بتواند میله‌های مزبور را ببرد داخل دیگ پلو به دست بیژن رسانده بود. از طریق حمید اشرف قرار بود تدارکات فرار از جمله قایق برای خروج از کشور تهیه شود که مصادف شد با حمله‌ی سیاهکل و حاضر نشدن حمید اشرف در سر قرار با خانواده‌ی جزنی که از بیرون تسهیلات فرار بیژن را فراهم می‌کردند. نکته‌ی حائز اهمیت آن که بیژن با آن که می‌توانست با بریدن میله‌های زندان فرار کند اما از آن‌جایی که نیروهایی در بیرون از زندان برای همکاری با وی و خروج از کشور نبودند از خیر طرح گذشت و قیچی آهن بر را نیز از طریق استوار کرمی به بیرون از زندان باز فرستاد."
جنگی درباره زندگی و آثار بیژن جزنی صفحه‌ی ۷۱

حال با هم اسناد به جای مانده در این باره را مرور می کنیم و قضاوت را به عهده ی وجدان های بیدار بگذاریم.
" نه نفر از زندانیانى كه قصد فرار داشتند، كشته شدند "
روزنامه اطلاعات، شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۵۴
اطلاعات در همین روز در یکی از صفحاتش می نویسد:
" امروز مقامات انتظامى اعلام كردند، ۹ نفر [از] زندانیانى كه قصد فرار داشتند كشته شدند. طبق اطلاعات مقامات مزبور تعدادى از زندانیان ماجراجو در داخل زندان مبادرت به تحریك سایر زندانیان مى‌كردند. مقامات زندان تصمیم گرفتند آنها را به زندان دیگرى منتقل نمایند. هنگامى كه اتوبوس حامل زندانیان مورد بحث جهت انتقال آنان به زندان دیگر در حركت بوده، زندانیان ضمن حمله به مأمورین مستقر در اتوبوس زندانى و مجروح كردن دو نفر از آنها موفق مى‌شوند از اتوبوس خارج شوند و مبادرت به فرار نمایند. در این موقع مأمورین مستقر در دو خودرو متعاقب اتوبوس كه مأموریت مراقبت و محافظت از اتوبوس را به عهده داشتند، اقدام به تیراندازى به طرف زندانیان فرارى كردند و در نتیجه ۹ نفر از زندانیان كشته شدند و هیچ یك موفق به فرار نگردیدند. وضع مزاجى دو نفر از مأمورین كه یكى از آنها مورد اصابت گلوله سایر مأمورین قرار گرفته رضایت‌بخش است. اسامى زندانیان كشته شده به شرح زیر است: ۱- محمد چوپان‌زاده ۲- احمد جلیل افشار ۳- عزیز سرمدى ۴ - بیژن جزنى ۵ - حسن ضیاظریفى ۶- كاظم ذوالانوار ۷ - مصطفى جوان خوشدل ۸ - مشعوف كلانترى ۹- عباس سوركى."

گزارش ارتشبد نصیری رئیس وقت سازمان اطلاعات و امنیت کشور در این باره چنین است:
" از ساواک
تاریخ ۷/۲/۵۴
به : ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی
شماره‌ی ۶۹۹/ک
در باره‌ی فرار منجر به مرگ تعدادی زندانیان ضد‌امنیتی
از چندی پیش گزارشاتی واصل می‌گردید که تعدادی از زندانیان ضدامنیتی در داخل زندان مبادرت به تشکیل کمون‌های متحد نموده و در این کمون‌ها مسائل تئوریک را مورد بحث قرار داده و در زمینه‌ی نحوه‌ی فعالیت‌های آتی پس از آزادی از زندان تبادل نظر می‌نمایند.
با وصل گزارشات مذکور تعداد ۵۰ نفر از زندانیان ضدامنیتی که از گردانندگان تشکیلات فوق بودند به بازداشتگاه اوین و تعداد دیگری از این گونه زندانیان نیز به بازداشتگاه کمیته مشترک ضدخرابکاری منتقل گردیدند تا در زمینه‌ی چگونگی فعالیت‌های آنان در داخل زندان مورد تحقیق قرار گیرند.
در تاریخ ۲۸ /۱ / ۵۴ تعدادی از زندانیان موصوف در بازداشتگاه اوین با تهیه طرح قبلی مبادرت به اعتصاب غذا و اغتشاش و نافرمانی از دستورات نگهبانان نموده که به منظور خاتمه دادن به اقدامات ماجراجویانه‌ی آن‌ها به مسئولین بازداشتگاه مذکور اعلام شد که عناصر اصلی این گونه اقدامات را جهت انجام تحقیقات به بازداشتگاه‌های مختلف منتقل تا در سلول‌های انفرادی نگهداری شوند. و نتوانند به کارهای خلاف دست بزنند.
به همین علت تعداد ۱۱ نفر از زندانیان ضدامنیتی که از عناصر اصلی تظاهرات و اعتصابات فوق بودند در حالی که دست‌های آنها از جلو بسته و در داخل اتوبوس مخصوص حامل زندانیان قرار داشتند از بازداشتگاه اوین حرکت و اتوموبیل دیگری نیز با مأمورین مسلح اتوموبیل موصوف اسکورت نمود. در بین راه زندانیان مورد بحث نگهبان غیر مسلح داخل اتوموبیل را مضروب و سپس راننده را مجبور به توقف نموده و بدون اطلاع از این که اتوموبیل دیگری آن‌ها را محافظت می‌کند از اتوموبیل پیاده و در داخل بیابان متواری می‌شوند. در این هنگام مأمورین محافظ که متوجه‌ی جریان شده بودند آن‌ها را محاصره و چون افراد مذکور به اخطار و تذکرات مأمورین توجهی نکردند به ناچار به سوی آن‌ها تیراندازی و در نتیجه ۹ نفر از آن‌ها به اسامی ... مورد اصابت گلوله مامورین واقع و شش نفر از آنان در محل و سه نفر دیگر در راه اعزام به بیمارستان فوت نمودند. ۴ نفر از این عده به اسامی عزیز سرمدی، محمد چوپانزاده، مشعوف کلانتری، و عباس سوورکی یک بار در تاریخ ۶/۱/۴۸ با تهیه مقدمات قبلی در صدد فرار از زندان مرکزی (قصر) برآمده و حتی تا بالای پشت بام و دیوار خارجی زندان هم رفتند. لیکن در آخرین لحظات مشعوف کلانتری در پشت بام دستگیر و طرح آنان ناکام ماند. در همان زمان بلافاصله کمیسیونی با حضور مقامات مسپول در دفتر تیمسار دادستان ارتش تشکیل و ۴ نفر مذکور و سایر اعضای هم گروه آن‌ها به بازداشتگاه‌های شهرستان‌های مختلف منتقل گردیدند. عناصر مذکور در زندان‌های جدید نیز دست از فعالیت برای فرار از زندان برنداشته و اقدام محمد چوپانزاده موضوع نامه شماره‌ی ۵۰/۱۱/۲۵-۳۱۱/۱۶۸۵۷ و مکاتبات متعدد دیگری که در زمینه‌ی اعتصاب غذا تبلیغ سایر زندانیان و برخورد با مامورین زندان از طریق این سازمان و شهربانی کشور در مورد نامبردگان به عمل آمد نشانگر روح سرکش و تعصب‌آلود و آشتی‌ناپذیری و اقدامات مستمر آن‌ها در زمینه‌ی مبارزه با رژیم شاهنشاهی بوده است.
همچنین اقاریر تعدادی از متهمین دستگیر شده اخیر حاکی از ارتباط مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانوار با عناصر متواری گروه خرابکار به اصطلاح مجاهدین خلق ایران در خارج از زندان بوده و کاظم ذوالانوار در رد کردن آدرس محل سکونت همردیف سروان شهید شهربانی علیقلی نیک طبع به گروه که بدست اعضای گروه خرابکاری چریک‌های به اصطلاح فدایی خلق ترور گردید دخالت داشته است. با بررسی‌هایی که به عمل آمد معلوم شد که این عده با طرح نقشه‌ی قبلی ابتدا در صدد ایجاد بلوا و آشوب در داخل زندان‌ها برآمده و چون نقشه آن‌ها با انتقال به بازداشتگاه اوین عقیم ماند تصمیم می‌گیرند که همان طرح را نیز در زندان جدید آزمایش نموده و چنانچه نگهبانان جهت آرام ساختن آن‌ها به داخل زندان آمدند نگهبان را تسلیم و با گروگان‌ گرفتن آن‌ها با مسئولین امر برای آزادی تعدادی از زندانیان وارد گفتگو شوند. و در صورتی مجدداً به بازداشتگاه‌های دیگر منتقل گردیدند با توجه به اطلاعاتی که در زمینه‌ی نقل و انتقال زندانیان داشتند به نحوی مامور مراقب غیرمسلح و راننده داخل اتوموبیل را از پای در آورده و متواری شده و با استفاده از قرارهای ملاقات ثابت به گروه‌های خرابکار بپیوندند. که نقشه آنها تا مرحله‌ی پایین آمدن از اتوموبیل موفق، لیکن به علت عدم حسابگری در زمینه‌ی اتومیبل حامل مأمورین مسلح اسکورت به شرح فوق محاصره و معدوم شده‌اند. علیهذا با ایفاد ۸۷ برگ سوابق امر، خواهشمند است دستور فرمایید از نتیجه‌ی اقدامات و رسیدگی‌های معموله این سازمان را آگاه فرمایند."
رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور ارتشبد نصیری

پرويز ثابتي در گفتگو با عرفان قانعي فرد در کتاب در دامگه حادثه، در اين مورد مي گوید:

" مبناي اتهام مربوط به اين 9 نفر بر ادعاي يکي از بازجويان کميته مشترک ضد خرابکاري به نام "بهمن نادري پور" (تهراني) که بعد از انقلاب دستگير و محاکمه مي شده قرار دارد. اين شخص ظاهرا براي حفظ جان خود مطالبي را عنوان کرده و اميد داشته از اعدام رهايي يابد ولي مسوولان رژيم جديد که از اظهارات او بهره برداري تبليغاتي کرده بودند، از بيم اين که در صورت زنده ماندن از گفته خود پشيمان و آن را اعتراف زير شکنجه بخواند، سريعا او را اعدام کردند. اگر به اعترافات اين شخص مراجعه کنيد، خواهيد ديد که او نگفته است من به اتفاق افرادي ديگر به زندان اوين رفته ايم و دست به اين عمل زده ايم... . طبق نمودار سازماني ساواک، وظايف هر اداره کل مشخص بود. زندان اوين اساسا زير نظر دادرسي ارتش بود و نيروي زميني ارتش و دژبان پرسنل حفاظتي آن را تامين مي کردند. از لحاظ تقسيم بندي وظايف در ساواک در حوزه مسووليت اداره چهارم (حفاظت داخلي) بود. مامورين ادارات امنيت داخلي و ضد جاسوسي از متهميني که در اوين داشتند، در آن جا بازجويي مي کردند و پس از تکميل تحقيقات پرونده را به دادرسي ارتش مي فرستادند. آوردن و بردن زندانيان از زندان به دادگاه ها و يا نقل و انتقال آن ها از اين زندان به آن زندان و يا از يک شهرستان به شهرستان ديگر، اصولا از وظايف مامورين امنيت داخلي يا ضد جاسوسي نبود و به وسيله مامورين دژبان (شهرباني يا ژاندارمري) صورت مي گرفت. پس از اين که متهمي محکوم قطعي مي شد، به کلي از حوزه عمل بازجويان امنيت داخلي خارج مي شد و غالبا از زندان اوين به زندان هاي ديگر منتقل مي گرديد. 9 نفر مورد بحث محکوميت قطعي داشتند و ديگر امنيت داخلي مسووليتي در باره آن ها نداشت. پس از اين که محمد تقي شهرام و سعادتي ( منظور حسین عزتی کمره ای است که اشتباه گفته شده است ) از زتدان ساري و ربابه عباس زاده (اشرف دهقاني) از زندان قصر فرار کردند، بيژن جزني و دوستان وي در صدد برآمدند با فرار از زندان از خود قهرمان سازي کنند. آن ها در زندان قصر بسيار به موفقيت نزديک شده بودند و در لحظه آخر مامورين شهرباني توانسته بودند که نقشه آن ها را خنثي کنند. جزني در زندان قم نيز براي فرار تلاش کرده و موفق نشده بود. من از اين جريانات خبر داشتم تا اين که در شب مورد اشاره سرهنگ "عباس وزيري"، معاون اداره چهارم ساواک که مسووليت زندان اوين با آن اداره بود به من تلفن کرد و گفت: "مامورين قصد داشته اند تعدادي از زندانيان را از زندان اوين به زندان ديگري منتقل کنند و در حوالي بزرگراه شاهنشاهي زندانيان که در يک VAN قرار گرفته و کاميوني از سربازان پشت سر آن ها حرکت مي کرده با بريدن دست بند از VAN خارج و قصد فرار داشته اند که راننده و يک مامور براي تعقيب به همراه آن ها از VAN خارج شده، لذا مامورين همراه به طرف آن ها تيراندازي و 9 نفر از زندانيان را کشته و مامور همراه راننده نيز تير خورده و زخمي شده است... ." در دستگاه هاي اطلاعاتي و امنيتي حيطه بندي وجود دارد. شما نمي توانيد در باره کارهايي که به شما مربوط نيست دخالت و تجسس کنيد. در اين مورد به خصوص چون کشته شده ها از دو گروه مختلف بودند و سابقه فرار از زندان داشتند، سوظن چنداني براي من ايجاد نکرد. تصور من اين بود که که اگر تيمسار نصيري در نظر داشته بيژن جزني و ياران او کشته شوند چه احتياجي به صحنه سازي بوده است؟ جزني در زندان رهبري سازمان چريک هاي فدايي خلق را به عهده گرفته و خود را پدر خوانده اين سازمان مي دانست و از زندان تعليمات و دستور العمل صادر مي کرد و دستور قتل مي داد که ما با داشتن ماموراني از خود زندانيان به اندازه کافي در اين زمينه سند و مدرک داشتيم و مي توانستيم پرونده او را به دادرسي ارتش احاله کنيم تا در دادگاه به جرم رهبري گروه تروريستي و صدور دستور قتل محاکمه و اعدام شود و نيازي هم به صحنه سازي نباشد. جزني از زندان حتي براي "حميد اشرف" که عملا رهبري سازمان را به عهده داشت، دستور العمل صادر کرده بود که از کشور خارج شود ولي حميد اشرف آن را به تعويق انداخته بود که مدارک آن از يکي از خانه هاي امن به دست آمده بود."
اما در مقابل این اخبار و گفته های مستند توسط مقام های بالای امنیتی و روزنامه های معتبر کشور، روشنفکران تاریک اندیش و همه ی گروه های چپ مارکسیستی و اسلامی و حتا به اصطلاح ملیون و در واقع ضد ملی، بر طبل دروغ کوبیدند و بی هیچ مدرکی آنقدر این دروغ را تکرار کردند، که خودشان باورشان شده است که دروغشان حقیقت دارد.
از این جهت است که تهرانی یکی از مامورین دون پایه سازمان امنیت وقتی که گرفتار اسلامیون و سیل ایران برباد ده شورش کور سال پنجاه و هفت می شود، برای نجات جانش مهملات گروه های چب و شخصیت های درغگوی تاریخ را به هیچ مدرک و سندی به هم می بافد تا بتواند جانش را نجات دهد.
پرسیدنی است که سازمان امنیت و نظام پادشاهی را چه نیازی بود که دست به چنین کاری بزند و بی پروا حیثیت ملی و بین المللی اش را ضایع کند؟
و این در حالی است که بیژن جزنی در یک دادگاه عادلانه با نظارت عضو سازمان عفو بین الملل ابتدا محکوم به اعدام و سپس در دادگاه تجدید نظر به 15 سال حبس محکوم می شود
با هم نتیجه دادگاه و اتهام وارده به گروهش را بخوانیم:

دادگاه جزني در 12 دي ماه سال 1347 برگزار مي شود و خانم "بتي استهون" به عنوان ناظر از طرف سازمان عفو بين الملل در جلسه دادگاه شرکت مي کند. "بتي استهون" در گزارش خود موارد اتهامي جزني را چنين اعلام مي کند:
یک - تشکيل يک گروه کمونيستي بر ضد امنيت دولت
دو- خريد اسلحه
سه- تقلب در پاسپورت
چهار- تمرين تاکتيک هاي پارتيزاني
پنج- حمله به بانک براي بدست آوردن پول
شش- تشکيل جلسات براي اغتشاشات سياسي بين دانشجويان
در جريان دادگاه دادستان براي جزني تقاضاي حکم اعدام مي کند و مدعي مي شود که وي قصد داشته در مسير تردد شاه مواد منفجره بگذارد. اما دادگاه در نهايت او را به 15 سال حبس محکوم مي کند.
و یا این در حالی است که پدر جزنی بنام حسین جزنی، در جریان جدا کردن آذربایجان از ایران، به فرقه ی دموکرات پیوست و در نقش افسر ارتش در خدمت فرقه ی دموکرات، خیانت به منافع و مصالح ایران کرد که بعد از تار و مار شدن فرقه به دست مردم غیور آذربایجان و ارتش دلاور ایران به شوروی فرار کرد و بعد با وساطت برادرش رحمت جزنی که او هم سابقه ی فعالیت در حزب توده را داشت و شوهر خواهر مهندس صفی اصفیا رئیس سازمان برنامه بود، بی هیچ مشکلی به ایران برگشت و زندگی اش را در امنیت کامل ادامه داد.
در حالی که طبق قانون مستحق مرگ و در عالی ترین شکلش محکوم به زندان بود.
آیا می شود این دروغ روشنفکران تاریک اندیش و همه ی گروه های چپ کمونیستی و اسلامی و حتا به اصطلاح ملیون ضد ملی را باور کرد که جزنی و دوستانش را که در زندان بسر می بردند و روزهای محکومیت خودشان را می گذرانند بی هیچ دلیلی توسط مامورین امنیتی در تپه های اوین تیرباران شوند؟
اگر آری پس چرا تا امروز هیچ سند و مدرک و عکسی را انتشار ندادند و نمی دهند؟
چرا حکومت اسلامی که به همه ی اسناد ریز و درشت سازمان امنیت دسترسی دارد، این اسناد وجود نداشته را انتشار نمی دهد؟
یادمان باشد در نظام پادشاهی و سیستم امنیتی آن دوره وقتی به پرویز نیک خواها که قصد ترور پادشاه کشور را داشتند، بی هیچ مشکلی و فقط صرف اعتراف به خطایشان در جایگاه عالی ترین نهادهای کشور انجام وظیفه می کنند، پذیرفتنی نخواهد بود که نظام گذشته و سازمان امنیتش خود را وارد این بازی ها که هیچ سودی برایشان ندارد، بکنند.
مگر در تاریخ نظام پادشاهی خاندان پهلوی نمونه ای از این دست بوده استت که تا در سال پنجاه چهار و در اوج قدرت و پیشرفت دست به چنین عملی بزنند؟
فراموش نکنیم وقتی گروه نخست وزیر کشان هئیت موتلفه اسلامی مثل لاجوردی و عراقی و عسکر اولادی و پاسبان و ژاندارم کشان چریکها و مجاهدین در زندان به هیچ مشکلی به قول خودشان در زندان کلاس درس و آموزش می گذارند و در کمال امنیت و بی هیچ آزار یا تعقیبی، افراد جدید زندانی را عضو گیری می کنند، چطور ممکن است از بین اینها این نه نفر مجازات بشوند؟
کسی که به اندازه یک جو وجدان و سر سوزنی خرد و عقل داشته باشد، چنین مهمل نمی بافد و به دروغ پناه نمی برد.
هرچند می شود در این باره بیشتر نوشت اما برای اینکه مطلب طولانی و حوصله سوز نشود به همین مقدار بسنده می کنم و از همه ی دوستان با هر نگاه و مرامی می خواهم که برای اثبات اتهامشان سند و مدرک و عکس نشان بدهند نه مثل گذشته برای فرار از واقعیت، مهمل بفافند و دروغ بگویند.
احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

دروغهایی که ملت ایران را زمین زد




دروغهایی که ملت ایران را زمین زد

قسمت سوم

در همین آغاز مایل هستم تاکید کنم که مرا با اقوال کاری نیست، مستند حرف بزنید و بنویسید. همچنین سعی کنید بی هیچ فحاشی، احساسی برخورد نکنید و مستدل کلام شوید.

دروغ دیگر آن سالیان ِ تخریب ِ امنیت اجتماعی و برکشیدن همین آخوندهای بیگانه خو و ضد ایران و ایرانی، خود کشی تختی بود که آن را به دروغ به سازمان امنیت نسبت دادند.
در حالی که به گواهی اسناد و شهادت دوستاننش، تختی به دلیل افسردگی و اختلاف خانوادگی و نا توانی جنسی و همچنین عدم موفقیت او در ورزش کشتی در قیاس با همقطارانش در سالهای پایانی فعالیت ورزشی اش، خانه و کاشانه را رها کرد و در هتل آتلانتیک تهران با خوردن سم به زندگی اش پایان داد.
تختی هرچند در ورزش کشتی صاحب نام بود اما به دلیل جهل و بی سوادی در عرصه اجتماعی و سیاسی، خیلی زود بازیچه ی دست به اصطلاح ملیون قرار گرفت و از او برای امر پوپولیستی سیاست خودشان فقط حمالی کشیدند
بطوریکه او با توجه به نا همگون بودن شرایط ِ فرهنگی خانواده خود با خانواده همسرش وهمچنین به دلیل جهل در عرصه ی سیاسی، توان کشیدن بار مسئولیتی که بر دوشش گذاشته بودند، عاجز بود و راه رها شدن از مشکلات پیش رو را در خود کشی و رها شدن از زندگی رنجبارش دانست.
اما روشنفکران ِ تاریک اندیش زمانه و همه ی احزاب و گروه ها بی هیچ دلیل محکمه پسندی، این خودش کشی فردی را به سازمان امنیت ربط دادند و اذهان مردم ساده دل را تخریب و منحرف کردند تا در ماه به دنبال خمینی بگردند.
حال برای روشن شدن این موضوع به اسناد و دیدگاه ها محتلف رجوع می کنیم و قضاوت را در این باره به عهده ی وجدان بیدار می گذاریم.

عبدالله موجد در پاسخ به پرسشی در باره ی مرگ تختی می گوید.

با توجه به خصایص اخلاقی‌ای که از او سراغ داشتید، فکر می‌کردید او خودکشی کند؟
من فکر نمی‌کردم خودکشی کند، چون اصلا اینگونه انسانی نبود، هرچند در سال‌های آخر زندگی خود کمتر در مجامع دیده می‌شد و بیشتر در خودش بود. زمانی که به من خبر دادند خودکشی کرده است در حال درس‌دادن بودم و اصلا باور نکردم و برای همین با یکی از دوستانم تماس گرفتم که او خبر مرگش را تایید کرد. من خودم را همان زمان به پزشکی‌قانونی رساندم و دیدم که جنازه خود این پهلوان است. برعکس شایعاتی که آن زمان پیچید، هیچ آثار ضرب‌وشتم و کوفتگی در بدن او وجود نداشت و بدنش بسیار پاکیزه بود.

محمد علی فردین در این باره می گوید:
" تختی مدتی به مظفر بقایی و حسین مکی نزدیک شد . . . بعد به تدریج کشیده شد به سوی مصدق و جبهه ملی. آدم گمنامی نبود که مخفیانه کارش را انجام بدهد و کسی نفهمد و کارگزاران رژیم هم فهمیده بودند و می دانستند مصدقی است... تختی مقداری ناراحتی خانوادگی داشت . بعضی معاشرت ها را در محیط خانوادگی نمی پسندید... چیزهایی بود که در خون و گل او نبود و حدود سی سال داشت و دوره ی پهلوانی اش تمام شده بود و خیلی وقت بود که تصمیم داشت خودکشی کند... موقعی که رفتم و دیدم خودکشی کرده... در دفترچه ای نوشته بود که مرگ من به هیچ کس ارتباطی ندارد... آگاهی سیاسی زیادی نداشت اما دوست داشت غیر مستقیم در سیاست دخالت کند... به او اعتراض کردم که به بقایی و مصدق چه کار دارد؟
سوارش می شوند و کمرش می شکند... از جوانب مختلفی زیر فشار بود و ناراحتی های جاری زندگی را هم داشت که مخصوص خودش بود."
سینمای فردین به روایت فردین، بهارلو، نشر قطره، ج 1

زری امیری مستخدم هتل آتلانتیک اولین کسی بود که جسد تختی را پیدا کرد. او دربارۀ حضور تختی در هتل به روزنامه «آیندگان» گفته بود: «روز یکشنبه که به سر کار آمدم در تمام هتل صحبت از میهمان جدیدی بنام غلامرضا تختی بود. من او را خوب می‌شناختم و از مبارزات او در مسابقات جهانی مطلع بودم و به همین جهت تمام روز را منتظر بودم تا شاید زنگ اطاق آقای تختی صدا کند و من برای انجام کاری احضار شوم. سرانجام ساعت ۶ بعدازظهر زنگ اطاق ۲۳ به صدا درآمد و من مشتاقانه به اطاق «جهان پهلوان» رفتم.» تختی اما آن قهرمان مردم‌دوستی که مستخدم هتل انتظار داشت نبود. عصبی بود و مرتب در اتاق به این سو و آن سو می‌رفت: «بدون اینکه به سلام من جواب دهد، آب خوردن خواست و من هم برایش آب خوردن بردم."
زری امیری دربارۀ چگونگی کشف پیکر تختی به «آیندگان» گفته بود: «در ساعت ۸ بعدازظهر روز یکشنبه تختی به دفتر هتل مراجعه کرد و قلم و کاغذ خواست و سپس بدون صرف شام به اطاقش رفت و ظاهرا خوابید، ولی ساعت ۷ صبح که من طبق دستور خودش برایش صبحانه بردم با وضع غیرعادی مواجه شدم... صورت تختی باد کرده و کبود شده بود و از گوشه لبانش شیار باریکی از خون به روی متکا خشکیده بود، من بلافاصله وضع غیرعادی را به اطلاع مدیر هتل رسانیدم و چند دقیقه بعد آمبولانس و مامورین شهربانی و دادسرا به هتل آمدند و در حدود ساعت ۸ و ۳۰ جنازه مرحوم تختی از هتل خارج شد. . ."

اما تیتر سایر مطالب کیهان و اطلاعات:

تختی : « هیچکس مسئول مرگ من نیست."

اطلاعات «تختی در نامه ای که از خود باقی گذارده کسی را مسوول مرگ خود ندانسته است.» «خودکشی تختی با خوردن سم صورت گرفته است.»«تختی از سه روز قبل در هتل آتلانتیک اطاق گرفته و در آنجا خودکشی کرد، وی نام خود را در دفتر هتل ثبت نکرده بود.» «یک سند تازه درباره خودکشی تختی»، «در یادداشت های تختی گفته شده بود: مادر و پدرم به من گفتند ما هیچ کدام از روز اول تو را دوست نداشتیم.» و «تختی: مادرزنم افکار مرا خراب و تحقیرم کرده. من این دردها را باید با خودم به گور ببرم.» آخرین عناوینی بود که در رابطه با مرگ تختی تا پیش از تشییع جنازه وی در صفحه اول اطلاعات چاپ شد.
اطلاعات همچنین در صفحه ۴ شماره ۱۹ دی ماه خود متن وصیتنامه تختی را چاپ کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم. سپاس خدای را که برانگیخت بندگانش بر وصیت و درود بر پیغمبر و آل او(ص). خدای در قرآن کریم فرموده هر شخصی که شربت ناگوار مرگ را می چشد باید برای سفر دور و دراز تهیه توشه کند.
لذا توفیق ربانی شامل حال غلامرضا تختی فرزند رجب شماره شناسنامه ۵۰۰ از بخش ۵ تهران شده در حال صحت بدن و کمال عقل پس از احراز به وحدانیت خدا وصی شرعی و قائم مقام قانونی خود قرار داده برادر ابوینی آقای محمد مهدی تختی را که ثلث مالش را به مصرف دفن کفن و چهلم او برساند و مابقی این ثلث را به دو خواهر و یک برادرش بدهد و دو سوم مالش را طبق قانون بین وراث اش تقسیم کند."

کیهان:
این روزنامه تمام صفحه اول شماره ۱۹ دی ماه خود را با تیترها و عکس هایی از تختی پر کرد و ترجیح داد بیشتر به زندگی خانوادگی او بپردازد.
«"یادداشت های تختی از تصمیم تا… مرگ»
«اختلافات خانوادگی تختی چه بود؟»
«همسر تختی: خانواده های ما به دو طبقه کاملا متمایز تعلق داشتند و این اختلافات طبقاتی با اختلاف فکری همراه بود»، «مادرزن تختی: در دعوا و مشاجرات آنها پای خودم را عقب کشیدم»، «خواهر تختی: آنها سلیقه شان با هم جور نبود. به دو دنیای جداگانه تعلق داشتند."
کیهان همچنین تصویر آخرین دست نوشته تختی را چاپ کرد و زیر آن نوشت: «نامه تختی علت خودکشی او را روشن می کند.» متن نامه تختی در تصویر چاپ شده ناواقع است و نمی توان نوشته های آن را به طور کامل خواند اما در بخشی از آن آمده است:« … خودم باور نمی کنم که … زیر خاک هستم. چند قدمی مرگ… خیلی وحشتناک است. چاره چیست.".»

حال ببینیم روشنفکران تاریک اندیش و گروه های مخالف نظام پادشاهی چه می گویند؟

جلال آل احمد پس از مرگ تختی در یاداشت کوتاهی در این باره نوشت:
" از آن همه جماعت هیچکس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی کرد.آخر جهان پهلوان باشی و در بودن خودت جبران کرده باشی نبودن های فردی و اجتماعی دیگران را و آن وقت خودکشی کنی ؟ این قهرمان که خاک «خانی آباد نو» را خورده بود هرگز به ناامیدی نمی اندیشید ؛ آخر امید یک ملت بود ، ملت ایران "

* عکس العمل گروه های انقلابی
گروه های سیاسی هم در زمان انقلاب که اخلاق اصلا برایشان معنی نداشت و از هر روش و شیوه برای رسیدن به هدف خود تلاش می کردند ، از محبوبیت تختی بین مردم سواستفاده می کردند و حداکثر ضربه را به دولت می زدند و دولت را عامل مرگ تختی می نامیدند .
سردمدار این سیاسون هم جلال آل احمد بود که هرشخصی در آن زمان در میگذشت در روزنامه ها و ... دولت را عامل آن میدانست در حدی که مرگ پسر خمینی در عراق هم کار دولت دانست و وی را شهید نامید . این دروغ انقدر بزرگ بود که حتی خمینی هم واکنش نشان داد و این موضوع را تکذیب کرد . و تا زمان مرگش هم همیشه از کلمه وفات استفاده می کرد و هیچوقت دولت را مقصر ندانست .
و یا
در هفتم دی‌ماه ۱۳۵۵ حدود ۹ سال بعد از مرگ تختی، اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان ایرانی مقیم اروپا در بیانیه‌ای غلامرضا تختی را جنایت مستقیم حکومت شاه خواند.
خیلی از انقلابیون هم در کتاب های خاطرات خود این شایعه پراکنی ها را با با افتخار و با عنوان روش های مبارزه ی خود چاپ کردند
و یا
محسن رضایی
در کتاب خاطرات وی ذکر شده (حتی در مصاحبه های تلویزیونی هم گفتند) که برای مثال یک نفر به علت طبیعی می مرد بعد ما بلندش کرده و تشیع جنازه می کردیم و می گفتیم که شاه اینو کشته ...
اما در نهایت پس از این همه اتهام به سوی دستگاه امنیتی رژیم سابق ایران در پی انقلاب ۱۳۵۷ که تمام از اسناد ساواک و سایر سازمانها به دست نیروی‌های انقلابی افتاد، هیچ مدرکی دال بر دست ‌داشتن ساواک و ... در مرگ وی و یا قتل او پیدا ‌نشد.

در پایان اقرار به دروغگویی اسلامیون در همه رنگش و نیروها و احراب مخالف در همه طیفش را با هم بخوانیم:

اکبر گنجی:
ما دروغ می‌گفتیم، ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه ۱۵۰ هزار زندانی سیاسی دارد و این دروغ بود، و امروز باید بابت این دروغ، یعنی خودمان و همه کسانی که این دروغ را گفته‌اند باید خودشان را نقد بکنند. ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه صمد بهرنگی را کشت، ما به دروغ گفتیم حکومت شاه صادق هدایت را کشت،‌ ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه دکتر شریعتی را کشت. همه‌ی این دروغها را گفته‌ایم، آگاهانه هم گفته‌ایم. اینها باید نقد بشود. کسی که با روش دروغ بخواهد پیروز بشود، بعد هم که به قدرت برسد دروغ می‌گوید،‌ برای نگهداشتن قدرت دروغهای وسیع‌تر و بزرگتر می‌گوید. این روشها باید نقد بشود. روش مهم است، روشها باید کاملا اخلاقی و کاملا انسانی باشد و ما روشهایمان اخلاقی نبوده. چیزی را که نشده، آگاهانه بیاییم دروغ بگوییم، بگوییم ما فعلا با این رژیم در حال مبارزه هستیم و می‌خواهیم خرابش کنیم،‌ با این بعدا دمکراسی نمی‌شود درست کرد، آزادی و حقوق بشر نمی‌شود درست کرد. این مبنای دیکتاتوری و پایه‌نهادن دیکتاتوری‌ست."
(اکبر گنجی، ۹ بهمن ۱۳۸۵)

با این وجود پس از شورش کور و جنون 57 که بسیاری از اسناد ساواک به دست نیروی‌های انقلابی افتاد، هیچ مدرکی دال بر دست‌داشتن ساواک و یا کشتن وی یافت‌نشد.
احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

قدردانی از خدمات آقای پرویز ثابتی


قدردانی از خدمات آقای پرویز ثابتی

بی گمان شخصیت هایی که بیشترین خدمت را به تاریخ، ملت ایران و منافع و مصالح ایران کردند، به شدیدترین وجه مورد اهانت و بی مهری روشنفکران ِ تاریک اندیش و احزاب و گروه ها در همه رنگش قرار گرفته اند
پرویز ثابتی یکی از شخصیت های قرص و محکم و استخوانداری است که در عرصه ی امنیت ملی، وظایفش را در خدمتگزاری به نظام پادشاهی و ملت ایران به شایستگی انجام داد و برگ زرینی از خدمت و وفاداری به ملت ایران از خود در تاریخ به یادگار گذاشت
و ای کاش نظام پادشاهی گذشته چند شخصیت قرص و محکم و استخواندار ِ بیشتری چون پرویز ثابتی می داشت
وگرنه شخصیت های متزلزل و خیانتکاری چون فردوست ها و مقدم ها و قره باغی ها فراوان بودند
و چنین است که سیل فحاشی و اهانت و تخریب شخصیت از هر طرف از دهان یاوه گویی ِ روشنفکران تاریک اندیش بر سر روی او بارید و می بارد و قلم های زهر آگین از هر سو به او نیش زدند و می زنند
زیرا پرویز ثابتی یک ایرانی ِ وفادار و با سواد و ایراندوست بود و جز خدمت به ایران در عرصه امنیت ملی و نظام پادشاهی، سودای دیگر در سر نداشت
و این جرمی بزرگ بود از نگاه روشنفکران تاریک اندیش و بیگانه خو در همه طیفش
این مطلب کوتاه ادای دینی است به این شخصیت خدمت گذار ایرانی
باشد که ایرانیان جرئت کنند و بی هراس از زخم زبان نا ایرانیان ایرانی، افراد شایسته تاریخی و خدمت گذاران واقعی ایران را در جایگاه شایسته شان بنشانند
بزودی در باره اش بیشتر خواهم نوشت
احمد پناهنده

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه

ما مردمان عاشورایی



ما مردمان عاشورایی

در همین آغاز تاکید می کنم ما مردمان عاشورایی هستیم نه ملت عاشورایی
زیرا خودم هم جز ملت ایران هستم اما مرا با مردمان عاشورایی فاصله های اندازه ناگرفتنی است

دردا که شراب خون می چکد از پیاله ی چشم
آنجا شکستیم همه ی ابریق عشق به خشم

منتظریم کسی بمیرد و بعد دسته های عزا داری راه بیاندازیم و چونان بی خردان تاریخ بر سر بکوبیم و با مشت سینه را کبود، با زنجیر پشت را پاره پاره و سرمان را با قمه تکه تکه کنیم
مهم نیست بدانیم که چرا گریه می کنیم و یا بر سر می کوبیم. بلکه مهمتر این است که شرایط گریه و ناله و توی سر زدن آماده شود .
زیزا
شادی را بیگانه ایم وُ غم را همساز وُ ساز

و عجبا حتا کسانی که مایل نیستند عزا بگیرند، از چپ و راست وادارش می کنیم که کربلا را فراموش نکند
آخر همه مان از مریدان و دلباختگان اهل بیت و عصمت و طهارت اثناعشری هستیم
و فرقی هم نمی کند که کمونیست باشیم یا اسلامی
ملی گرا باشیم یا حقوق بشری
بلکه منتظریم که گریه کنیم و گریه می کنیم و اگر کسانی با ما گریه نکرد، مرتد است و کافر و باید از همه طرفه به او فشار آورد تا مثل میدان انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، انقلاب کنند
در واقع مرده پرستیم
پس عجب نیست که بگوییم، ما مردمان عاشورایی و مرده پرست هستیم
می گویند هیتلر و خمینی جنایتکار بودند
می گویم مگر محمد و علی و حسین جنایتکار نبودند؟
یک قلم جنایت محمد گردن زدن قبلیه ی یهودی بنی قریضه است با پیر و جوان و کودک و یک قلم جنایت علی سه جنگ برادر کشی جمل و نهروان و صفین است و نیز یک قلم جنایت حسین، کشتار مردم گرگان در سپاه عمر بوده است.
پس چطور است همین لطفی از محمد و علی الهام می گیرد و اسمش را می گذارد هنرمند و خالق هنر؟
لطفی در گفتگو با خبر گزاری فارس می گوید:
"لطفي در خصوص ساخت قطعه‌اي در مدح حضرت رسول(ص) با توجه به ارادت شخصي اش به آن پيامبر بزرگ گفت: به عقيده من هنر آمدني است من هيچ وقت تصميم نمي گيرم قطعه اي بسازيم بلكه حالي و حرارتي آمده كه من را به ساخت اثر واداشته است.
وي اظهار داشت: من عاشق حضرت علي(ع) هستم. در يك پروسه روحي نيز ارتباطي معنوي با حضرت رسول(ص)، اين شخصيت بزرگ، يافتم . "
آیا نباید به این به اصطلاح هنرمندان که اینچنین هنر و موسیقی را با نام جنایتکاران تاریخ بشری می آلایند، یک پس گردنی زد؟
و راستی فرق بین لطفی و جنتی در نگاهشان به تاریخ و فرهنگ ایران چیست؟
جنتی از امام زمان موهومش الهام می گیرد و لطفی از محمد و علی
هر دو بیگانه صفت هستند و بیگانه خو
دیروز شاملو مُرد همین مردمان برایش عزا گرفتند و هیچ یک از این مرده پرستان نیامدند که بگویند و یا بنویسند که نگاه مخرب شاملو به تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران چی بود؟
و او هم تا وقتی زنده بود، بی پروا حکیم بزرگ توس و زنده کننده ی زبان فاخر پارسی را ابول قاسم خان خطاب می کرد و بر او خرده می گرفت که چرا در اشعارش گفت، ضحاک ستمگر است و فریدون ایراندوست؟
و بی پرواتر ضحاک را جای فریدون نشاند تا بتواند خمینی را از قبر بیرون بکشد که کشید.
و هم او بود با این نگاه مخرب به تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران، وقتی در سال 41 خورشیدی رفرم ارضی شده بود، پشت ِ سر خمینی سینه زد و آن به اصطلاح شعر یاوه یاوه را سرود که شعاری بیش نبوده است.
فراموش نکنیم که همین نگاه ها به تاریخ و فرهنگ ایران بود که ملت ایران را زمین زد
و یادمان باشد که من در نوشته ی قبلی نوشتم، هوشنگ ابتهاج یک شخصیت پوسیده است.
زیرا او یک توده ای بالفطره است که تاریخ و فرهنگ ایران را دشمن است. هرچند شعر می گوید و غزلی هم می سراید
او با اینکه در نظام گذشته در صدر نشسته بود و قدر درو می کرد. اما همه ی تلاشش را می کند که نظام گذشته را تلخ تر از امروز نشان دهد. چون توده ای است
او با اینکه در نظام گذشته جز احترام ندید و همه ی امکانات بزرگ شدن را در اختیار داشت، باز بر آن نظام می تازد و خود را همسو با حکومت اسلامی می داند
او با اینکه چند روز یا چند هفته ای در مستراح حکومت اسلامی زندانی بود، باز لبی به سخن باز نکرد تا مبادا انقلابشان جریحه دار شود
از کسرائی و به آذین و و و شخصیت پوسیده ای چون نعمت میرزا زاده که خودش را ملی می داند، می گذرم و به موقع در باره شان می نویسم
آیا بهتر نیست کمی تاریخ خودمان را بخوانیم و عملکرد شخصیت ها را مورد باز بینی قرار دهیم؟
و بهتر نیست از فرهنگ عاشورایی و مرده پرستی فاصله بگیریم و بی مالیات برای مردگان محاسن نتراشیم بلکه نگاه مخربش را شجاعانه و بی پروا نقد کنیم؟

احمد پناهنده

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

محمد رضا لطفی مُرد




محمد رضا لطفی مُرد

هرچند او دستی در هنر داشت اما هیچگاه هنرش را در خدمت ملت ایران بکار نگرفت و خودش را به عنوان یک شخصیت ملی و ماندگار در تاریخ ثبت نکرد. بلکه همیشه از هنرش به شکل ابزاری برخورد کرد و آن را در خدمت حزب توده یا به عبارت روشن تر حمالان روسیه ی سابق و امروز و همچنین در خدمت حکومت اسلامی بکار گرفت و با شخصیت هایی پوسیده ای چون ه. الف. سایه تمام عیار در خدمت حزب توده بود.
و دریغا با اینکه چهار نعل در خدمت حکومت اسلامی به خدمت مشغول شدند اما اخوندها فقط از آنها استفاده ی ابزاری کردند و بعد تُف بر سر رو رویشان پاشیدند و یکی را چند روزی در مستراح به بازداشت یا حبس نگاه داشتند.
و عجبا وقتی آقای محمد رضا شجریان در نظام حکومت اسلامی، زبان اعتراض را هنر شد
لطفی در یک برخورد توده ای صفتانه در مصاحبه ای با نشریه ی آسمان در سال 1390گفت:

" امروز من شخصاً نمی‌فهمم شجریان چرا اعتراض می‌کند. محمدرضا لطفی در بخش دیگری از سخنانش گفت: شجریان هیچ وقت به دنبال ایجاد یک جریان فرهنگی هنری مستقل با شرکت همکاران خودش نرفته است. یک شرکت اقتصادی به نام دل آواز درست کرده و کار خودش را مانند یک شرکت تولید کننده انجام می‌دهد و در آمد زایی خوبی هم از گذشته تا به امروز داشته و دارد."

خانم آوا مشکاتیان، نوه ی آقای محمد رضا شجریان در پاسخ توده ای صفتانه ی لطفی در فیس بوکش نوشت:

" خاطرهٔ به چالش کشیدن «بیداد» در مجلس وقت و آن همه اذیّت را به یاد دارید؟ به یاد دارید که پدرم و همراهانش، ساز را به‌سان سلاح باید با مجوز حمل می‌کردند؟ می‌دانید چند ساز هنرمندان این سرزمین در آن سال‌ها شکست؟ چند ساعت موسیقی ضبط شده به خونِ دل، پاک شد؟ به یاد دارید کنسرت‌هایی را که در میان اجرا، هنرمندان‌مان را از روی سن پایین می‌کشیدند؟ آن سال‌ها شما در گوشه‌ای از دنیا آرام گرفته بودید!"

به عنوان یک ایرانی که دستی در هنر و قلم دارم، وقتی به کارنامه ی هنری لطفی نگاه می کنم، برای ثبت در تاریخ اعتراف می کنم که او هیچگاه در خدمت هنر ملی و ملت ایران نبوده است بلکه از هنرش به شکل ابزاری فقط در خدمت آرمان های بیگانه صفتی حزب توده و بعدن در خدمت حزب توده و حکومت اسلامی بهره می گرفته است.

احمد پناهنده